دهکده ی رمان یاسمن
همه چیز پیدا می شه
ماشين رو جلو درشون پارك كردمو و با دلهره پياده شدم ميدونستم وقت خوبى نيست يا خوابن هنوز ...يا تازه از خواب بيدار شدن....دل رو به دريا زدمو زنگ رو فشار دادم...
جوابى نيومد...يه كم صبر كردم و باز زنگ رو زدم ...از تو ايفون صداى مردونه ايى اومد: كيه؟_: منزل خانم حقيقت؟ (شوهر خالم چند سال بود كه فوت كرده بود): بله ..شما؟_: من... شيده هستم....همون لحظه در با تقه ايى باز شد...در رو باز كردم و وارد شدم صداى خاله با همون صداى مردونه ميومد خاله رو كه ديدم بغض اين چند وقته از گلو بيرون اومد و رفتم تو بغلش و با صداى بلند شروع به گريه كردم..نميدونم چقدر طول كشيد كه دستى رو شونه هام حس كردم سرم كه بلند كردم مرد جونى رو ديدم كه لبخند تلخى رو لبش بود..: شيده ..بلند شو بريم داخل با صداى دورگم گفتم : رادين تويى؟: آره خودم هستم...با خاله و رادين رفتيم داخل خونه...خونه زياد بزرگى نداشتن...وارد اتاق نشيمن شديم,,خاله دستمامو تو دستش گرفته و بودگفت : نصف عمر شدم وقتى فهميدم دزديدنت..._: خاله از كجا فهميدى؟نگاهى به رادين كرد و گفت: شوهرت تماس گرفته بود...بيچاره نميدونى چه حالى داشت....راستى خبرش دادى ؟ تعريف كن چى شده؟_: خبرش...؟ نه ...نشستم و واسه خاله و رادين اتفاقايى كه برام افتاده بود رو تعريف كردم.....رادين از عصبانيت سرخ شده بود...و دستاش رو مشت كرده بود و به دسته مبل ميزد...وقتى حرفام تموم شد گفتم : خاله ميدونم زياد دوست ندارى خونتون بمونم... فقط يه چند روز ميمونم تا بتونم مداركم و كليد خونه رو از جناب سرگرد بگيرم...خاله : اين چه حرفيه كه ميزنى...تا هر وقت خواستى بمون....خاله رفت تا يه چيزى بياره بخورم سردرد هم داشتم...رادين: بايد يه زنگ به شوهر...._: اون ديگه شوهرم نيست....راستى رويا كجاست؟: رويا چند سال هست كه ازدواج كرده..._: نميدونستم...نگفته بوديد...: بابات خبر داشت.. اونا هم فقط عقد محضرى كردن شوهرش نميخواست عروسى بگيره_: چكاره هست؟: رويا كه خودش پرستاره و شوهرش هم دكتر..._: اهان: شيده ميدونم ناراحتى ولى بايد خبر پيدا شدنت رو بدى ...از يه طرف هم دير يا زود سياوش پيدات ميكنه بايد جات امن باشه...يه شكايتنامه هم بايد تنظيم كنى..._: فعلا مغزم كار نميكنه....فقط ميخوام مداركمو اگه ميتونى برام بگيرى...: عليرضا اگه بفهمه..._: ديديش تا حالا؟: اون كه خيلى...._: خيلى...؟: يعنى ميدونى....بايد يه چيزى رو بگم از اولش... تا ناراحت نشى..._: چيزى شده؟: نه... راستش من با عليرضا همكار هستم....از شدت شوك دهنم وا مونده بود...لعنتى...نميخواستم تا مدتى ببينمش..._: نميدونستم ...پس لطفا نگو من كجا هستم... فقط مداركمو ازش بگير..: نميشه.. بايد با هم بريم اداره ,گزارش بدى...يا اينكه ميخوايى خبرش بدم تا خودش بياد...._: نه ...نميخوام بياد اينجا...مسؤل پرونده كيه؟: من با جناب ستوان امير محمدى...عليرضا هم بكارمون نظارت داره..._: اهان ..ستوان محمدى ,شوهر سمانه هست..: آره...حالا ميايى ؟اگه نيايى برات مشكل درست ميشه..._: نميخوام عليرضا رو ببينم... از پيش منم تكون نميخورى نميخوام با امير تنها باشم...: باشه تنهات نميذاره دختر خاله...رادين بلند شد و بيرون رفت...تا با عليرضا تماس بگيره...برگشت و گوشى رو داد دستم_: كيه رادين؟: عليرضا_: نميخوام حرف بزنم...: شيده خيلى نگرانته...لج نكن..._: همين كه گفتم .....نه ميخوام ببينمش نه باهاش حرف بزنم....اونم با دلخورى به عليرضا توضيح داد كه من فعلا خسته هستم و تا ظهر ميريم اداره ...ولى اينقدر بلند حرف زده بودم كه مطمئن بودم عليرضا حرفامو شنيده...با خاله صبحونه خورديم و همونجا سرم رو گذاشتم رو ميز و خوابيدم ...نميدونم چقدر گذشت كه خاله صدام زد...: شيده بلند شو , رادين منتظره...تلفنت هم همش داره زنگ ميخوره..._: تلفن؟تازه يادم به موبايل سياوش افتادم...تلفن رو تو دست رادين ديدم_: اين گوشى سياوش هست... : بيا جواب بده ببين خودشه؟ ..بذار رو اسپيكرگوشى رو گرفتم و گذاشتم رو اسپيكر_: الو : با زبون خوش بر ميگردى و گرنه بد ميبينى ... گوشى رو گرفتم و گذاشتم رو اسپيكر_: الو : با زبون خوش بر ميگردى و گرنه بد ميبينى ...قطع كردم...: چرا قطع كردى؟ _: حتى از صداش هم ميترسم...: باشه...حالا ميريم اداره ....از چيزى نترس..... آماده ايى؟ بريم؟_: يادت باشه تنهام نذاريا...: باشه قول ميدم...ماشين مال كيه؟_: سياوش...: خب پس بايد ببريمش يه جاى ديگه ..وقتى برگشتيم ترتيبش رو ميدم...خاله با اون جثه ريز و موهاى فرفريش منو ياد مامان مينداخت..البته مامانم رو فقط از رو عكساش ميشناختم...منو تو بغل گرفته بود و هنوز اشك ميريخت..._: خاله گريه نكن ,,,همه چى درست ميشه...خاله : از اين همه سختى كه كشيدى دلم خون شده..._: برام دعا كن كه بخوبى همه چى تموم بشه...سرم رو موهاى شرابى خاله گذاشتم و بوسيدمش...رادين لباس فرمش رو پوشيد و با هم بيرون رفتيم...تو لباس فرم خيلى ناز شده بود...موهاى لخت خرمايى و چشماى عسلى ...بينى قلمى و كشيدگى صورتش كه شبيه به شوهر خالم بود و اون لپاش كه منو ياد محمد مينداخت چون وقتى ميخنديد چال ميشد...تو ماشين بوديم كه تلفن رادين زنگ زد..: سلام..آره....: با هم هستيم داريم مياييم اونجا.......: قرارمون يادتون نره......: فقط امير.....: خداحافظ_: كى بود؟: عليرضا...از وقت گفتم خونمون هستى همش تماس ميگيره كه ميخواد بياد ببيندت..._: اهان ...نميخوام ببينمش: يه بار گفتى كه...منم به خودش گفتم كه نميخوايى ببينش ...ديگه هى تكرار نكن..._: چه بد اخلاقى...: بداخلاق نيستم ...تو خيلى لجبازى ...اين چند وقته نميدونى چى به ما گذشته ...يه لحظه آرامش نداشتيم...هم تو اداره , هم خونه...عليرضا هيچ گناهى نداره...چرا با اون لج ميكنى ...؟_: هه...نميخوام در موردش چيزى بشنوم...چى شد كه اومدى تو اين كار...؟: راستش شوهر خاله..._: خاله؟ : هوم...يكى از دوستاى مامان هست بهش ميگم خاله...شوهرش سرهنگ هست ...حالا ميايى ميبينيش.....خيلى هوامونو داره...منم هم اونو دوست دارم هم شغلشو..._: آهان...خوبه كه دوست دارى...راستى زنى, نامزدى, چيزى ندارى؟: نه ... با يه حالت شوخى گفت : يه دختر خاله داشتم كه از دستمون پريد....و خنده با نمكى با اون حرفش تحويلم داد...چيزى نگفتم ... ياد محمد افتادم كه همش ميگفت كبوتر چرا نميپرى...(خدا كنه سياوش ديوونه بازى در نياره....)وقتى رسيديم به وضوح دستام ميلرزيد... رادين كه حالم رو ديد ,گفت : چرا اينطورى شدى؟ كسى نميخواد اذيتت كنه ..فقط چند تا سؤال ازت ميپرسن...تلفن باز زنگ زد ميدونستم سياوشه جواب ندادم....داشتيم ميرفتيم داخل كه رادين گفت: روسرى نميپوشيدى بهتر نبود...با تعجب نگاش كردم...: منظورم اينه كه چيزى ندارى كه موهاتو باهاش ببندى همش پريشون شده ....حواسم به موهام نبود كه تا كمرم ميرسيدن..روسريم كوتاه بود...تو اون وضعيت كه همه فكرم به فرار و عليرضا و سياوش درگير بود....ياد موهام نبودم...._: نه... ندارم...موهامو جمع كردم و ريختمشون تو مانتوم اينطورى از پشت سرم معلوم نبود...(رادين هم فكر نداره كه من تو چه حالى هستم ....لعنتيا همتون مثل هميد...)همه جا پر از سرباز و پليس و درجه دار بود... سرم رو پايين انداخته بودم تا چشمم به كسى نيوفته ميدونستم عليرضا هم همونجا هست...دلم براش تنگ شده بود...ولى درحقم كوتاهى كرده بود...!!با صداى رادين به خودم اومدم: شيده حواست كجاست؟ جناب ستوان...تو اتاق بوديم و امير هم جلوم نشسته بود ...نفهميدم كه كى وارد شده بوديم_: چى ؟ ببخشيد حواسم نبود..امير: شيده خانم خوبيد؟(پس شده بودم شيده خانم..!!!)_: تا خوب بودن رو تو چى ببنيد جناب ستوان محمدى...اگه به زنده بودنه كه بايد بگم آره ,زنده ام و نفس ميكشم فقط همين...جوابى نداد...رادين گفت: اتفاقاتى رو كه برات افتاده رو تعريف كن تا ايشون تايپ كنن...تازه اون موقع سربازى كه پشت ماشين تايپ نشسته بود رو ديدم...منم با زجر و ناراحتى براشون تعريف كردم ...سختم بود كه همه چى رو تعريف كنم...ولى چاره ايى نبود...موقعى كه ميخواستم در مورد عليرضا و طلاق حرف بزنم ميگفتم شوهر بى غيرتم...امير معلوم بود كه از حرفم ناراحت شده ولى هيچ حرفى نزد تا من حرفام تموم شد...زير اظهاراتم رو امضاء كردم و سرباز بيرون رفت...امير : درسته خيلى زجر كشيد ولى عليرضا هم واسه كارش دليل داره اگه بذارى بياد برات توضيح بده...موضوع اونجورا كه فكر ميكنى نيست...._: توضيح نميخوام... از اول هم گفتم نميخوام ببينمش..فقط لطفا مداركم مخصوصا شناسنامه و گواهينامه و كليد خونم رو ازش بگيريد بديد به پسر خالم تا برام بياره...رادين : از سياوش شكايت نميكنى؟_: نه شكايتى ندارم...باعث شد اطرافيانم رو بيشتر بشناسم...رادين: شيده احساسى تصميم نگير...الان ميگم يكى بياد كمكت كنه كه متن شكايت رو تنظيم كنى_: گفتم كه شكايتى از سياوش ندارم...احساسى نيست تصميمم...اگه شكايتى هم داشته باشم از اون بى غيرت هست...چند لحظه به سكوت گذشت كه در با صداى بلندى باز شد و عليرضا وارد شد...صورتش لاغر شده بود..ريشش هم در اومده بود .. سرم رو پايين انداختم تا جادوى چشاش اثرى نداشته باشه.... گفتم: رادين منو ببر خونه...عليرضا: ستوان حقيقت و محمدى بيرون باشيد فعلا...از جام بلند شدم كه برم بيرون كه داد زد : بشين_: كى هستى كه سرم داد ميزنى؟ چكارمى؟ : احتياج نيست كه كارت باشم...اينجا مسؤل منم ...ميگم بشن ميخوام باهات حرف بزنم...بعد نگاهى به رادين و امير كه هنوز وايساده بودن كرد...تا راه افتادن برن , دست رادين رو گرفتم و گفتم : بدون رادين هيچ جا نميمونم...رادين نزديكم اومد و منو رو صندلى نشوند و گفت: شيده جان باور كن كسى نميخواد اذيتت كنه فقط يه كم تحمل كن زود ميريم..._: نه رادين بايد همينجا باشى...قول دادى تنهام نذارى...: تنهات نميذارم هميجا پشت در هستم...رادين نگاهى به عليرضا انداخت ...عليرضا: ستوان حقيقت بيرون...امير جلو اومد ودست رادين رو از دستم در اوورد و بيرون رفتن... منم بلند شدم كه عليرضا دستم رو گرفت و منو با زور نشوند رو صندلى خودش هم روبروم ايستاد و دو تا دستش رو دو طرف صندلى گذاشت...با عصبانيت گفت : چرا از سياوش شكايت نميكنى؟_: به تو ربطى نداره...: ميدونى درجم چى هست؟ وقتى حرف ميزنى درست حرف بزن.. آخرش هم بگو جناب سرگرد ..شنيدى؟جوابى ندادم بلند تر گفت : شنيدى؟_: بله ...جناب سرگرد...: گفتم چرا از سياوش كه اينهمه بلا سر خودت و زندگيت اوورده شكايت نميكنى؟با بغض گفتم: شكايت كنم كه چى بشه...بچم بر ميگرده يا زندگيم مثل اولش ميشه...؟ كلافه به طرف ميز رفت و نشست...همون موقع تلفنم زنگ زد همون شماره بود كه سياوش زنگ زده بود نميخواستم جواب بدم...: چرا جوابشو نميدى؟ سياوشه؟خوب بگو ..خيالش راحت باشه كه شكايت ندارى ...لحن خونسردش اذيتم ميكرد...سياوش هم ول كن نبود...داد زد: جواب بده...زدم رو اسپيكر_:الو: تا شب وقت دارى برگردى وگرنه اگه خودم بيام زنده نميزارمت_: برام مهم نيست چكار ميكنى... كارى از دستت بر نمياد....: منتظر باش تا نشونت بدم كه چه كارى از دستم بر مياد....بدون جواب قطع كردم ..._: مداركامو بده رادين برام بياره...همينطور كليد خونم كه بابا داده بود....همون موقع در زدند و يه نفر وارد شد...عليرضا از جاش بلند شد و سلام نظامى داد...به طرفم اومد و گفت: خانم خسروى خوشحالم كه اينجا ميبينمتون..سرهنگ ارجمند هستم...سرم رو بلند كردم و گفتم: شيده جنتى هستم...اگه اجازه بديد مرخص بشم....نگاهى با تعجب به عليرضا انداخت و به من گفت: آدرس محلى كه بوديد رو چرا نداديد؟_: لزومى نميبينم كه توضيح بدم...عليرضا گفت: مواظب باش ببين دارى با كى حرف ميزنى..._: ميدونم خودم...,جناب سرگرد..ارجمند: خواهش ميكنم خودتون رو كنترل كنيد با دو تاتون هستم..._: ميخوام برم...ارجمند: تا آدرس رو نديد مهمون خودمون هستيد خانم خسروى..اعصابم خورد شده بود بدنم شروع كرده بود به لرزيدن.. داد زدم: من كه خودم رو معرفى كردم شما چه اصرارى داريد كه منو خانم خسروى صدا بزنيد...يه زمانى خانم خسروى بودم ولى شوهر بى غيرتم منو پاس داد به يكى ديگه...عليرضا با عصبانيت كنارم اومد و گفت :چيه از وقتى اومدى بى غيرت بى غيرت ميكنى ..تو ميدونى چى به من گذشت وقتى كه لباساى خونيت رو ديدم اون عكساى لعنتى روديدم ...آخرش هم ناخنت ...دفعه بعدش هم گفته بود سينه ها......مكثى كرد و با بغض ادامه داد: ...نميتونستم بذارم اينقدر زجرت بده.. گفته بود تا موقعى كه طلاقنامه رو نبينه ادامه ميده ....برا منم راحت نبود ولى مجبور بودم اونم براى خودت ...اينقدر هم نگو بى غيرت ..ارجمند: آرووم باشيد ميدونم روزاى سختى رو گذرونديد ..._: نميدونيد... دركش هم نميتونيد بكنيد كه چه زجرى ميكشه يه زن شوهر دار ..يه زنى كه ميخواد مادر بشه ...وقتى كه با مشت و لگد بچشو ازش ميگيرن...لختش ميكنن...ميزنش و هزار تا كار ديگه ازش ميخوان...نميتونيد درك كنيد كه چه ذلتى رو تحمل كردم به اميد اينكه شوهرم قراره نجاتم بده...ولى اونم طلاقم داد و ولم كرد.. حتى اگه زنش نبودم بايد منو نجات ميداد..منم مثل بقيه.. شما هم با اين لباساتون درجاتتون يه تعهدى به مردم داريد.. نشستيد و دست رو دست هم گذاشتيد...ميدونيد چه عذابى كشيدم تا فرار كنم...ارجمند: با اينكه ميگيد درك نميكنم ولى بازم ميگم كه دركتون ميكنم ...دست رو دست هم نذاشتيم... با اين كار ميخواستيم يه كم از درجه زجرى رو كه ميكشيد رو كم كنيم, پيدا كردن سياوش سخت بود... ديروز هم تا خارج شهر بچه ها دنبالش بودن كه يه مرتبه ناپديد ميشه...رفيعى ,وكيلتون رو هم دستگير كرديم...شما اگه شكايت هم نكنيد سياوش پروندش سياهه ,تحت تعقيبه...شكايت شما زياد مهم نيست فقط آدرس محل رو ميخواييم ..._: با اينكه حرفاتون رو قبول ندارم ولى آدرس رو بهتون ميدم ... ارجمند: ميگم كه براى خونه سرگرد خسروى مراقب بذارن شايد بياد اونجا دنبالتون...: من اونجا نيستم ...مثل اينكه يادتون رفته الان ديگه هيچ نسبتى با ايشون ندارم..عليرضا: طلاقمون ثبت محضرى نشده...طلاقى در كار نيست..._: پس بهتره برى ثبتش كنى... _: پس بهتره برى ثبتش كنى...: اون فقط يه برگه هست كه مهر دادگاه پايينشه ... قاضى در جريان اتفاقات بود ,چون موقعيت استثنايى شد, قبول كردن... تو دادگاه ثبت شده كه اين فقط براى انجام مأموريت هست و ارزش ديگه ايى هم نداره...جوابى ندادم ,از رو ميز كاغذ و قلمى برداشتم و آدرس رو به همراه كروكى نوشتم..._: فقط ميخواستم بگم كه يه خانم و بچش اونجا هستن كه به فرارم كمك كردن و مواقع مريضى خيلى بدادم رسيد...ارجمند : باشه مد نظر ميگيريم...اگه باز سياوش باهاتون تماس گرفت فورى خبر بديد به هيچ وجه هم به حرفاش و تهديداش توجه نكنيد...._: بله......ميتونم برم؟: هنوز نه...بيرون باشيد ولى جايى نريد...با عصبانيت بيرون رفتم و رو يه صندلى نشستم و چشمام رو بستم...تو دلم عروسى بود ...پس طلاق الكى بود...ولى بازم از دست عليرضا ناراحت بودم...اون چند مدت همش منتظر بودم در باغ باز بشه و عليرضا بياد نجاتم بده....حالا هم كه منو ديده بود همش بازجويى ميكرد...حتى يه بار نپرسيد حالت چطوره.... حتما از حرفاى صبحم ناراحت بود....احساس كردم كسى كنارم نشست..چشمام رو كه باز كردم عليرضا بود...: اينجا جاى خوبى واسه خوابيدن نيست بلند شو برو تو اتاقم..._: شما كه ميدونيد جاى خوبى نيست پس چرا نميذاريد برم خونه ؟ جناب سرگرد...!!: يه كم صبر داشته باش....سرش رو به ديوار تكيه داد و گفت: مامان خيلى بيقرارى ميكنه نميرى ببينش؟_: دلم براش تنگ شده ميرم يه روزى..: ميشه الان بريم؟_: من با شما جايى نميرم جناب سرگرد!!: با ستوان حقيقت برو..من نميام...وضع قلبش اين روزا زياد خوب نيست..لطفا.._: ا...جناب سرگرد شما فقط دستور بديد.. خواهش برا چى ميكنيد...: شيده اذيت نكن داغونم بخدا..._: من خانم جنتى هستم لطفا اسم منو درست صدا بزن جناب سرگرد..همون موقع رادين اومد تا منو ديد گفت: شيده , جناب سرهنگ گفتن فعلا ميتونى برى...خب با من ميايى؟رادين رو كنارى كشيدم و گفتم : ميشه اون شكايتنامه رو تنظيم كنى بيارى من امضاء كنم؟ راستش فقط بخاطر سقط بچه...چون يه موجود زنده بوده...ميفهمى كه...؟رادين: عليرضا تنظيم كرده خودش هم امضاء كرده .....بدون حرفى ديگه منو باز برد تو همون اتاق كه با امير بوديم...از وسط كاغذا يه ورق اوورد و داد دستم و بعد از خوندنش امضاء كردم و بيرون رفتيم...عليرضا بيرون بود هنوز..._: بريم رادين جان..رادين جان رو بلند گفتم تا عليرضا خوب بشنوه...رو به عليرضا گفتم: مدارك و كليد خونه....نذاشت حرفم تموم بشه دستم رو گرفت و با خودش به طرف اتاقى برد و در و پشت سرمون بست محكم به ديوار چسبوندمو با عصبانيت گفت: اينهمه مدرك مدرك و كليد نكن واسه من...مداركتو اگه ميخوايى بيا سر خونه زندگيت...اگه هم فكر ميكنى بذارم تنهايى زندگى كنى كور خوندى ...فهميدى؟_: همونطور كه گفتى من واسه تو تموم شدم, تو هم واسه من تموم شدى...فهميدى جناب سرگرد....: مثل اينكه بدت هم نيومده....ازش هم كه شكايت نكردى .., حتما خب...نذاشتم حرفش تموم بشه..داشت به من توهين ميكرد..ميخواستم يه سيلى بزنم تو صورتش كه مچ دستم و تو هوا گرفت ...با گريه گفتم : خيلى بيرحمى ..خيلى بى احساسى ...بخاطر تو چه ذلتى رو تحمل كردم ..اونوقت به من اينطورى توهين ميكنى...دستم رو به زور از دستش در آوردم ...گريم تبديل به هق هق شده بود..._: اصلا پرسيدى من حالم خوبه؟ سالمم؟چه مرگمه؟فقط از وقتى منو ديدى همش بازجويى ميكنى و تهمت ميزنى ..داد ميزنى ...چى از جونم ميخوايى لعنتى ... ولم كن...به نفس نفس افتاده بودم خم شدم تا بتونم راحتر نفس بكشم...نميتونستم..نزديكم اومد تا خواست منو بگيره گفتم: به من دست نزن...چشمامو بستم و همونجا رو زمين نشستم تا حالم بهتر بشه اونم بيرون رفت و با رادين برگشترادين :چى به روز خودت اووردى دختر .. بلند شو بريم خونه ..._: رادين نميتونم بلند شم ..چشمام سياهى ميره يه كم صبر كن...رادين: ميخوايى بلندت كنم ببرمت تو ماشين؟_: نه جلو اينهمه سرباز دوست ندارم ..فشارم افتاده حالا دارم خوب ميشم...رادين كمك كرد تا روى مبلى كه تو اتاق بود نشستم...رادين: من برم آب بگيرم بيام...و از اتاق بيرون رفت...عليرضا: منظور بدى از حرفام نداشتم از دستت عصبانى هستم ...چرا نميخواستى منو ببينى...؟من چه تقصيرى دارم؟ همه تلاشم رو واسه پيدا كردنت كردم....امروز حرفات رو از پشت تلفن شنيدم كه نميخوايى منو ببينى...نميخواستم با اومدنم اذيتت كنم و گرنه همون موقع كه پسر خالت زنگ زد من داشتم ميومدم خونشون , كه گفت نيام....كمى به سكوت گذشت ...خودم هم نميدونستم چى ميخوام ...تو اين مدت منم عذاب كشيده بودم.._: چرا گفتى من واست تموم شدم...؟: شيده تو بد مخمصه ايى بودم... نميخواستم اذيتت كنه بخاطر همين, اينو گفتم...فكر ميكردم اين چيزا رو درك ميكنى..._:درك ....هه...... اينو گفتى كه من راحت بشم ؟كه من اذيت نشم ؟ ميدونستى با اين حرفت من چه زجرى كشيدم ؟ اگه ديشب فرار نكرده بودم كه تا حالا بچه سياوش تو شكمم بود لعنتى....: خفه شو شيده... ديگه نميخوام بشنوم ..._: پس تو هم منو درك كن كه تو چه موقعيتى بودم....رادين تقه ايى به در زد و وارد شد...يه شيشه آب معدنى دستش بود....نيم ساعت رفته بود دنبال آب!!!_: رادين حالم بهتره بريم....عليرضا : شيده مواظب خودت باش از خونه خاله بيرون نيا تا خودم بيام اونجا دنبالت ...جوابى ندادم...از جام بلند شدم مانتوم رو تكوندم با رادين بيرون رفتيم ...رايدن منو رسوند خونه خاله و خودش رفت...خاله تو حياط منتظرم بود...تا منو ديد بغلم كرد و بوسيد با هم داخل رفتيم كه تلفن سياوش زنگ خورد _: الو صداى گريه شكوه ميومد ...: خانم بچم ...محمدم ....تو رو خدا خانم يه كارى بكن_: شكوه چى شده؟سياوش جواب داد : اگه ميخوايى شكوه ,محمد رو زنده ببينه , برگرد ...._: سياو ش احمق نشو..چكار به اين بيچاره ها دارى؟: من باتو كار دارم ...ميايى يا نه؟_: نه...: شيده يادت نرفته كه از بچت نگذشتم ....پس فكر اين رو كه از بچه شكوه بگذرم از سرت بيرون كن, بيا وگرنه ميكشمش...از حرفش ترسيدم...سياوش غير قابل پيش بينى بود..كاراش هيچوقت رو حساب نبود..._: باشه ميام كارى به كارشون نداشته باش...تا شب اونجام...: شب جنازه محمد رو بيا تحويل بگير...صداى جيغ شكوه اعصابم رو بهم ريخته بود.._: خب گفتم كه ميام...: تا 3ساعته ديگه اگه اينجا نبودى ديگه نيا...فهميدى؟_: آره الان راه ميوفتم...تماس رو قطع كردم و با عجله به طرف حياط دويدم ..خاله دنبالم دويد و گفت : چى شده ؟كجا ؟جريان رو مختصر براش شرح دادمخاله : با رادين تماس بگير..._: خاله وقت ندارم ...سياوش يه ديونه روانى هست ...تا اونجا نزديك 4ساعت رانندگى هست 3ساعت بيشتر به من وقت نداده...نميتونم منتظر رادين باشم...بدون اينكه منتظر جواب خاله باشم سريع بيرون رفتم و سوار ماشين شدم و راه افتادم ...همش دعا دعا ميكردم كه سياوش به سرش نزنه بلايى سر اون بچه بياره ...خيابونا به نسبت خلوت بود...تلفن زنگ خورد_: الوصداى عليرضا بود: دارى كدوم گورى ميرى؟_: مجبورم برم...: مجبور نيستى , برگرد ...الان بچه ها دارن راه ميوفتن كه برن اونجا... تو برگرد._: نميتونم همون زنه كه گفتم اسمش شكوه هست, خيلى كمكم كرده ...نميتونم بذارم بچش بخاطر من اذيت بشه...: اذيت نميشه.. تو برگرد..._: سياوش رو نميشناسى كه ....نميتونم منتظر باشم بايد برم ...: شيده اگه برنگردى ديگه اسمتو نميارم ...باور كن بد ميبينى ..._: عليرضا خواهش ميكنم.. درك كن....تماس رو قطع كردم و با سرعت مشغول رانندگى شدم...هوا تاريك شده بود كه به جاده خاكى رسيدم... دعا دعا ميكردم كه پليسا راه رو زود پيدا كنن و بيان...جاده خاكى بود و پر از سنگ, زياد نميتونستم تند رانندگى كنم...از 3ساعت يه كم گذشته بود از استرس و دلهره تهوع گرفته بودم...دستم هم ميلرزيد...چراغاى چند تا ماشين رو پشت سرم ديدم...ماشين پليس بود هر چى چراغ ميزدن كه بايستم نايستادم...نميتونستم ريسك كنم...جون محمد تو خطر بود...به باغ كه رسيدم يه ماشين پليس رو اونجا ديدم ...حتما منتظر بقيه بوده ....بقيه ماشينا هم پشت سرم ايستادن ...به سرعت پياده شدم و ميخواستم سريع خودم رو به در باغ برسونم كه يكى از پشت يقه مانتوم رو گرفت و كشيد به طرف خودش ...عليرضا بود از خشم و عصبانيت رگ گردنش برجسته شده بود..يه كم ترسيدم ....: مگه نگفتم برگرد...._: خواهش ميكنم ...جون چند نفر تو خطره....: پس ما براى چى اينجا هستيم ؟ اينا وظيفه پلسيه..._: هه..ديدم كه چه جور منو نجات داديد..بريد بابا..با سيلى محكمى كه به صورتم خورد به طرف ماشين پرت شدم...شوكه شده بودم...ولى بازم نميخواستم كم بيارم بايد تا سياوش ديوونه نشده برم سراغ محمد..تا خواستم برم باز عليرضا دستامو گرفت و بازوهامو فشار داد..._: بذار برم ..لعنتى.: هيچ جا نميرى برو تو ماشين..._: تو از سياوش هم ديوونه ترى ...ميگم جون يه بچه 6ساله تو خطره....بفهم ...ولم كن..هر چى تلاش كردم تا دستمو آزاد كنم موفق نشدم...منوكشون كشون به طرف يكى از ماشيناشون برد .. يكى از سربازا رو صدا زد...اشاره كرد تا بدستم دستبند بزنه...داشتم از عصبانيت و دلهره ميمردم..._: عليرضا اين كارا چيه؟...: ساكت باش تا بعد تكليفت رو روشن كنم...نميخواستم تسليم بشم هر چى تا حالا كوتاه اومده بودم بس بود ...خم شدم و دست سرباز رو كه داشت دستبند رو به زور به دستم ميبست رو با آخرين قدرتم گاز گرفتم ....دستم رو ول كرد تا ميخواستم فرار كنم عليرضا از پشت موهامو گرفت و دومين سيلى رو تو صورتم زد...دو تا دستامو با يه دستش گرفت و دستبند رو از سرباز گرفت و پرتم كرد تو ماشين و دستم رو با دستبند به در ماشين بست... و خودش به طرف باغ رفت ...داد زدم_: عليرضا اگه اتفاقى بيوفته نميبخشمت ...ازت بدم مياد...صداى شليك تنمو لرزوند ..پشتم به در باغ بود و چيزى نميتونستم ببينم... هر چى تلاش كردم كه دستم رو از دستبند بيرون بيارم نميشد ...از مچ دستم خون ميومد ولى موفق به در اوردنش نشدم...صداى آژير ماشين پليس و آمبولانس هم ميومد چند تا صداى تير ديگه شنيدم...دلپيچه واسترس نفسم رو بند اوورده بود...رادين رو كنار ماشين ديدم صداش زدم_: رادينبا تعجب به طرفم برگشت_: رادين تو رو خدا بيا دستم رو باز كن...: اينجا چكار ميكنى؟_: از اون عليرضاى ديونه بپرس..: صبر كن تا برم كليد رو بيارم...همه در رفت و آمد بودن...ميدونستم از عمد منو تو يه ماشينى گذاشته تا نتونم چيزى رو ببينم...يه كم بعد رادين برگشت..._: رادين كليدا كو؟ دستم درد ميكنه...: شيده...فعلا نميشه با عليرضا حرف زد....._: حالش خوبه؟: آره فقط خيلى عصبانيه ...حالا تحمل كن تا ببينم چكار ميكنم.._: رادين كسى زخمى شده..؟: يكى از بچه ها زخمى شده...زخمش هم ناجور هست..رادين اينو گفت و رفت...اينقدر اشك ريختم تا ديگه اشكى برام نمونده بود...نميدونم چقدر گذشت كه رادين سراغم اومد و گفت : همه چى تموم شد..._: چى شد رادين تو رو خدا دارم ميميرم ...چى شده؟: سياوشو گرفتيم..._: خوب اين مهم نيست... محمد ...اون بچه...كلافه دستى تو موهاش كشيد..: براش بايد دعا خوند با آمبولانس فرستاديمش بره..._: واى ....نفسم بالا نميومد هر كار ميكردم نميتونستم راحت نفس بكشم..نميدونم كى بود كه اومد دستامو باز كرد... فورى پياده شدم و يه گوشه بالا اووردم...نميتونستم خودم رو كنترل كنم رو زمين دراز كشيده بودم وميلرزيدم....صداى رادين تو گوشم بود كه داشت دنبال دكتر ميگشت...چشمام رو كه باز كردم تو بيمارستان بودم...دستام باندپيچى شده بود و سرم بهم وصل بود...كسى تو اتاق نبود...ياد محمد افتادم ...نميدونستم چه مدت گذشته بود.. ميخواستم از حال محمد با خبر بشم...سرم رو از دستم با شدت بيرون اووردم كه دستم پر از خون شد...برام مهم نبود ..نگاهى به لباسام انداختم هنوز همون لباساى خودم تنم بود...روسرى كه كنار بالشم بود رو سرم گذاشتم و از تخت پايين اومدم سرم يه كم گيج بود ولى ميتونستم راه برم .. از در كه بيرون اومدم سينه به سينه يه پرستار شدم...بيمارستان نظامى بود...پرستار: چرا از تخت پايين اومدى؟ دستم كه پر از خون بود رو تو دستش گرفت و گفت : اين چه كارى بود كه كردى چرا سرم رو اينطورى بيرون اووردى....با عصبانيت گفتم :چون دلم ميخواد ...چون ديوونه هستم ...پرستار : كاملا معلومه كه ديوونه هستى برو تو اتاقت ..._: ميرم فقط بگو حال اون بچه چطوره؟..اسمش محمده: متاسفم اجازه ندارم در اين مورد به شما توضيح بدم..حالا برو تا بيام يه سرم ديگه بزنم بهت..._: حالم خوبه سرم احتياج ندارم فقط بگو زنده است؟: خانم برو تو اتاقت...با عصبانيت داد زدم : نميرم مگه نفهمى... دارم ازت سؤال ميپرسم ميگم زنده است ؟ فقط بگو آره يا نه...جوابى نداد...عصبانى بودم...كنترلى رو كارام نداشتم...مقنعش رو گرفتم و كشيدم طرف خودم _: ببين من ديونه هستم نذار كه قاتل هم بشم جوابم رو بده ...از پشت يه نفر منو كشيد و به طرف اتاق برد منم جيغ ميزدم و با مشت و لگد ميخواستم خودمو آزاد كنم..با هر بدبختى بود منو بردن تو اتاق و پرستار هم با يه آمپول كه فكر كنم آرامبخش بود حالم رو جا آوورد!!!!با سر درد چشمام رو باز كردم...سرم خيلى درد ميكرد...مامان كنار تختم نشسته بود...با ديدنش اشكم روونه شد...اونم بدون هيچ حرفى گريه ميكرد و سرم رو نوازش ميكرد...با سختى گفتم : مامان محمد زندست؟: زندست مامان جان... ولى حالش خوب نيست ...همش تقصير عليرضا بود نذاشت برم..._: كجا بستريه؟: همينجا...تا شب هنوز مامان اونجا پيشم بود...مرتب اشك ميريخت ... همش منتظر بودم عليرضا بياد ولى خبرى ازش نشد...ازش ناراحت بودم...تقه ايى به در خورد و رادين وارد شد...با ديدنم لبخندى زد و گفت : خوب اينجا راحت واسه خودت خوابيدى...مرخصى.. زود لباساتو بپوش تا بريم...بيرون رفت تا من لباسامو بپوشم...(يعنى بايد ميرفتم خونه خاله؟ چقدر بايد تحقير بشم ...عليرضا چرا با من اينكارا رو ميكنى؟)مامان كمك كرد تا لباسمو بپوشم ..بغض بزرگى تو گلوم بود كه نميتونستم قورتش بدم...مامان با ناراحتى گفت: يه كمى از وسايلتو و چيزايى رو كه ميخواستى عليرضا داده به پسر خالت...يه مدت بگذره عصبانيتش تموم ميشه مياد دنبالت...پوزخندى زدم و بيرون رفتم ...رادين به مامان گفت: خانم خسروى برسونمتون؟مامان: نه مادر جان جلو در منتظرم هستن...بيرون بيمارستان تو پاركينگ ماشين عليرضا رو ديدم ..پس اونجا بود و نيومده بود پيشم...تا ما رو ديد سرش رو طرف ديگه ايى چرخوند....از اين همه خفت داشتم بالا ميوردم....مامان سوار شد و رفتن...همينكه تو ماشين رادين نشستم, بغضم سر باز كرد و منم اجازه دادم تا دلش ميخواد رو صورتم روون باشه...رادين : خونه به اينجا نزديكه صبر ميكنم آروم بشى بعد راه ميوفتم.._: ميدونم زياد دوست نداريد بيام اونجا ...هر وقت ميومدم خونتون مامانت دستپاچه ميشد...الان هم چاره ايى ندارم يعنى نميومدم...: بابات دوست نداشت با هم رفت و آمد داشته باشيم به مامان هم گفته بود روى خوش بهت نشون نديم_: يعنى اينقدر از بابام حساب ميبرديد كه زود گوش داديد به حرفش...: شيده الان وقت خوبى واسه اين حرفا نيست بعدا صحبت ميكنيم بذار اين ماجرا تموم بشه...وقتى فهميديم ازدواج كردى و بابات رو گرفتن با مامان ميخواستيم بياييم خونت تا باهات صحبت كنيم ولى آدرسى ازت نداشتيم... موضوع دزديده شدن همسر جناب سرگرد كه پيش اومد اتفاقى اسمت رو از امير شنيدم تعجب كردم خوب كه تحقيق كردم فهميدم كه با عليرضا خسروى ازدواج كردى...وقتى خودم رو معرفى كردم اونم خيلى تعجب كرده بود ...در مورد ما چيزى نگفته بودى؟_: چرا ...ولى اسمتون رو نگفته بودم...: وسايلتو عليرضا داد.. گذاشتم تو ماشين , كليد خونت هم هست.._: اون كه ميگفت نميذارم تنها زندگى كنى..: شيده يه كم تنهايى واسه جفتتون خوبه...سرهنگ ارجمند خيلى باهاش حرف زد...دوتاتون مثل هم لجبازيد...ميگفت اون روز جلو در باغ غوغا كردى حسابى....ميدونستى دست سربازى كه گازش گرفتى رو بخيه زدن..؟سرم رو به علامت منفى تكون دادم..با خنده گفت : بايد حواسم به خودم باشه سر به سرت نذارم..هنوز داشتم هق هق ميكردرادين: تموم نشد..._: چى ؟: گريه هات...بسه ديگه...بريم مامان منتظره..._: حالا راستى راستى سياوش , كريم رو كشته؟: اوهوم...ميخواسته محمد رو نجات بده كه سياوش از پشت يه تير تو سرش ميزنه....._: بيچاره ..شكوه .. كجابود؟ نديدمش....: اونم همونجا بالا سر بچشه... خدا كنه از كما بيرون بياد..._: نميدونى چه پسر نازى هست ...لپاش مثل تو هست وقتى ميخنده چال ميشه...همش دلم ميخواست ببوسمش...: ا...پس چرا منو نبوسيدى....؟دلم پايين ريخت ....نميخواستم مسئله ايى بينمون به وجود بياد.. اصلا نميدونستم جدى حرف زده يا همين طورى يه چيزى گفته...با يه تصميم عجولانه به طرفش خم شدم و بوسه ايى سريع رو لپاش زدم و گفتم: اينم واسه اينكه دلخور نشى...چيزى نگفت و راه افتاد...دم خونه خاله كه رسيديم باز اشكم روونه شد...: تو رو خدا اينهمه گريه نكن..ميخوايى خودت برى با عليرضا حرف بزنى...؟_: نه...يعنى اينقدر واسش كم ارزش بودم كه همينطورى ولم كرد ...همش فكر ميكنم چون وقتى اومد خواستگارى زود جواب مثبت دادم و اونم زود به خواستش رسيد قدرمو نميدونه...ولش كن ديگه واسم مهم نيست اگه هزار بار هم بياد دنبالم حتى نگاهى هم بهش نميندازم... وارد خونه كه شديم چند تا كفش بيرون بود...واى رويا .... چقدر خانم و ناز شده بود... فورى بغلش كردم و بوسيدمش...رويا: چقدر بزرگ شدى ,عزيزم_: تو هم بزرگ هم خيلى خوشگل شدى... : معرفى ميكنم شوهرم سعيد ...ايشون هم شيده دختر خالم...رادين هم با شوهر رويا دست داد و نشستن به حرف زدن با اينكه حوصله نداشتم ولى بالاجبارنشستم..يه كم بعد رويا هم اومد و مشغول صحبت شديم: موضوع رو از مامان و رادين شنيدم خيلى ناراحت كننده هست ..الان مشكل جسمانى ندارى؟_:اوهوم.... فكر كنم بايد دكتر زنان برم ...كسى رو سراغ دارى؟: آره ميشناسم ..يه روز كه مناسب بود با هم قرار ميزاريم, ميريم..نميدونم چى شد كه يه مرتبه ياد عماد پسر خاله شكوه افتادم..رو به شوهر رويا كردم و پرسيدم_: ببخشيد , ميخواستم در مورد يكى از همكاراتون سؤال بپرسم: بفرماييد..._: متخصص اطفال هست اسمش عماد بابايى ميدونيد مطبش كجاست؟با سؤال من همشون با تعجب نگام كردن...رويا : عماد , برادر سعيد هست , از كجا ميشناسيش؟_: راستش ... راستش....نميدونم چه جورى بگم...رويا : شيده جون راحت باش...حرفتو بزن_: تو خونه سياوش ...شكوه...سعيد : شكوه؟ شكوه چى؟ زود بگو...شكوه كجاست؟_: همونجا كه سياوش پسر عمم زندونيم كرده بود...با شوهرش و پسرش...از زور ناچارى اونجا كار ميكردن....خيلى كمك كرد تا فرار كنم..شوهرشو كه از دست داده...پسرش هم تو كما بود تازه ديشب از كما بيرون اومده....سعيد كلافه از جاش بلند شد..يه كم قدم زد و با يه ببخشيد رفت بيرون...نگاهى به رويا انداختم و گفتم : ببخشيد نميدونستم ناراحت ميشه...رويا: خوب شكوه دختر خالشون بوده ..بعد اون جريان كه براى شكوه پيش اومد به زور عماد رو زن دادن...هيچ حسى به زنش نداشت..خانمش هم دكتر بود... گفتن كم كم زندگيشون درست ميشه.. ولى نشد..._: الان عماد كجاست؟ : پارسال تو جاده چالوس با زنش تصادف ميكنه.. زنش همونجا بيچاره فوت ميكنه ...خودش هم متاسفانه پاهاش فلج ميشه...._: آخى...ناراحت شدم ...نميدونى شكوه وقتى در مورد عماد حرف ميزد چه برقى تو چشاش بود..1هفته خونه خاله موندم...با اصرار من, با رويا رفتيم و يه كم خونم رو تميز كرديم و يه سرى وسايل ضرورى رو هم خريدم... يه مقدار خرد و ريز هم خاله داد و تو خونه خودم مستقر شدم...يه خونه حياط دار و خوشگل بود...البته قبلا يه بار ديده بودمش...يه اتاق خواب و هال آشپزخونه و سرويس بهداشتى پايين بود... 5تا پله ميخورد به بالا... اونجا هم يه هال كوچكتر با سرويس جدا و 2تا اتاق خواب داشت...اتاق خواب پايين رو برا خودم اماده كرده بودم...رويا مرتب هر روز باهام تماس داشت...اونم سرش شلوغ بود و زياد وقت نداشت كه بياد پيشم...رادين هم بيشتر بيرون باهام قرار ميذاشت تا اينكه بياد خونه..داشتم براى خواب آماده ميشدم كه رادين زنگ زد_: الو رادين...: دختر خاله گلم , خوبى؟_: بد نيستم...: نشد يه بار ازت بپرسم بگى خوبم..._: دروغ دوست ندارم بگم..: حالا با اين خبرى كه بهت ميدم ديگه بايد خوب خوب بشى..._: چى شده؟ محمد؟: در عوض خبرم چى گيرم مياد؟_: هر چى بخواهى ... زود باش نصف عمر شدم..: آره محمد به هوش اومده....از خوشى جيغى كشيدم و رو تخت بالا پايين ميپريدم.._: رادين مرسى خوشحالم كردى ...هر چى بخواهى بهت ميدم...حالا ميشه برم ببينمش...: الان كه نه... فردا ظهر وقت ملاقات ميام دنبالت..._: واى تا فردا ظهر من ميرم كه ...نميشه پارتى بازى كنى؟: با اون سابقه داد و فريادت تو بيمارستان, پارتى واسه تو فايده ايى نداره...يه كم با هم حرف زديم و قطع كردم... از خوشحالى نميتونستم بخوابم...تا صبح بيدار بودم ..روشنايى آفتاب كه به صورتم خورد چشمام بسته شد و خواب رفتم....با صداى زنگ در بيدار شدم..نگاهى به ساعت انداختم واى ساعت 12ظهر بود...از تو ايفون رادين رو ديدم در رو باز كردم و پريدم تو دستشويى...صداى در هال اومد بعدش هم رادين كه داشت صدام ميزد..: شيده ...شيده ...كجايى؟_: رادين تو دستشويى هستم ,بشين تا بيام ...زود دست و صورتم رو شستم و بيرون اومدم رادين تو هال نشسته بود درست روبروى حمام...._: سلام به پسر خاله عزيزم امروز حالم خوبه...رادين سلامى كرد و مات و مبهوت نگام ميكرد...با تعجب گفتم : چيه؟ چته؟: برو زود لباساتو بپوش .. بعدا بيا !!تازه متوجه وضعيت شدم سريع دويدم تو اتاق خواب ..قلبم تند تند ميزد...يه تاپ بندى كرم رنگ و واى ..با يه شلوارك..البته اگه اسمشو ميشد گذاشت شلوارك!!...عجب افتضاحى...جلو مامان و سمانه هم من اينطورى نرفته بودم....جاى عليرضا حسابى خالى بود...!!!!!سريع يه تى شرت فيروزه ايى با يه جين سفيد پوشيدم و بيرون رفتم..._: ببخشيد رادين حواسم به لباسم نبود تازه بيدار شده بودم...: اشكال نداره...زود اومدم تا اول با هم بريم ناهار بخوريم بعد بريم بيمارستان...***تو رستوران نشسته بوديم و داشتيم ناهار ميخورديم كهرادين گفت: هنوز تصميمى واسه زندگيت نگرفتى؟ تا كى ميخوايى اينطورى زندگى كنى؟_:خودم هم نميدونم ... ميبنى كه آقا بجاى دلجويى از من خودشو كنار كشيده...: عليرضا شايد زياد احساساتش رو نشون نده ولى خيلى به فكرت هست ...اون روز كه مامان زنگ زد و گفت رفتى , اداره رو , رو سرش گذاشته بود تا برگه مأموريت رو گرفت ,مثل برق راه افتاد تا زودتر از تو برسه ... نميدونى چقدر عصبى و ناراحت بود..._: اگه گذاشته بود برم تو باغ اين بلا سر محمد و كريم نميومد...: خوشخيال نباش ...همون موقع كه سياوش به تو زنگ ميزنه ميگه بيا , با كريم درگير ميشه و كريم كشته ميشه و بعد هم با تفنگ تو سر محمد ضربه ميزنه...فكرش بكن اگه عليرضا يه كم ديرتر رسيده بود و بلايى سرت ميومد بعدش نميگفتى كه شوهرم عرضه نداره و بى غيرت هست؟ تازه معلوم نبود كه سياوش چه نقشه ايى برات كشيده بوده..._: خب حالا چرا اينقدر طرفداريش رو ميكنى؟ گفت ديگه اسمم رو نمياره...منم كه اعتراضى نكردم ...ولى خيلى داره سخت ميگره...اصلا ولش كن....نميخوام در موردش حرف بزنيم: ميشه يه خواهشى ازت بكنم..._: هوم ...چى؟: محمد فردا مرخص ميشه ...اگه اعتراضى ندارى يه مدت شكوه با محمد بيان پيشت تا تكليفشون مشخص بشه..._: خوبه از نيمرو خوردن راحت ميشم...: خوب چيز ديگه ايى درست كن بخور..._: بلد نيستم...املت رو هم ديشب از خاله پرسيدم...حالم از غذاى بيرون هم بهم ميخوره....: آفرين... !! خوبه كه عليرضا زود فهميد سرش كلاه رفته...ناهار رو با خنده وشوخى تموم كرديم با هم رفتيم بيمارستان...در اتاق محمد رو كه باز كرديم اول رادين وارد شد و بعدش هم من...عليرضا تو اتاق بود و داشت با شكوه حرف ميزد...بدون هيچ توجهى به طرف محمد رفتم و غرق بوسش كردم مخصوصا او لپاى خوشگلش رو....محمد: كبوتر برگشتى؟_: آره .....شكوه كه حرفاش تموم شده بود , كنارم اومد و گفت: از وقتى به هوش اومده همش سراغت رو ميگيره...منم مشغول نوازش و بوسيدن محمد شدم...خدائيش خيلى ناز بود...منم كه عاشق لپ چال دار بودم....شكوه رو به رادين كرد و گفت: نميدونيد كه شيده خانم چقدر از شما تعريف كرده..صبح كه از خواب بيدار ميشد به شما هم صبح بخير ميگفت ....اسم عليرضا از زبونش نميفتاد....اه.... شكوه هم وقت گير اوورده بود...رادين رو با عليرضا اشتباه گرفته بود....عليرضا هم كه هنوز اونجا ايستاده بود... ولى من طورى ايستاده بودم كه پشتم بهش باشه...شكوه: خانم مثل اينكه قراره بياييم خونه شما... يه وقت مزاحم شما و شوهرتون نباشيم....سعى خودم رو كردم كه صدام نلرزه ولى زياد موفق نبودم.._: شكوه جان مزاحم نيستى , من تنها زندگى ميكنم شوهر هم ندارم.... همش خواب و خيال بود....حرفام هم فقط روياهام بود....منتظر عكس العمل كسى نشدم... سريع خداحافظى كردم و از بيمارستان بيرون اومدم....قلبم تند تند ميزد....از عليرضا كه اينطورى كوچيكم كرده بود ناراحت بودم ...ولى هنوز عشقش تو قلبم بود....لعنت به اين عشق...تا پاركينگ همش رو دويدم ...كنار ماشين رادين منتظر ايستادم تا بياد...از پشت سرم صداى پايى رو شنيدم بدون نگاه كردن ,گفتم: رادين زود باش بريم حالم خوب نيست...: برا چى حالت خوب نيست؟عليرضا بود...._: مگه مهمه برات؟: معلومه كه مهمه ....هر چى كه به تو مربوط ميشه برام مهمه....فكر كردى از سنگم...نميدونم چرا درك نميكنى ....باور كن خيلى دوست دارم ...درست اين چند وقته همش با هم درگير بوديم..ولى همه فشارا رو دوشم بوده...خواهش ميكنم يه كم به من حق بده...حالا ديگه روبروم ايستاده بود...سرم رو پايين انداختم تا نبينمش ...: اينقدر ازم بدت مياد كه نگام نميكنى....شيده, اگه اتفاقى برات ميوفتاد خودمو نميبخشيدم ...دركم كن...مجبور بودم سخت بگيرم تا بتونم جلوت رو بگيرم...حتما رادين گفته كه قبل از اينكه تو برى اون سياوش ,كار خودش رو كرده بوده فقط منتظر تو بوده...اگه ميذاشتم برى زنده نميذاشتت..._: ولى اينقدر برات بى ارزش بودم كه منو دور انداختى ...حالا چى ميخوايى؟: باور كن از دست خودسريت ناراحت بودم , معذرت ميخوام... نميدونستم كه رفتى تو اون خونه يعنى زودتر ميومدم سراغت... فكر ميكردم خونه خالت هستى...من مأموريت بودم تازه امروز برگشتم..._: ديگه نميخوام ببينمت برو پى كارت....: شيده من معذرت ميخوام...بيا با هم بريم خونه وسايلتو بردار برگرد پيش خودم..._: متاسفم جناب سرگرد, دير بفكر عذر خواهى افتادى همينطور كه شنيدى من زيادى تو فكر و خيال بودم ...زود منو دور انداختى...منى كه به غير از تو كسى رو نداشتم....منى كه زود عاشق شدم...ولى تو لياقت اينهمه عشق رو نداشتى, رودل كردى....حالا هم برو ...منتظر باش تا احضاريه دادگاه بياد برات....تا حرفم تموم شد نميدونم كجا ولى اونقدر دويدم كه به نفس نفس افتادم....دورو برم رو كه نگاه كردم همه جا ناآشنا بود .. اهميتى ندادم تلفنم هم همش زنگ ميخورد ...خاموشش كردم و راه افتادم...به خودم كه اومدم هوا تاريك بود...و كنار خيابون داشتم راه ميرفتم پاهام ديگه نا نداشت ....نگاهى به ساعت انداختم ساعت 12 شب بود....خيابونا خلوت بود...اينهمه مدت فقط برام مثل يه دقيقه گذشته بود...شانسم يه تاكسى برام بوق زد ... مسير رو گفتم و سوار شدم....نيم ساعتى طول كشيد تا به خونه رسيدم كرايه رو دادم و به طرف خونه رفتم....دم در رادين و عليرضا به ماشين رادين تكيه داده بودند و ايستاده بودن....رادين تامنو ديد به طرفم اومد شونه هامو گرفت و با عصبانيت گفت :معلومه چه مرگت هست؟ تا حالا كدوم گورى بودى ؟هيچ ميدونى كجاها كه دنبالت نگشتيم....جواب بده لعنتى..._: رادين ولم كن حوصله ندارم ...: حرف بزن و گرنه ميكشمت...تلفنت رو چرا خاموش كردى؟_: رادين حالم خوب نبود... تو خيابونا راه ميرفتم ...يه مرتبه به خودم اومدم ديدم ديروقته... تاكسى گرفتم و اومدم...: ميدونى اگه گير يه آدم ناجور ميوفتادى چه بلايى سرت ميومد؟ چرا اينهمه تو بى فكرى...؟عصبانى شده بودم , رادين هم يه نفس داد ميزد.._: اصلا به تو ربطى نداره ...از همتون بدم مياد ...مگه من براتون مهم هستم كه دنبالم گشتين ...تا يه مسئله ايى بيش مياد بايد چند تا سيلى و تو دهنى بخورم ....ولم كنين بريد گمشيد... از اسم هر چى مرده بدم مياد...رادين رو كنارى زدم و ميخواستم در رو باز كنم كه رادين كليد رو از دستم در اوورد و خودش در رو باز كرد پرتم كرد داخل حياط...انگشتش رو به علامت تهديد بلند كرد و جلو صورتم اوورد و گفت: شيده, من اگه يكى دلم رو زد ديگه تا آخر عمر اسمش رو نميارم ..باور كن تو هم با اين حرفات دارى دلم رو ميزنى...اگه نميخوايى ببينيم بگو , بخدا تا عمر دارم طرفت نميام ...همينطور كه تا قبل از اين بخاطر خودت نيومده بودم طرفت...حالا هم اگه برم ديگه شيده ايى نميشناسم...دارى با كى لج ميكنى ؟با خودت؟من .؟ يا اون شوهر بدبختت كه نميدونى تا حالا به چه حالى بوده ...گفتيم حتما يكى از آدماى سياوش گرفتت...ديگه اسم منو نيار ...پام رو كه از اين در گذاشتم بيرون كسى رو به اسم شيده نميشناسم...منتظر جواب نشد و به طرف در حركت كرد تا بره.. عليرضا رو كه از دست داده بودم كسى ديگه رو نداشتم تا بهش تكيه كنم تنهايى رو نميتونستم تحمل كنم...به رادين عادت كرده بودم نميتونستم از اون هم بگذرم..دنبالش دويدم و تو لحظه آخر از پشت بغلش كردم..._: رادين تو رو خدا تنهام نذار....برگشت و منو از خودش جدا كرد و گفت :ديگه با من اينطورى نكن ...خوب؟ هر جا خواستى برى اون تلفن لعنتى رو خاموش نكن...قول؟_: باشه , قول....سرم رو بوسيد و گفت :بايد برم عليرضا هم كه بيرون ايستاده..اونم حالش خرابه ..فردا ميام با هم حرف بزنيم...: شب بخير...تا صبح فكر و خيال نميذاشت بخوابم ...به طلاق فكر نكرده بودم اون حرفا رو هم همينطورى به عليرضا زده بودم...ولى نميتونستم به زندگى مشترك با عليرضا هم فكر كنم....احساس ميكردم تو دنيا تك و تنها هستم...قدرت تصميم گيرى نداشتم...(خيلى بده كه نتونى حرفاتو با كسى در ميون بذارى و ازش كمك بخواهى ...مامان...)صبحونه رو خوردم و بيرون رفتم تا براى شكوه و محمد يه كم وسيله بخرم...پس اندازم داشت تموم ميشد بايد فكرى به حال خودم ميكردم...تا ظهر بيرون بودم و سر راه هم غذا گرفتم و خونه اومدم...ماشين وسايل هم , يه كم بعد رسيد با كمك راننده وسيله ها رو تو اتاق خواب بالا جا دادم..با رادين تماس گرفتم كه خسته هستم و بيمارستان نميرم خودش شكوه و محمد رو بياره...اونم قبول كرد..غروب بود و منتظر بودم كه زنگ زدن ....از تو آيفون شكوه و محمد رو ديدم و در رو باز كردم...منم رفتم تو آشپزخونه تا چايى بريزم بيارم ...برا محمد هم كاپ كيك به شكل سر ادمك خريده بودم با شربت واسش آماده كردم و گذاشتم تو سينى و رفتم تو هال ...در باز شد و شكوه و پشت سرش هم ...عليرضا در حالى كه محمد بغلش بود اومد داخل .... از عصبانيت سينى رو محكم كوبيدم رو ميز وسط به طرفش رفتم و محمد رو از بغلش بيرون كشيدم و باعصبانيت گفتم : به سلامت...شكوه با تعجب نگام ميكرد, عليرضا هم همونطور ايستاده بود...._: منتظر چى هستى؟ گفتم به سلامت....شكوه: خانم چرا عصبانى هستى ؟ بيچاره جناب سرگرد از صبح تا حالا دنبال كارامون بودن خسته شدن...بعد رو به عليرضا كرد و گفت : بفرماييد... چايى هم كه حاضره..عليرضا با لبخندى وارد شد و روى اولين مبل نشست...با عصبانيت همينطور كه محمد بغلم بود به طرف پله ها رفتم وگفتم : شكوه محمد رو ميبرم تو اتاقش...اون كيك و شربت , برا محمد هست, لطفا براش بيار...محمد رو گذاشتم رو تخت ...محمد: كبوتر چرا عصبانى هستى؟ نكنه باز پر و بالت رو چيدن؟_: نه عزيزم ايندفه قلبم رو از جا در اووردن...محمد: مگه ميشه؟ .... چه جورى؟_: خودم هم نميدونم...در باز شد و شكوه با سينى كيك داخل شد...محمد تا كيك رو ديد زود بلند شد و گفت : آخ جونشكوه : محمد زياد حركت نبايد داشته باشى , مادر اروم باش..._: شكوه مهمونت رفت...: خانم مهمون من كه نبود... ولى فكر كنم رفت.._: ميشه اينقدر به من نگى خانم , بگو شيده...: باشه...خدا عمرت بده خودم هم زياد راحت نبودم..._: خب محمد كيكت كه خوردى يه كم استراحت كن تا من برم برا شام پيتزا سفارش بدم...با دهن پر , خنده ايى كرد و منم بيرون اومدم و رفتم تو هال تا تلفنم رو بردارم..._: هنوز كه اينجايى ... ميشه برى ديگه...: چرا اينقدر سخت ميگيرى شيده ؟ دلم برات تنگ شده....پوزخندى زدم و گفتم : هه...اون شيده احمق كه با اين حرفا گوشش دراز ميشد مرد...هر چقدر دلت ميخواد بذار تنگ بشه براى من مهم نيست...لطفا تنهام بذار ...: شيده لج نكن ... خب ميدونم نبايد دست روت بلند ميكردم... ولى داغون شدم وقتى خالت زنگ زد و گفت باز رفتى سراغ سياوش... بيا يه فرصت ديگه به خودمون بديم..._: فرصتهات تموم شد ...خيلى فرصتا رو از دست دادى , حالا تا ديوونم نكردى برو بيرون...بدون حرفى در رو بهم زد و بيرون رفت...با عصبانيت گوشى رو برداشتم و شماره رادين رو گرفتم : الو شيده مهمونات رسين؟_: احمق ...نفهم ...من گفتم خودت بيارشون , نگفتم؟: خودتى ..... من كار داشتم به عليرضا گفتم , اونم ميخواست باهات حرف بزنه ..._: نميخوام ديگه ببينمش ...فهميدى؟ ديگه اينطورى واسه من نقشه نكش....: داد نزن ...منم ميتونم داد بزنم ...شب ميام اونجا ببينم چه مرگته باز به سرت زده...نرى بيرون نصف شب بيايى ها ...من شبا زود ميخوابم...با اين حرفش خندم گرفت..._: نه بابا هنوز پام خوب نشده...حوصله پياده روى ندارم...: شب ميبينمت...بخاطر محمد كه زود ميخواست بخوابه زود شاممون رو خورديم و داشتيم با شكوه چايى ميخورديم كه زنگ زدن..تا رادين رو ديدم در رو باز كردم...نگاهى به لباسام انداختم يه تونيك سياه با شلوار استريچ قرمز...شال و روسرى هم نميپوشيدم اصولا تو خونه...اون موقعها هم بخاطر احترام به مامان و عليرضا ميپوشيدم...اومدن رادين با تأخير شد..._: شكوه همينجا باش تا من برم ببينم چرا نمياد تو...: باشه برو...تو حياط با ديدن رادين و كسى كه باهاش بود شوكه شدم, دهنم وا مونده بود...: اون دهنت رو ببند شيده ..._: سلام : سلام من عماد هستم...._: خوشبختم...ولى كاش قبل از اينكه بياييد ميگفتيد تا شكوه رو آماده كنم...: آماده... واسه چى؟ _: اخه بعد از سالها....: عماد صبح رفته بود بيمارستان شكوه و محمد رو ديده..._: اهان خوبه...بياييد تو... رادين عماد رو كمك كرد تا با ويلچر بره تو ..همين كه من خواستم برم داخل دستم رو كشيد و گفت: تو بيرون باش باهات حرف دارم..._: باشه ... حالا چرا ميزنى....كنار باغچه دو تا سنگ بزرگ گذاشته بودم واسه دكور, رو همونا نشستيم: عصرى هاپو شده بودى.._: اهان..اره...: گاز هم گرفتى؟_: اگه نميرفت ميگرفتم ...خودت خبر دارى كه گازاى من چه كار ميكنه...: اره بيچاره دست سربازه ...ميخواست ازت شكايت كنه...سرهنگ ارجمند و عليرضا كلى باهاش صحبت كردن و مجبور شدن 2هفته مرخصى بهش بدن تا راضى بشه..._: اين ارجمند خوب تو همه مسائل خودشو قاطى ميكنه...: اينطورا نيست ..حالا موضوع اون رو بذار كنار ...با عليرضا ميخوايى چكار كنى؟_: كارى ندارم باهاش ازش جدا ميشم...: اونوقت با چه بهانه دادگاه پسندى؟ اينقدر بدم مياد تا يه تقى به توقى ميخوره خانما زود ميگن طلاق ميخوام.._: منم اينقدر بدم مياد كه هرروز تو سرى بخورم و بگم ميسوزم و ميسازم...: من مثل شير پشتتم , نميزارم ديگه كتك بخورى..._: هه ... شير ... ميخوايى بچسبى بهم...هر روز كه پيش من نيستى كه نذارى كتك بخورم...: مگه هر روز قرار هاپو بشى ...يا فرار كنى؟_: شوخى نكن اينهمه... حوصله ندارم..: شوخى ندارم..._: خواهش ميكنم رادين فعلا بذار يه مدت بگذره...نميخوام در موردش فكر كنم...ميخوام برم سر كار...: چيه پولات ته كشيده؟_: اوهوم...هر جا زنگ ميزنم وجردا كه بايد رضايت پدر داشته باشن....تا ميفهمن هم كه متأهلم ميگن اجازه از شوهر بايد بيارى...ميشه تو بيايى باهام؟ يه جا رو ديروز زنگ زدم گفت بايد با شوهرت بيايى.... ميايى؟: نه...با شوهرت برو..._: ميشه يه بار نقششو تو برام بازى كنى؟: نه شيده...من خودم باهاش حرف ميزنم ببينم چى ميگه...صبح با صداى زنگ تلفنم بيدار شدم_: الو رادين خوبى ؟: اره , شيده خوبم.. ميگم حاضر شو ميخوام بيام دنبالت... لطفا موهاتو ببند..مقنعه هم سرت كن..._: چيزى شده؟: بابات ميخواد ببيندت... زود ...تو راهم من....نميدونم چه جورى 10 دقيقه ايى حاضر شدم...خونه رو به شكوه سپردم و سريع با رادين راه افتاديم...دوباره استرس و دلشوره لعنتى....: چرا ميلرزى؟ رنگت پريده..._: اره وقتى استرس دارم اينطورى ميشم...بابا حالش خوبه...؟: زياد نه...داريم ميريم بيمارستان..._: ميدونستم يه چيزى شده....حالش خيلى بده؟: ديروز داداگاهش تموم شد و حكم صادر كردن...حكمش....حكمش ابد شد..._: واى...بابا هم به خودت بد كردى هم به من....حالش از شنيدن حكمش بد شده؟: اره ... سكته كرده....تا رسيدن به بيمارستان همش تو فكر لحظه هاى خوب و بدى كه با هم داشتيم بودم...بالاخره بابام بود به عنوان بابا خيلى دوسش داشتم ولى از كاراش هم بدم ميومد و ميدونستم كه بايد مجازات بشه...به بيمارستان كه رسيدم نميتونستم درست راه برم بدنم يخ كرده بود...رادين دستم رو گرفت تا رسيدن به اتاق بابا سرم پايين بود و ميلرزيدم ..بيرون اتاق يه سرباز مراقب , رو صندلى نشسته بود...تا رادين رو ديد ايستاد و سلام نظامى داد و در اتاق رو باز كرد...بازم اين ...نميدونم هر جا ميرفتم چرا اين عليرضا جلو چشمام بود...داشت با بابا حرف ميزد ...چقدر بابا ضعيف شده بود موهاش خيلى كوتاه شده بود..صورتش هم چروكاش بيشتر تو چشم بود..رنگش هم پريده بود...با بغض نزديكش رفتم و فقط تونستم بگم _: بابا ...: شيده بابا گريه نكن...صدات نكردم كه بيايى اينجا واسم گريه كنى...(حرف زدنش مثل همون موقعها دستورى بود....از اين موضوع خوشحال شدم كه بابا رفتارش با من تغييرى نكرده...): اين اولين و آخرين بارى هست كه ميايى ديدنم...چه زنده باشم چه نباشم...خوش ندارم بيايى ديدنم...متوجه شدى؟_: بابا...بله .. چشم...ميدونستم كل كل باهاش فايده نداره هميشه حرف خودشه...: اينجا جلو شوهرت و پسر خالت ميگم ...ميرى خونه خالت ميگى اون موضوع رو كه ميخواستى بگى الان وقتشه..._: چه موضوعى بابا؟: گفتم برو از خالت بپرس نه از من...حالا هم دست شوهرت رو بگير و برو...ديگه هم نميخوام ببينمت.._: بابا بذار بعضى وقتا بيام....: برو بحث نكن...با شوهرت برو تا خيالم راحت بشه...با اينكه از ته قلبم راضى به اين كار نبودم ولى كنار عليرضا كه نزديك در بود رفتم و با بابا خداحافظى كردم و خواستم برم بيرون كه احساس كردم يه برق فشار قوى به دستام وصل كردن...دستام تو دست عليرضا بود...لبام رو از زور عصبانيت به هم فشار دادم با هم از اتاق بيرون اومديم..._: دستمو ول كن...احمق...: اينقدر تلاش نكن فايده نداره ...مگه نميخوايى راجع به كاركردن حرف بزنى...بريم بيرون ....با هم بيرون رفتيم چند تا نيشگون از دستش گرفتم تا دستم رو ول كنه ولى نيشگونهاى من كجا و دستهاى قوى و محكم عليرضا كجا...كنار ماشين عليرضا ايستاديم...: خب ...از اين به بعد هر وقت كارم داشتى خودت ميگى , نه اينكه يه نفر ديگه رو بفرستى..._: اونش ديگه به خودم مربوطه...ميخوام برم سركار .. فردا بيا تا ....: يواش يواش خانم... زياد تند نرو... اول ببين من راضيم بعدا قول و قرار بذار...من راضى نيستم برى سركار...اگه ميخوايى كار كنى بيا سر خونه زندگيت...هر جا هم بدون اجازه من برى فورى ميفهمم و نميذام...متوجه شدى...؟_: تو يه احمق نفهمى ...با اون سياوش عقده ايى فرقى برام ندارى....دستمو محكم از دستش كشيدم و پياده راه افتادم ...يه كم كه رفتم تلفنم زنگ خورد ...رادين بود..نميخواستم جواب بدم.... ولى ياد اون روز كه ميخواست تنهام بذاره افتادم و جواب دادم: چته باز فرار كردى؟ كجايى؟_: نميدونم...ميخوام تنها باشم برو خونه من خودم ميرم...: هر طور راحتى...دير نرى ها..._: باشه...ولى به حرفش توجه نكردم تا دير وقت تو خيابونا ميگشتم ...ديگه از خستگى كيفم رو رو زمين ميكشيدم...خيابون هم خلوت بود و تا خونه هم راه زيادى بود...با صداى پارس سگى از وحشت جيغ بلندى كشيدم و پا به فرار گذاشتم...تلفنم رو برداشتم و شماره رادين رو گرفتم..._: الو رادين..: شيده من جايى هستم نميتونم حرف بزنم...بعدا زنگ بزن....فورى هم قطع كرد...معلوم نبود كجا بوده...از ترس نميدونستم چكار كنم...عقلم ميگفت به عليرضا زنگ بزنم ولى دلم ميگفت نه ...گوشى رو برداشتم و به امير زنگ زدم_: الو امير:شيده خوبى ..؟_: امير من بيرونم ... استش دير وقت شده نميتونم برم خونه, ميتونى بيايى دنبالم ...؟: شيده من الان جايى هستم مأموريت دارم...آدرس بده ميگم يكى از بچه ها بياد دنبالت...آدرس رو دادم تو ايستگاه اتوبوس كه همونجا بود منتظر نشستم...يه مدت كه گذشت يه ماشين برام بوق زد...عليرضا بود...(اين امير و رادين رو ميخوام بكشم...)بدون هيچ حرفى در جلو رو باز كردم و سوار شدم...اونم راه افتاد...: شيده ميشه بگى چرا اينهمه كارايى انجام ميدى كه خودت هم ميدونى خوب نيست...تا اين موقع شب چرا بيرون موندى؟ چرا به خودم زنگ نزدى ؟_: من اسير و زندانيت نيستم كه اينهمه سؤال ميپرسيا...: ميدونم , عشقم هستى ...خانمم هستى...اين چند وقته هم كه مأمور عذابم شدى و همش اذيتم ميكنى...جوابش رو ندادم سرم رو به پنجره تكيه دادم و چشمام رو بستم....با بوى عطرى كه خيلى نزديك بينيم بود , بيدار شدم...اول يقه عليرضا به چشمم خورد بعدش هم خودش...بوى عطرش داشت مستم ميكرد.... تو بغلش بودم ... منو گذاشت رو تختم...در اتاق رو بست و خودش هم كنارم رو تخت نشست...ديگه كاملا بيدار شده بودم..._: مرسى كه منو رسوندى ...حالابرو..: ميشه شب پيشت بمونم...شيده اين چند وقته...نذاشتم حرفش تموم بشه...خواستن و نياز و رو تو چشمامش ديدم ولى نميتونستم روزاى سخت گذشتمو فراموش كنم كه تحقيرم كرده بود..._: عليرضا برو..: يه امشب ...._: خواهش ميكنم برو ...من حالم خوب نيست..بدون هيچ حرفى رفت...تا صبح گريه كردم و زار زدم..خودم هم نميدونستم به قول رادين چه مرگم شده بود...صبح با صداى محمد از خواب بيدار شدم..: كبوتر كبوتر پرواز نميكنى؟بلند شو صبحونه بخوريم..._: محمد خوابم مياد...برو...صداى شكوه اومد كه داشت به زور محمد رو با خودش ميبرد...دلم طاقت نيورد تا به خواستش بى اعتنا باشم..._: محمد صبر كن حالا ميام با هم صبحونه بخوريم...مشغول خوردن صبحونه بوديم كه ياد حرف بابا تو بيمارستان افتادم گفته بود برم سراغ خاله يه چيزى ازش بپرسم...سريع بلند شدم و با خاله تماس گرفتم و خاله هم گفت كه شب با شكوه و محمد بريم خونش تا موضوع رو بگه...نميدونستم چى ميخواد بگه زياد تو فكرش نرفتم ...شايد هم نصيحت ميخواد بكنه... دلم واسه مامان وسمانه تنگ شده بود ولى نميخواستم برم ديدنشون...بيشتر تلفنى با مامان حرف ميزدم ...از وقتى كه عليرضا منو تو بيمارستان تنها گذاشته بود, مامان هم ازش دلخور شده بود و رفته بود خونه سمانه...ميدونستم حسابى تنها شده .... سمانه هم به گفته مامان باهاش سرسنگين بود...خودم هم دلم برش تنگ شده بود مخصوصا اون چشماى جادوييش...تو آژانس بوديم كه شكوه گفت : شيده .... من امشب ميرم خونه رويا جون..._: ا...خبريه؟: خبره چى ؟.... يه كم ميخواييم با هم حرف بزنيم_: راجع به عماد؟: نه بابا.....اونطوريا كه فكر ميكنى نيست ...هنوز خاك كريم خشك نشده...تا دادگاه سياوش بايد خودمو آماده كنم...فعلا به چيز ديگه ايى فكر نميكنم...عماد هم حرفى به غير از حرفاى معمولى دختر خاله ايى , پسر خاله ايى نزده..._: باشه , باشه , فهميدم ميخواستم شوخى كنم يه كم بخندى ...خيلى وقته نديدم بخندى...با حرف من تو فكر رفت...تا رسيدن خونه خاله ديگه حرف مهمى نزديم...جلو خونه خاله كه رسيديم ...ماشين سعيد, رادين و عليرضا رو ديدم ...اوه چه خبره...وارد خونه شديم و با همه سلام و احوالپرسى كردم....به عليرضا سلام سردى دادم و دورترين محل به اون نشستم...با چشماش داشت التماس ميكرد كه اينكار رو باش نكنم ...ولى لج كرده بودم...نگاش آتيشم ميزد.. ميدونستم كه جلو همه دارم كوچيكش ميكنم , ولى نميتونستم روزاى سختمو فراموش كنم....ولى بازم اون دل لعنتى عاشقش بود...يه كم كه از نشستنمون گذشت,گفتم : خاله جون ميشه بگيد چه موضوعى رو بايد من بدونم ؟ بابا هم خيلى اصرار داشت كه هر چه زودتر بيام خونتون و اون موضوع رو بدونم...: باشه ميگم...ميخوام يه داستان برات بگم... فقط لطفا همه حرفامو تا آخر بايد گوش بدى ....باشه؟ حرفو رو هم قطع نكن.._: باشه خاله , دارى كم كم نگرانم ميكنى: گوش كن....*** خاله به نقطه ايى از اتاق خيره شد و شروع كرد....رادين و رويا كوچيك بودند كه با باباشون سر يه مسئله خيلى كوچيك و پيش پاافتاده دعوامون شد...يه سوء تفاهم بود كه باعث شد اون خدا بيامرز طلاقم بده و بچه هام رو ازم بگيره...تا مادر نشى نميدونى كه چقدر سخته كه از بچه هات دور بشى...بدتر اون تهمتى كه براى گناه نكرده بهت بزنند....هيچ كسى رو هم نداشتم...تك وتنها بودم فقط يه دوست داشتم به اسم فرخنده..بعد از طلاق تو خونه اون رفتم تا بتونم خودمو جمع و جور كنم و يه كارى واسه خودم دست و پا كنم...ولى هر چى پى جور كار شدم , نتونستم كار مناسبى پيدا كنم...هيچ كارخاصى هم بلد نبودم...چند وقت كه گذشت يه روز فرخنده صدام زد و گفت كه ميخواد باهام حرف بزنه...كلى راجع به زندگى و سختياش و تنهايى گفت...كه يه زن تنها خيلى سخته تو يه جامعه پر از گرگ دووم بياره...بعد از كلى مقدمه چينى گفت كه يه نفر ميشناسه كه دنبال يه زن خوب ميگرده و اگه كه من راضى هستم منو بهش معرفى كنه...اولش ترديد داشتم ولى وقتى كه از وضع مالى خوبش برام گفت راضى شدم. فقط يه مسئله بود و اونم موضوع ازدواج و بچه هام... فرخنده گفت كه بهش گفته من چند وقت صيغه كسى بودم, ولى در مورد بچه ها چيزى نگفت...ميدونم كه خبر ندارى كه وقتى من بدنيا اومدم دوقلو بودم با خواهرم ... بعد از 1سال خواهرم بدليل تنگى حفره هاى قلبش فوت ميكنه ولى مامان و بابام شناسنامشو باطل نكردن ....تصميم گرفتيم كه با شناسنامه خواهرم ازدواج كنم و حرفى از بچه ها نزنم,,,شوهر سابقم هم از اين شهر رفته بود و نميدونستم كجان پس زياد نگران اون نبودم كه واسم دردسر درست كنه...اوايل زندگيمون خيلى خوب بود زياد شوهرمو دوست نداشتم ولى اونقدر سختى و بى پولى كشيده بودم كه بخاطر پولشاز زندگى با اون راضى بودم...اهل مشروب و قمار و خيلى خلاف ديگه بود ولى منو خيلى دوست داشت و ازش بى احترامى نديده بودم...تا اينكه نميدونم كدوم بى دين و ايمونى كه از زندگى قبليم خبر داشت همه جيك و پيك زندگيم رو برا شوهرم گفت و وقتى فهميد, مثل شير زخمى بود و از اينكه بهش دروغ گفته بودم ناراحت و عصبى بود به حدى كه قرار گذاشت طلاقم بده .. تازه داشتم طعم زندگى راحت رو ميچشيدم كه اين اتفاق برام پيش اومد...هر چى التماس و خواهش كردم فايده ايى نداشت..زبعد از اينكه مراحل قانونى طى كرديم قرار شد كه براى باردارى برم آزمايش بدم...وقتى كه جواب رو گرفتم نميدونستم خوشحال باشم يا ناراحت...جواب آزمايش مثبت بود و من حامله بودم..شوهرم تا فهميد حامله ام كلى كتكم زد...آخه قرار گذاشته بود تا يه مدت جلوگيرى كنيم وقتى فهميد در اين مورد هم رودست خورده عصبانى تر شد...برام شرط گذاشت يا بچه رو سقط كنم يا وقتى زاييدم بچه رو تحويلش بدم و برا هميشه از زندگيش برم بيرون...با اينكه ميدونستم كه اين يكى بچم هم بايد بدون من بزرگ بشه ولى بازم دلم رضا نداد كه سقطش كنم, شرطش رو قبول كردم كه بعد از زايمان بچه رو تحويلش بدم و برا هميشه از زندگيش برم بيرون...كارم شده بود اشك و آه كه چرا از اولش راستش رو نگفته بودم ولى ديگه پشيمونى فايده ايى نداشت...روز زايمانم بدترين روز عمرم بود چون حتى اجازه نداد برا يه بار هم كه شده بچم كه دختر بود رو ببينم...فرخنده كه بچه رو ديده بود ميگفت خيلى شبيه منه ...بعد از مرخص شدنم به خونه فرخنده رفتم و يه كم بعد هم شوهرم طلاقم داد....افسرده شده بودم و همش گريه ميكردم تا اينكه يه روز شوهر اولم به ديدنم اومد و گفت كه فهميده همه حرفايى كه قبلا شنيده بوده سوءتفاهم بوده حالا هم پشيمون شده و ميخواد كه من بهش برگردم مخصوصا كه دلم برا بچه ها حسابى تنگ شده بود....قبول كردم ولى به شرطى كه حتى شده يه بار دختر كوچولوم رو ببينم...اونم كلى رفت و اومد تا رضايت گرفت كه بعضى وقتا برم بچه رو ببينم...خودم رفتم خونه شوهرم تا بچه رو ببينم كه ديدم مهمونى داره , مثل هميشه همه دوستاش اونجا هستن و همه هم مست بودن....تو اتاق دخترم رفتم و داشتم از لحظه هايى كه اونجا هستم استفاده ميكردم كه يكى از اون خدا بيخبرا كه مست هم بود اومد تو اتاق و در روقفل كرد هر چى فرياد زدم ,زار زدم صدام به كسى نرسيد ....با يه تصميم آنى آينه ميز توالت رو شكوندم كه از خودم دفاع كنم, كه مردك هوشيار شد و در رو باز كرد...شوهرم كه تازه از مستى بيرون اومده بود پشت در اتاق رسيد و با ديدن صحنه كلى ناراحت شد...ميخواستم ازش شكايت كنم كه به التماس افتاد كه پاش رو به كلانترى و اين جور جاها باز نمكنم منم براش شرط گذاشتم كه بذاره مرتب دخترم رو ببينم ...با اين شرط قبول كرد كه دخترم تا وقتى كه شوهر نكرده نفهمه كه من مادرش هستم ...قرار شد كه .....اينجاى حرفش كه رسيد خاله ديگه طاقتش رو از دست داد و شروع به بلند بلند گريه كردن كرد...رويا براش ليوان آبى برد و سعى كرد آرومش كنه .... منم يه كمى با حرفاش گيج شده بودم...خاله ادامه داد...: داشتم ميگفتم با اين شرط قبول كرد كه دخترم منو به عنوان خاله بشناسه ....اينطور شد كه دخترم شيده , به جاى مامان منو به عنوان خاله شناخت....آرزو داشتم كه يه بار مامان صدام كنه...ولى قول و قرار گذاشته شده بود...منم برگشتم پيش شوهر اولم و دوباره ازدواج كرديم ...گيج شده بودم رويا: شيده ...متوجه حرفاى مامان شدى؟_: نه ...اون دختر الان كجاست؟رويا : شيده اون دختر تويى ...خواهر كوچولو..._: چى؟من؟شوكه شده بودم , در حالى كه صورتم از اشك خيس شده بود بلند شدم رفتم روبرو خاله ايستادم_: حالم ازت بهم ميخوره...از همتون بدم مياد...مامان من همون موقع واسه من مرده ...تو فكر نكن كه حتى يه بار اون طور كه بخواهى صدات بزنم....نميدونى چقدر سخته بى كس بزرگ شدن اون سالها كه آرزو داشتم يه نفر پيشم باشه و نصيحتم كنه راهنماييم كنه تو كدوم گورى بودى ؟ ... آرزو بدلم موند كه يه بار مامانم مثل بقيه نوازشم كنه... ميدونى چرا با كسى رابطه ندارم ؟ ...ميدونى چرا هيچ دوستى ندارم ؟...چون به همشون حسوديم ميشه ...همشون از مامانشون برام تعريف ميكنن ... ولى من چى ؟ ... ميدونى بدترين روز عمروم چه روزى هست؟ روز مادر ....!! چون كسى رو ندارم كه واسش هديه بخرم .... با كسى صميمى نشدم تا نكنه ازم بخوان باهم بريم واسه مامانمون خريد كنيم .. اينا همش تقصير توه لعنتى هست....ازت بدم مياد ,متنفرم....گريم به هق هق تبديل شده بود...خاله سرش رو پايين انداخته بود و در حالى كه گريه ميكرد گفت: منو ببخش دخترم...._: به من نگو دخترم ... شرمم ميشه يكى مثل تو مادرم باشه... رادين از عصبانيت بلند شد يقمو گرفت وگفت : اگه تو سختى كشيدى... مامان هم سختى كشيده ... پس اينهمه حرف بيخود نزن..._: بيخود تويى و .......دست رادين بلند شد ولى تو هوا موند.. خاله بود كه دستش رو گرفته بود...خاله: رادين, اگه دستت به صورت خواهرت بخوره , ديگه بچه ايى به اسم رادين ندارم...رادين از عصبانيت مشتش رو به ديوار كوبيد....پوزخندى زدم و گفتم : خواهر....هه.... برادر.... حالم از هموتن بهم ميخوره... كيفم رو برداشتم و از خونه زدم بيرون.. نميدونستم چكار ميكنم از ته دل گريه ميكردم و تو كوچه و خيابون با خودم حرف ميزدم....ديوونه شده بودم...فكرم كار نميكرد...خستم شده بود... نميدونستم كجا هستم... آدرس خونم چى هست...با نور قرمزى كه بصورتم خورد انگار از خواب بيدار شدم...ماشيين گشت پليس بود...يكيشون پياده شد وگفت : اين موقع شب تو خيابون چكار ميكنى؟_: اين موقع ؟ مگه ساعت چنده؟پوزخندى زد و گفت: ساعت 2نيمه شبه...نميدونستم برا چى تو خيابون هستم از خستگى رو زمين نشستم و گريه كردم ...پليسه هم كه همينطور پشت سر هم سؤال ميپرسيد....منم فقط گريه ميكردم..هر كارى كرد از جام بلند نشدم تا منو تو ماشين ببره...مثل اينكه پليس زن هم باهاشون نبود تا قشنگ بلندم كنه و ببرتم تو ماشينشون!!! تلفنم زنگ خورد وقتى ديدن جواب نميدم خودشون جواب دادن....نميدونم چى شد و چى گذشت فقط يه مرتبه ديدم تو ماشين عليرضا نشستم...جلو در خونم نگه داشت و كليد رو ازم گرفت و در رو باز كرد و باهام اومد تو حياط...با بى حالى گفتم: برو ديگه...:حالت خوب نيست ,امشب ميمونم ..._: خوب ميشم ...برو ميخوام تنها باشم...: نميتونم بذارم تنها باشى ,شكوه هم كه نيستش...حالم خوش نبود اتفاقات اون چند ساعته ديوونم كرده بود...عليرضا هم كه اصرار ميكرد ....منم دق دليم رو سر اون خالى كردم..._: اصلا چرا حرف حاليت نيست؟ هر چى با زبون بى زبونى ميخوام حاليت كنم نميخوامت ,تو نميفهمى...از وقتى وارد زندگيم شدى همه چى رو بهم زدى .. يه روز زندگى عادى ندارم....هر روز يه اتفاق جديد برام ميوفته و داغونم ميكنه ...بابا منم آدمم ...خودت ببين من همون شيده ايى هستم كه تو آموزشگاه بودم؟ هر كى منو ببينه نميشناسه...من كه صداى بلندم رو خودم هم نشنيده بودم هر روز دارم داد و بيداد ميكنم هر روز دارم اشك ميريزم...ديگه بسمه ...خسته شدم بخدا, خسته شدم...عليرضا گند زدى به زندگيم... گند زدى....رو زمين نشسته بودم و گريه ميكردم..عليرضا همونجا ايستاده بود يه قدم به من نزديك شد وگفت: خودت دارى خودت رو عذاب ميدى ...فكر ميكنى حالا كه اين اتفاقا برات افتاده همه مقصر هستن الا خودت...تو اينقدر مغرور و از خود راضى هستى كه حاضر نشدى يه بار هم كه شده خودت رو جاى من بذارى كه من چى كشيدم,,منى كه مثل داستانا تو نگاه اول عاشقت شدم و تا آخرين روز عمرم ميخواستم عاشقت بمونم..وقتى خودت نميخوايى , باشه ...اگه من گند زدم به زندگيت...پس تو چى؟ تو فكر ميكنى به زندگيم گند نزدى؟ تو اداره همه فهميدن تو زندگيم چه خبره ...از پايين و بالا متلك شنيدم...فكر ميكنى خودم ناراحت نيستم كه جلو همه زدم تو صورتت...ولى باور كن اگه مجبورم ميكردى مشت و لگد هم ميزدم تا اينكه يه لحظه هم بدون من جلو سياوش نرى...سياوش از كوچيكى ازت عقده داشت هيچ ربطى به من نداشت..... ولى حالا كه ميگى گند زدم به زندگيت ,ميرم ...تو هم آزادى هر جور دلت ميخواد زندگى كنى....اين آخرين بارى بود كه ازت خواهش كردم و ميخواستم يه سر و سامونى به زندگيمون بدم... با صداى كوبيده شدن در سرم رو بلند كردم ...عليرضا رفته بود...تا چند روز تنها بودم خبرى از شكوه هم نداشتم...دلم برا همشون تنگ شده بود...عليرضا, رادين ,محمد , شكوه....هنوز احساسم رو راجع به خاله يا ...مامانم ....تغيير نداده بودم.. فكرش رو كه ميكردم حالم بد ميشد..ميدونستم حرفاى بدى به عليرضا زدم ولى اون چند وقته اختيار زبونم دست خودم نبود..هيچ وقت حرف زشت يا توهينى به كسى از دهنم خارج نشده بود, ولى تو اون روزا دهنم چفت و بست نداشت...بعدش هم زود پشيمون ميشدم...خوب بود كه اين چند روز تنها بودم تا فكر كنم ...همش دعا ميخوندم تا خدا كمكم كنه كه بتونم راه درست و از غلط تشخيص بدم...ميخواستم برم خونه سمانه با مامان و سمانه حرف بزنم...دلم واسه عليرضا كلى تنگ شده بود...ياد اون شب ميوفتادم كه صداش ميلرزيد...يه مردى مثل عليرضا كه زياد احساساتش رو بروز نميداد وقتى صداش ميلرزه يعنى خيلى داغونه...عذاب وجدان ولم نميكرد...چرا گفته بودم گند زدى به زندگيم...با صداى باز شدن در و صداى محمد خنده رو لبام اومدمحمد فورى پريد تو بغلم: كبوتر كجايى تو ..._: من كه اينجا بودم تو رفته بودى مهمونى...: مامان گفت كه نميخوايى منو ببينى..._: تو استثنا هستى...هميشه ميخوام ببينمت...شكوه وارد شد و سلام كرد..._: شكوه خوبى ؟تنها اومدى؟ : خوبم ...با آقا رادين... _: كجاست ؟ رفت؟چرا نگفتى بياد تو ؟ دلم براش تنگ شده....يه مرتبه رادين جلوم ظاهر شد...: راست راستى دلت تنگ شده بود ؟تا ديدمش نتونستم خودم رو نگه دارم و رفتم تو بغلش و به اندازه سهميه اون چند روز گريه كردم...: چه خبرته لباسم رو خيس كردى..._: دلم واست تنگ شده بود...: منم همينطور, خواهر كوچولو....از شنيدن خواهر كوچولو يه جورى شدم...نميدونم چه حسى بود..ولى خوب بود.._: رادين من كلى حرف بد به همه زدم....: اوهوم ..._: مخصوصا به عليرضا: برام تعريف كرد..._: ناراحته؟: امروز رفت دادخواست طلاق داد....احساس كردم قلبم ريخت پايين...با بغض گفتم : رادين راست ميگى....؟منتظر جواب نشدم و زار زار گريه كردم...: چرا اينقدر زود گريه ميكنى؟ ميخواست بره من باهاش صحبت كردم گفتم يه كم صبر كنه..._: واى رادين دوست دارم , عاشقتم, مرسى , مرسى , داداشه گلم....رادين با تعجب نگام كرد خودم هم نفهميدم چه طورى اون كلمه داداش از دهنم بيرون رفت.. اصلا اون چند وقته زبونم اخيارش از دستم در رفته بود...: پس منو به عنوان داداشت قبول كردى..._: نميدونم....در حالى كه بلند ميشد گفت : پس يه روز هم بيا خونمون بيش مامان.. خيلى ناراحته..._: اوهوم ... ميام صبر كن زندگيم يه كم روبراه بشه...: ميخوايى چكار كنى؟_: درسته يه سرى مشكلات تو رابطم با عليرضا دارم ولى نميخوام زود تسليم بشم...ميخوام يه فرصت ديگه به خودمون بدم ...: خوبه من اداره كار دارم ...خداحافظ_: صبر كن منم ميام ميخوام با عليرضا حرف بزنم...: اونجا جاى خوبى واسه حرف زدن نيست....كلى اصرار كردم تا رادين راضى شد منو با خودش ببره پيش عليرضا...: فقط شيده اون موهاى فرفريت رو ببند , مقنعه هم سرت كن...چيزى هم به صورتت نمال..._: باشه يه كوچولو ميمالم...به اداره كه رسيديم خيلى شلوغ بود... رادين كار مهمى براش پيش اومد و از مركز باهاش تماس گرفتند... منو گذاشت و رفت....تو راهرو نزديك اتاق عليرضا نشستم تا يه سربازى كه مسئول بود عليرضا رو خبر كنه...وقتى اجازه داد تا وارد بشم....رفتم تو اتاق عليرضا و در رو بستم با ديدنم اخمى كرد وگفت: اينجا اومدى چكار ...؟_: ميخواستم باهات حرف بزنم...: حرفى هم مونده كه نزده باشى...؟اينجا جاى حرف زدن نيست برو خونه...هر چى ميخوايى بگى برام اس ام اس كن...مگه نميدونستى كجا دارى ميايى كه اينهمه آرايش كردى..؟_: آرايش نكردم رنگم پريده فكر ميكنى كه....: باشه بسه ديگه.... باهات حرفى ندارم برو خونت...._: عليرضا حرفم مهمه...اون چيزى كه تو فكر ميكنى نيست...همون موقع در زدن و سرهنگ ارجمند وارد شد ...تا منو ديد گفت: نميدونستم مهمون دارى سرگرد ...عليرضا وسط حرفش پريد و گفت : نه ... ايشون داشتن ميرفتن....ارجمند نگاهم كرد و گفت:خوبيد.. خانم...؟ ببخشيد فاميليتون رو يادم رفته..._: خسروى هستم ... همسر جناب سرگرد...عليرضا همچين برگشت و با تمسخر نگام كرد كه ميخواستم از خجالت بميرم...سرهنگ ارجمند هم لبخندى زد و گفت : سرگرد جان ! همه منتظرت هستن ....عليرضا رو به من گفت: شما... برو ..._: پس من ميرم خونه ... منتظرت هستم...جوابى نداد .... معلوم بود كه عجله دارن و ميخوان جايى برن ,منم خداحافظى كردم و بيرون اومدم...(خوب مثل اينكه نوبتى هم باشه شيده خانم نوبت توه كه التماس كنى)سريع تاكسى گرفتم و رفتم خونه تا غروب همش نشسته بودم و چشمم به در خشك شد ولى خبرى از عليرضا نشد...هر چى به موبايلش زنگ ميزدم, جوابى نميداد...تلفن رو برداشتم و شماره مامان رو گرفتم_: الو مامان....: الو عروسك خوبى..؟_: نه مامان خوب نيستم ...: چيزى شده؟_: ميخواستم با عليرضا حرف بزنم.... ميخوام يه سر و سامون به وضعمون بدم ....ولى عليرضا توجهى به من نداره.. چكار كنم؟: راستش چند بار خواستيم من و امير دخالت كنيم ولى نذاشت...يه بار هم با امير خيلى بحثشون بالا گرفت كه پادرميونى كردم...فعلا هم گفته نميخواد هيچ حرفى نه بزنه... نه بشنوه در اين مورد..._: مامان كمكم ميكنى تا ببينمش؟: امشب مياد اينجا خونه سمانه ... ميخوايى بيايى؟_: اره, الان ميام ...: پس زود بيا تا نيومده...سريع آژانس خبر كردم و تو فاصله آمدنش آماده شدم...زنگ خونه سمانه رو كه زدم از شدت ضربان قلبم سينه هام درد گرفته بود....سمانه در و باز كرد ....با مامان و امير و سمانه احوالپرسى كردم و هنوز ننشسته بودم كه صداى زنگ بلند شد...امير در و باز كرد صداى عليرضا رو شنيدم كه داشت باهاش احوالپرسى ميكرد...وارد اتاق مهمون كه شدند عليرضا تا منو ديد گفت : اگه ميدونستم مهمون داريد نميومدم...جا خوردم ولى نميخواستم احساس ضعف كنم...مامان گفت: الان هم مهمون نداريم همه خودى هستن...با همه دست داد و سلام كرد ولى از جلوى من رد شد و حتى نگاهى هم نكرد....همونجا رو يه مبل نشستم و سعى كردم تا عادى برخورد كنم...همه ساكت بودند..عليرضا هم با اخم نشسته بود...يه كم كه گذشت سمانه و امير بلند شدند تا ميز شام رو بچينند مامان هم به بهانه كمك رفت تو آشپزخونه....ميدونستم عليرضا چيزى نميگه پس خودم شروع كردم..._: عليرضا امروز اومده بودم تا با هم صحبت كنيم...: حرفى هم مونده كه سركار خانم نزده باشن...؟_: ميخواستم بگم كه من اون حرفا رو .....اون حرفا رو از رو عصبانيت زدم...: ديگه حرفات برام مهم نيست....مگه نگفتى گند زدم به زندگيت....خوب ميخوام از زندگيت برم كنار..._: من اگه معذرت خواهى كنم آروم ميشى؟: من آروم هستم....ميخواستم برم دادگاه رادين نذاشت...به احترامش چيزى نگفتم و نرفتم تا چند روز ديگه...._: عليرضا چرا ؟ يعنى ديگه هيچ احساسى به من ندارى؟ باور كن اين چند مدت خيلى عصبى بودم ميدونم كه رفتارم خوب نبوده تو هم بعضى وقتا با من رفتار خوبى نداشتى...دوتامون مقصر هستيم مگه نگفتى يه فرصت ديگه....: تو هم گفتى كه تموم شد فرصتا....فكرش كه كردم جدا شدن بهترين راه..._: عليرضا خواهش ميكنم يه ...: گفتمت كه نه...مگه تو به خواهشاى من اهميت دادى...؟ چه موقعى كه تنها بوديم , چه تو جمع همش منو كوچيك كردى....خوارم كردى..._: بذار چند روز....: ميگم نه...گوش كن....تا وقت دادگاه هم ديگه نميخوام ببينمت....خيلى ناراحت شده بودم بغضم مثل گلوله تو گلوم گير كرده بود...كيفم رو برداشتم و با پاهاى لرزون بلند شدم و به طرف در خروجى رفتممامان تا منو ديد صدام زد: شيده كجا؟ وقت شام هست...با صداى لرزونم گفتم : بهتره برم ...: كجا اين وقت شب....بعد هم صداى عليرضا زد....عليرضا بيرون اومد ...مامان : تو يه چيزى بگو اين وقت شب داره ميرهعليرضا: مامان حتما راحته كه داره ميره...ديگه هيچ چيزى برام اهميت نداشت...مهم اين بود كه عليرضا ردم كرده بود....كفشم و پوشيدم و بيرون اومدم...ساعت 10 شب بود...اونورا رو هم خوب بلد نبودم...خونشونم تو يه كوچه فرعى بود...تند تند شروع به راه رفتن كردم...يه ماشين برام بوق زد, آرزو كردم شايد خودش باشه برگشتم عقب , يه پژويى كه رانندش يه پسر جوون بود...تا منو ديد كه نگاش ميكنم لبخندى زد و گفت : برسونمتون....جوابى ندادم : مگه نميخوايى برى خونت.. ميرسونمت_: برو آقا مزاحم نشو...: مزاحم نيستم ...ميرسونمت خونت كاريت ندارم..._: گمشوگريم گرفته بود...عليرضا حتى به خودش زحمت رسوندن منو نداده بود اين وقت شب...از پشت سرم صدا ميومد نگاه كردم يه مردى بود كه درست نميتونست راه بره ...مست مست بود از ترس شروع به دويدن كردم...به خيابون اصلى كه رسيدم با ديدن ماشينها تو خيابون نفس راحتى كشيدم,,ولى از استرسم كم نشد.. حالم خرابه خراب بود..كلى به رادين زنگ زدم تا جواب داد_: الو رادين: چيه ؟ چرا گريه ميكنى؟_: بيا دنبالم , دارم ميميرم...به زور آدرس جايى رو كه بودم رو دام به فاصله 10 دقيقه رادين اومد دنبالم...تا ديدمشش پريدم تو ماشين و زار زار گريه كردم...اونم ترسيده بود و همش سؤال ميپرسيد...براش تعريف كردم كه چى شده ....عصبانى شد و تلفنش رو برداشت و زنگ زد به عليرضا: الو فقط ميخواستم بگم كه خيلى نامردى كه اين موقع شب زنت رو انداختى بيرون...منتظر جواب نشد و قطع كرد...تمام تنم پر از عرق بود و از سرما ميلرزيدم رادين تا منو ديد كه ميلرزم دسشو گذاشت رو صورتم...داد زد : صورتت داغه چرا ميلرزى...؟ديگه زياد خوب حرفاشو نميفهميدم فقط فهميدم كه داشت با تلفن حرف ميزد و ميگفت كه سعيد خودشو برسونه.... با احساس دستى كه صورتم رو نوازش ميكرد چشمام رو باز كردم...خاله بود..(نميخواستم هنوز بهش مامان بگم)تا منو ديد گفت: خوبى ..؟لبخند تلخى زدم...و جوابى ندادم...رويا هم تو اتاق بود كنارم اومد نشست و گفت: ميتونى حرف بزنى..؟ با زحمت گفتم : آره...اينجا كجاست؟: اينجا..خونه ما هست...حالت خيلى بد بود..تا حالا دكتر رفتى بخاطر لرزيدن و غش كردنت؟_: آره مشكلى ندارم...اين حالتم بر ميگرده به يه اتفاق تو گذشته...حالا نميخوام راجع بهش حرف بزنم..دستى به سرم كشيد و گفت: هر جور راحتى..._: رادين كجاست...؟ : تازه خوابيده...همش بالا سرت نشسته بود..._: اهان...كسى باهام تماس ...: اگه منظورت عليرضا هست ....نميدونم ... با اينجا كه تماس نداشته ...تلفنت هم كه دست رادينه....احساس ضعف ميكردم,,چشمام رو بستم و دوباره خوابيدم....دو روز خونه رويا موندم يعنى مجبور شدم... نه رادين اجازه ميداد برم خونه , نه رويا..شكوه هم تو مطب عماد به عنوان منشى مشغول به كار شده بود..از صبح ميرفت با محمد, ناهار رو هم با عماد ميخوردند.. شب هم فقط واسه خواب ميرفت خونه مشتركمون...صبح تازه از خواب بيدار شده بودم كه رادين اومد خونه رويا, صدام زد: شيده بيا اينجا..._: چيزى شده؟: راستش يه چيزى ميگم ولى قول بده قوى باشى...خوب؟_: بگو ديگه... اينطورى كه بدتر ميشم...: ميدونى اونشب كه خونه امير بودى چرا عليرضا نيومد دنبالت...؟_: نه مهم نيست... بذار هر كار كه ميخواد بكنه...: حالا برات ميگم ...تو كه از خونه ميرى بيرون...خانم خسروى با عليرضا دعوا ميكنه همين كه ميخواد بياد دنبالت, حال خانم خسروى بد ميشه و ميبرنش بيمارستان..._: واى بخاطر من...خيلى ناراحت شدم...چرا زودتر خبر ندادن...: چند بار عليرضا زنگ زد من جوابش رو ندادم , تو اداره هم نديدمش ....مرخصى رد كرده بود...تا ظهر صبر كردم و بعد از ظهر با رادين رفتيم بيمارستان ديدن مامان ...رادين كلى باهام حرف زد كه عادى باشم و استرسم رو كنترل كنم ولى نميتونستم...پشت در اتاق كه رسيديم رادين گفت: به حرف كسى اهميت نده .. فقط تو اومدى كه خانم خسروى رو ببينى...باشه؟ قول بده اگه كسى چيزى گفت كه خوشت نيومد جواب ندى...باشه؟_: خودم ميدونم مگه بچه هستم...: بچه كه هستى , حالا زود برو داخل....در زديم و وارد شديم...مامان رو تخت نيم خيز نشسته بود, سمانه و عليرضا هم ايستاده بودند...تامامان رو ديدم اشك تو چشمم حلقه زد...بغلش كردم و بوسيدمش..._: مامان خوبى ببخشيد من نميدونستم كه حالتون بد شده...سمانه: همون بهتر كه نميدونستى..خوب نگاه كن اينا همش تقصير تو اون برادر ديوونه خودم هست...سرم رو پايين انداختم ...داشتم خودم رو كنترل ميكردم كه جواب ندم...مامان هم اخم كرد و گفت: سمانه جان تقصير كسى نيست من كه هميشه قلبم اذيتم ميكرد...سمانه : ولى تو اين چند وقته بيشتر حمله بهتون دست داده... قلبتون هيچوقت اينطورى نبود..بعد رو به من گفت: حالا اومدى چكار ؟ اومدر شاهكارتو ببينى؟ به عليرضا گفتم كه زود تكليفتون رو مشخص كنه ... اينطورى كسى اذيت نميشه...چرا نميذارى همه رو راحت كنه...اگه ميخواستيش كه اين همه اذيتش نميكردى...دستامو بغل كردم تا بتونم لرزشش رو كنترل كنم سرم رو بلند كردم نگام تو نگاه نگران عليرضا گره خورد...دلم واسه چشاى جادوييش تنگ شده بود...صدام ميلرزيد ولى اهميت ندادم..._: من معذرت ميخوام ميدونم تقصير منه....اگه ديدن من باعث عذابتون ميشه ديگه نميام...هر تصميمى كه برادرت بگيره , برام محترمه...به طرف مامان رفتم و سرش رو بوسيدم و ميخواستم برم بيرون كه مامان دستام رو گرفت و به سمانه گفت: مامان جان اين حرفا رو اگه واسه راحتى من ميزنى كه من اينطورى بدتر ميشم...اشاره به عليرضا كرد كه بياد نزديكش ...عليرضا هم اونطرف تخت مامان ايستاد مامان دستامونو گذاشت تو دست همديگه و گفت : اگه راحتى و آرامش منو ميخواييد با هم آشتى كنيد..گرماى دست عليرضا يخ دستمو باز كرد...مامان داشت به عليرضا نگاه ميكرد و منتظر جواب اون بود....يه كم كه گذشت عليرضا به مامان نگاهى كرد و گفت: قبوله...مامان نگاهى به من انداخت منم آروم گفتم: هر چى شما بگيد...رادين كه تا اون موقع ساكت ايستاده بود جلو اومد و با مامان و بقيه سلام و احوالپرسى كرد...وقت ملاقات تموم شد و موقع رفتن بود.. به سمانه گفتم :ميخوايى من امشب اينجا بمونم ...سمانه با لحن بدى گفت: لازم نكرده...رو به مامان گفتم : مامان من بمونم امشب...؟مامان لبخندى زد و گفت : مادر جان فردا صبح مرخص ميشم سمانه ميمونه كه بعدش هم برم خونشون..._: خوب مامان بياييد خونه خودمون...اينبار عليرضا گفت: سركار خانم كه نه آشپزى بلدى نه خونه دارى ...مامان بره خونه سمانه راحتتره...از خجالت صورتم داغ داغ شد...سرم رو پايين انداختم چون نميخواستم جواب بدم و اتفاق بدى بيوفته و بعد هم منو مقصر بدونن....قلبم شكست...درسته حق با عليرضا بود..كار زيادى بلد نبودم ولى اينطور هم نبايد ميگفت...تازگيا از شكوه و رويا چند نمونه غذا ياد گرفته بودم...رادين دستش رو پشت كمرم گذاشت و گفت : شيده جان بريم...مامان گفت: دخترم يه كم كه حالم بهتر شد ميام خونه پيشتون...خودتو ناراحت نكن..._: نه مامان ناراحت نيستم...: پس الان با عليرضا برو وسايلت رو جمع كن ببر خونه ...منم تا چند روز ديگه ميام...با چشمام ازش تشكر كردم و گفتم : چشم...با رادين و عليرضا بيرون اومديم...رادين همينطور زير لب غرغر ميكرد...عليرضا به رادين گفت : ديگه جواب تلفنام رو نميدى...رادين: اين دو روزه شيده حالش خوب نبود مشغول اون بودم...عليرضا هيچ عكس العملى از خودش نشون نداد...به ماشين كه رسيديم رادين خداحافظى كرد و رفت منم سوار ماشين عليرضا ..خونم رفتيم و وسايلم رو جمع كردم و رفتيم خونه عليرضا...به شكوه هم زنگ زدم و جريان رو گفتم ...كلى ذوق كرد و خوشحال شد...تا رسيديم خونه, رفتم تو اتاقمون عليرضا دنبالم اومد و گفت : ببين من فقط واسه خاطر مامان قبول كردم...پس فكر نكن كه از ته قلبم راضى هستم...جلو مامان با هم نقش زن و شوهر رو بازى ميكنيم ولى وقتى مامان نيست از نقش و زن و شوهرى, و چيزاى كه مربوط به اين بشه خبرى نيست , قبول دارى؟ديگه واقعا بهم برخورده بود..تو چشماش نگاه كردم و گفتم: چى فكر كردى, منم واسه مامان قبول كردم... بقيه مسائل هم واسم اهميتى نداره...عقده ماچ و بوس و رابطه زن و شوهرى هم ندارم...
جوابى نيومد...يه كم صبر كردم و باز زنگ رو زدم ...از تو ايفون صداى مردونه ايى اومد: كيه؟_: منزل خانم حقيقت؟ (شوهر خالم چند سال بود كه فوت كرده بود): بله ..شما؟_: من... شيده هستم....همون لحظه در با تقه ايى باز شد...در رو باز كردم و وارد شدم صداى خاله با همون صداى مردونه ميومد خاله رو كه ديدم بغض اين چند وقته از گلو بيرون اومد و رفتم تو بغلش و با صداى بلند شروع به گريه كردم..نميدونم چقدر طول كشيد كه دستى رو شونه هام حس كردم سرم كه بلند كردم مرد جونى رو ديدم كه لبخند تلخى رو لبش بود..: شيده ..بلند شو بريم داخل با صداى دورگم گفتم : رادين تويى؟: آره خودم هستم...با خاله و رادين رفتيم داخل خونه...خونه زياد بزرگى نداشتن...وارد اتاق نشيمن شديم,,خاله دستمامو تو دستش گرفته و بودگفت : نصف عمر شدم وقتى فهميدم دزديدنت..._: خاله از كجا فهميدى؟نگاهى به رادين كرد و گفت: شوهرت تماس گرفته بود...بيچاره نميدونى چه حالى داشت....راستى خبرش دادى ؟ تعريف كن چى شده؟_: خبرش...؟ نه ...نشستم و واسه خاله و رادين اتفاقايى كه برام افتاده بود رو تعريف كردم.....رادين از عصبانيت سرخ شده بود...و دستاش رو مشت كرده بود و به دسته مبل ميزد...وقتى حرفام تموم شد گفتم : خاله ميدونم زياد دوست ندارى خونتون بمونم... فقط يه چند روز ميمونم تا بتونم مداركم و كليد خونه رو از جناب سرگرد بگيرم...خاله : اين چه حرفيه كه ميزنى...تا هر وقت خواستى بمون....خاله رفت تا يه چيزى بياره بخورم سردرد هم داشتم...رادين: بايد يه زنگ به شوهر...._: اون ديگه شوهرم نيست....راستى رويا كجاست؟: رويا چند سال هست كه ازدواج كرده..._: نميدونستم...نگفته بوديد...: بابات خبر داشت.. اونا هم فقط عقد محضرى كردن شوهرش نميخواست عروسى بگيره_: چكاره هست؟: رويا كه خودش پرستاره و شوهرش هم دكتر..._: اهان: شيده ميدونم ناراحتى ولى بايد خبر پيدا شدنت رو بدى ...از يه طرف هم دير يا زود سياوش پيدات ميكنه بايد جات امن باشه...يه شكايتنامه هم بايد تنظيم كنى..._: فعلا مغزم كار نميكنه....فقط ميخوام مداركمو اگه ميتونى برام بگيرى...: عليرضا اگه بفهمه..._: ديديش تا حالا؟: اون كه خيلى...._: خيلى...؟: يعنى ميدونى....بايد يه چيزى رو بگم از اولش... تا ناراحت نشى..._: چيزى شده؟: نه... راستش من با عليرضا همكار هستم....از شدت شوك دهنم وا مونده بود...لعنتى...نميخواستم تا مدتى ببينمش..._: نميدونستم ...پس لطفا نگو من كجا هستم... فقط مداركمو ازش بگير..: نميشه.. بايد با هم بريم اداره ,گزارش بدى...يا اينكه ميخوايى خبرش بدم تا خودش بياد...._: نه ...نميخوام بياد اينجا...مسؤل پرونده كيه؟: من با جناب ستوان امير محمدى...عليرضا هم بكارمون نظارت داره..._: اهان ..ستوان محمدى ,شوهر سمانه هست..: آره...حالا ميايى ؟اگه نيايى برات مشكل درست ميشه..._: نميخوام عليرضا رو ببينم... از پيش منم تكون نميخورى نميخوام با امير تنها باشم...: باشه تنهات نميذاره دختر خاله...رادين بلند شد و بيرون رفت...تا با عليرضا تماس بگيره...برگشت و گوشى رو داد دستم_: كيه رادين؟: عليرضا_: نميخوام حرف بزنم...: شيده خيلى نگرانته...لج نكن..._: همين كه گفتم .....نه ميخوام ببينمش نه باهاش حرف بزنم....اونم با دلخورى به عليرضا توضيح داد كه من فعلا خسته هستم و تا ظهر ميريم اداره ...ولى اينقدر بلند حرف زده بودم كه مطمئن بودم عليرضا حرفامو شنيده...با خاله صبحونه خورديم و همونجا سرم رو گذاشتم رو ميز و خوابيدم ...نميدونم چقدر گذشت كه خاله صدام زد...: شيده بلند شو , رادين منتظره...تلفنت هم همش داره زنگ ميخوره..._: تلفن؟تازه يادم به موبايل سياوش افتادم...تلفن رو تو دست رادين ديدم_: اين گوشى سياوش هست... : بيا جواب بده ببين خودشه؟ ..بذار رو اسپيكرگوشى رو گرفتم و گذاشتم رو اسپيكر_: الو : با زبون خوش بر ميگردى و گرنه بد ميبينى ... گوشى رو گرفتم و گذاشتم رو اسپيكر_: الو : با زبون خوش بر ميگردى و گرنه بد ميبينى ...قطع كردم...: چرا قطع كردى؟ _: حتى از صداش هم ميترسم...: باشه...حالا ميريم اداره ....از چيزى نترس..... آماده ايى؟ بريم؟_: يادت باشه تنهام نذاريا...: باشه قول ميدم...ماشين مال كيه؟_: سياوش...: خب پس بايد ببريمش يه جاى ديگه ..وقتى برگشتيم ترتيبش رو ميدم...خاله با اون جثه ريز و موهاى فرفريش منو ياد مامان مينداخت..البته مامانم رو فقط از رو عكساش ميشناختم...منو تو بغل گرفته بود و هنوز اشك ميريخت..._: خاله گريه نكن ,,,همه چى درست ميشه...خاله : از اين همه سختى كه كشيدى دلم خون شده..._: برام دعا كن كه بخوبى همه چى تموم بشه...سرم رو موهاى شرابى خاله گذاشتم و بوسيدمش...رادين لباس فرمش رو پوشيد و با هم بيرون رفتيم...تو لباس فرم خيلى ناز شده بود...موهاى لخت خرمايى و چشماى عسلى ...بينى قلمى و كشيدگى صورتش كه شبيه به شوهر خالم بود و اون لپاش كه منو ياد محمد مينداخت چون وقتى ميخنديد چال ميشد...تو ماشين بوديم كه تلفن رادين زنگ زد..: سلام..آره....: با هم هستيم داريم مياييم اونجا.......: قرارمون يادتون نره......: فقط امير.....: خداحافظ_: كى بود؟: عليرضا...از وقت گفتم خونمون هستى همش تماس ميگيره كه ميخواد بياد ببيندت..._: اهان ...نميخوام ببينمش: يه بار گفتى كه...منم به خودش گفتم كه نميخوايى ببينش ...ديگه هى تكرار نكن..._: چه بد اخلاقى...: بداخلاق نيستم ...تو خيلى لجبازى ...اين چند وقته نميدونى چى به ما گذشته ...يه لحظه آرامش نداشتيم...هم تو اداره , هم خونه...عليرضا هيچ گناهى نداره...چرا با اون لج ميكنى ...؟_: هه...نميخوام در موردش چيزى بشنوم...چى شد كه اومدى تو اين كار...؟: راستش شوهر خاله..._: خاله؟ : هوم...يكى از دوستاى مامان هست بهش ميگم خاله...شوهرش سرهنگ هست ...حالا ميايى ميبينيش.....خيلى هوامونو داره...منم هم اونو دوست دارم هم شغلشو..._: آهان...خوبه كه دوست دارى...راستى زنى, نامزدى, چيزى ندارى؟: نه ... با يه حالت شوخى گفت : يه دختر خاله داشتم كه از دستمون پريد....و خنده با نمكى با اون حرفش تحويلم داد...چيزى نگفتم ... ياد محمد افتادم كه همش ميگفت كبوتر چرا نميپرى...(خدا كنه سياوش ديوونه بازى در نياره....)وقتى رسيديم به وضوح دستام ميلرزيد... رادين كه حالم رو ديد ,گفت : چرا اينطورى شدى؟ كسى نميخواد اذيتت كنه ..فقط چند تا سؤال ازت ميپرسن...تلفن باز زنگ زد ميدونستم سياوشه جواب ندادم....داشتيم ميرفتيم داخل كه رادين گفت: روسرى نميپوشيدى بهتر نبود...با تعجب نگاش كردم...: منظورم اينه كه چيزى ندارى كه موهاتو باهاش ببندى همش پريشون شده ....حواسم به موهام نبود كه تا كمرم ميرسيدن..روسريم كوتاه بود...تو اون وضعيت كه همه فكرم به فرار و عليرضا و سياوش درگير بود....ياد موهام نبودم...._: نه... ندارم...موهامو جمع كردم و ريختمشون تو مانتوم اينطورى از پشت سرم معلوم نبود...(رادين هم فكر نداره كه من تو چه حالى هستم ....لعنتيا همتون مثل هميد...)همه جا پر از سرباز و پليس و درجه دار بود... سرم رو پايين انداخته بودم تا چشمم به كسى نيوفته ميدونستم عليرضا هم همونجا هست...دلم براش تنگ شده بود...ولى درحقم كوتاهى كرده بود...!!با صداى رادين به خودم اومدم: شيده حواست كجاست؟ جناب ستوان...تو اتاق بوديم و امير هم جلوم نشسته بود ...نفهميدم كه كى وارد شده بوديم_: چى ؟ ببخشيد حواسم نبود..امير: شيده خانم خوبيد؟(پس شده بودم شيده خانم..!!!)_: تا خوب بودن رو تو چى ببنيد جناب ستوان محمدى...اگه به زنده بودنه كه بايد بگم آره ,زنده ام و نفس ميكشم فقط همين...جوابى نداد...رادين گفت: اتفاقاتى رو كه برات افتاده رو تعريف كن تا ايشون تايپ كنن...تازه اون موقع سربازى كه پشت ماشين تايپ نشسته بود رو ديدم...منم با زجر و ناراحتى براشون تعريف كردم ...سختم بود كه همه چى رو تعريف كنم...ولى چاره ايى نبود...موقعى كه ميخواستم در مورد عليرضا و طلاق حرف بزنم ميگفتم شوهر بى غيرتم...امير معلوم بود كه از حرفم ناراحت شده ولى هيچ حرفى نزد تا من حرفام تموم شد...زير اظهاراتم رو امضاء كردم و سرباز بيرون رفت...امير : درسته خيلى زجر كشيد ولى عليرضا هم واسه كارش دليل داره اگه بذارى بياد برات توضيح بده...موضوع اونجورا كه فكر ميكنى نيست...._: توضيح نميخوام... از اول هم گفتم نميخوام ببينمش..فقط لطفا مداركم مخصوصا شناسنامه و گواهينامه و كليد خونم رو ازش بگيريد بديد به پسر خالم تا برام بياره...رادين : از سياوش شكايت نميكنى؟_: نه شكايتى ندارم...باعث شد اطرافيانم رو بيشتر بشناسم...رادين: شيده احساسى تصميم نگير...الان ميگم يكى بياد كمكت كنه كه متن شكايت رو تنظيم كنى_: گفتم كه شكايتى از سياوش ندارم...احساسى نيست تصميمم...اگه شكايتى هم داشته باشم از اون بى غيرت هست...چند لحظه به سكوت گذشت كه در با صداى بلندى باز شد و عليرضا وارد شد...صورتش لاغر شده بود..ريشش هم در اومده بود .. سرم رو پايين انداختم تا جادوى چشاش اثرى نداشته باشه.... گفتم: رادين منو ببر خونه...عليرضا: ستوان حقيقت و محمدى بيرون باشيد فعلا...از جام بلند شدم كه برم بيرون كه داد زد : بشين_: كى هستى كه سرم داد ميزنى؟ چكارمى؟ : احتياج نيست كه كارت باشم...اينجا مسؤل منم ...ميگم بشن ميخوام باهات حرف بزنم...بعد نگاهى به رادين و امير كه هنوز وايساده بودن كرد...تا راه افتادن برن , دست رادين رو گرفتم و گفتم : بدون رادين هيچ جا نميمونم...رادين نزديكم اومد و منو رو صندلى نشوند و گفت: شيده جان باور كن كسى نميخواد اذيتت كنه فقط يه كم تحمل كن زود ميريم..._: نه رادين بايد همينجا باشى...قول دادى تنهام نذارى...: تنهات نميذارم هميجا پشت در هستم...رادين نگاهى به عليرضا انداخت ...عليرضا: ستوان حقيقت بيرون...امير جلو اومد ودست رادين رو از دستم در اوورد و بيرون رفتن... منم بلند شدم كه عليرضا دستم رو گرفت و منو با زور نشوند رو صندلى خودش هم روبروم ايستاد و دو تا دستش رو دو طرف صندلى گذاشت...با عصبانيت گفت : چرا از سياوش شكايت نميكنى؟_: به تو ربطى نداره...: ميدونى درجم چى هست؟ وقتى حرف ميزنى درست حرف بزن.. آخرش هم بگو جناب سرگرد ..شنيدى؟جوابى ندادم بلند تر گفت : شنيدى؟_: بله ...جناب سرگرد...: گفتم چرا از سياوش كه اينهمه بلا سر خودت و زندگيت اوورده شكايت نميكنى؟با بغض گفتم: شكايت كنم كه چى بشه...بچم بر ميگرده يا زندگيم مثل اولش ميشه...؟ كلافه به طرف ميز رفت و نشست...همون موقع تلفنم زنگ زد همون شماره بود كه سياوش زنگ زده بود نميخواستم جواب بدم...: چرا جوابشو نميدى؟ سياوشه؟خوب بگو ..خيالش راحت باشه كه شكايت ندارى ...لحن خونسردش اذيتم ميكرد...سياوش هم ول كن نبود...داد زد: جواب بده...زدم رو اسپيكر_:الو: تا شب وقت دارى برگردى وگرنه اگه خودم بيام زنده نميزارمت_: برام مهم نيست چكار ميكنى... كارى از دستت بر نمياد....: منتظر باش تا نشونت بدم كه چه كارى از دستم بر مياد....بدون جواب قطع كردم ..._: مداركامو بده رادين برام بياره...همينطور كليد خونم كه بابا داده بود....همون موقع در زدند و يه نفر وارد شد...عليرضا از جاش بلند شد و سلام نظامى داد...به طرفم اومد و گفت: خانم خسروى خوشحالم كه اينجا ميبينمتون..سرهنگ ارجمند هستم...سرم رو بلند كردم و گفتم: شيده جنتى هستم...اگه اجازه بديد مرخص بشم....نگاهى با تعجب به عليرضا انداخت و به من گفت: آدرس محلى كه بوديد رو چرا نداديد؟_: لزومى نميبينم كه توضيح بدم...عليرضا گفت: مواظب باش ببين دارى با كى حرف ميزنى..._: ميدونم خودم...,جناب سرگرد..ارجمند: خواهش ميكنم خودتون رو كنترل كنيد با دو تاتون هستم..._: ميخوام برم...ارجمند: تا آدرس رو نديد مهمون خودمون هستيد خانم خسروى..اعصابم خورد شده بود بدنم شروع كرده بود به لرزيدن.. داد زدم: من كه خودم رو معرفى كردم شما چه اصرارى داريد كه منو خانم خسروى صدا بزنيد...يه زمانى خانم خسروى بودم ولى شوهر بى غيرتم منو پاس داد به يكى ديگه...عليرضا با عصبانيت كنارم اومد و گفت :چيه از وقتى اومدى بى غيرت بى غيرت ميكنى ..تو ميدونى چى به من گذشت وقتى كه لباساى خونيت رو ديدم اون عكساى لعنتى روديدم ...آخرش هم ناخنت ...دفعه بعدش هم گفته بود سينه ها......مكثى كرد و با بغض ادامه داد: ...نميتونستم بذارم اينقدر زجرت بده.. گفته بود تا موقعى كه طلاقنامه رو نبينه ادامه ميده ....برا منم راحت نبود ولى مجبور بودم اونم براى خودت ...اينقدر هم نگو بى غيرت ..ارجمند: آرووم باشيد ميدونم روزاى سختى رو گذرونديد ..._: نميدونيد... دركش هم نميتونيد بكنيد كه چه زجرى ميكشه يه زن شوهر دار ..يه زنى كه ميخواد مادر بشه ...وقتى كه با مشت و لگد بچشو ازش ميگيرن...لختش ميكنن...ميزنش و هزار تا كار ديگه ازش ميخوان...نميتونيد درك كنيد كه چه ذلتى رو تحمل كردم به اميد اينكه شوهرم قراره نجاتم بده...ولى اونم طلاقم داد و ولم كرد.. حتى اگه زنش نبودم بايد منو نجات ميداد..منم مثل بقيه.. شما هم با اين لباساتون درجاتتون يه تعهدى به مردم داريد.. نشستيد و دست رو دست هم گذاشتيد...ميدونيد چه عذابى كشيدم تا فرار كنم...ارجمند: با اينكه ميگيد درك نميكنم ولى بازم ميگم كه دركتون ميكنم ...دست رو دست هم نذاشتيم... با اين كار ميخواستيم يه كم از درجه زجرى رو كه ميكشيد رو كم كنيم, پيدا كردن سياوش سخت بود... ديروز هم تا خارج شهر بچه ها دنبالش بودن كه يه مرتبه ناپديد ميشه...رفيعى ,وكيلتون رو هم دستگير كرديم...شما اگه شكايت هم نكنيد سياوش پروندش سياهه ,تحت تعقيبه...شكايت شما زياد مهم نيست فقط آدرس محل رو ميخواييم ..._: با اينكه حرفاتون رو قبول ندارم ولى آدرس رو بهتون ميدم ... ارجمند: ميگم كه براى خونه سرگرد خسروى مراقب بذارن شايد بياد اونجا دنبالتون...: من اونجا نيستم ...مثل اينكه يادتون رفته الان ديگه هيچ نسبتى با ايشون ندارم..عليرضا: طلاقمون ثبت محضرى نشده...طلاقى در كار نيست..._: پس بهتره برى ثبتش كنى... _: پس بهتره برى ثبتش كنى...: اون فقط يه برگه هست كه مهر دادگاه پايينشه ... قاضى در جريان اتفاقات بود ,چون موقعيت استثنايى شد, قبول كردن... تو دادگاه ثبت شده كه اين فقط براى انجام مأموريت هست و ارزش ديگه ايى هم نداره...جوابى ندادم ,از رو ميز كاغذ و قلمى برداشتم و آدرس رو به همراه كروكى نوشتم..._: فقط ميخواستم بگم كه يه خانم و بچش اونجا هستن كه به فرارم كمك كردن و مواقع مريضى خيلى بدادم رسيد...ارجمند : باشه مد نظر ميگيريم...اگه باز سياوش باهاتون تماس گرفت فورى خبر بديد به هيچ وجه هم به حرفاش و تهديداش توجه نكنيد...._: بله......ميتونم برم؟: هنوز نه...بيرون باشيد ولى جايى نريد...با عصبانيت بيرون رفتم و رو يه صندلى نشستم و چشمام رو بستم...تو دلم عروسى بود ...پس طلاق الكى بود...ولى بازم از دست عليرضا ناراحت بودم...اون چند مدت همش منتظر بودم در باغ باز بشه و عليرضا بياد نجاتم بده....حالا هم كه منو ديده بود همش بازجويى ميكرد...حتى يه بار نپرسيد حالت چطوره.... حتما از حرفاى صبحم ناراحت بود....احساس كردم كسى كنارم نشست..چشمام رو كه باز كردم عليرضا بود...: اينجا جاى خوبى واسه خوابيدن نيست بلند شو برو تو اتاقم..._: شما كه ميدونيد جاى خوبى نيست پس چرا نميذاريد برم خونه ؟ جناب سرگرد...!!: يه كم صبر داشته باش....سرش رو به ديوار تكيه داد و گفت: مامان خيلى بيقرارى ميكنه نميرى ببينش؟_: دلم براش تنگ شده ميرم يه روزى..: ميشه الان بريم؟_: من با شما جايى نميرم جناب سرگرد!!: با ستوان حقيقت برو..من نميام...وضع قلبش اين روزا زياد خوب نيست..لطفا.._: ا...جناب سرگرد شما فقط دستور بديد.. خواهش برا چى ميكنيد...: شيده اذيت نكن داغونم بخدا..._: من خانم جنتى هستم لطفا اسم منو درست صدا بزن جناب سرگرد..همون موقع رادين اومد تا منو ديد گفت: شيده , جناب سرهنگ گفتن فعلا ميتونى برى...خب با من ميايى؟رادين رو كنارى كشيدم و گفتم : ميشه اون شكايتنامه رو تنظيم كنى بيارى من امضاء كنم؟ راستش فقط بخاطر سقط بچه...چون يه موجود زنده بوده...ميفهمى كه...؟رادين: عليرضا تنظيم كرده خودش هم امضاء كرده .....بدون حرفى ديگه منو باز برد تو همون اتاق كه با امير بوديم...از وسط كاغذا يه ورق اوورد و داد دستم و بعد از خوندنش امضاء كردم و بيرون رفتيم...عليرضا بيرون بود هنوز..._: بريم رادين جان..رادين جان رو بلند گفتم تا عليرضا خوب بشنوه...رو به عليرضا گفتم: مدارك و كليد خونه....نذاشت حرفم تموم بشه دستم رو گرفت و با خودش به طرف اتاقى برد و در و پشت سرمون بست محكم به ديوار چسبوندمو با عصبانيت گفت: اينهمه مدرك مدرك و كليد نكن واسه من...مداركتو اگه ميخوايى بيا سر خونه زندگيت...اگه هم فكر ميكنى بذارم تنهايى زندگى كنى كور خوندى ...فهميدى؟_: همونطور كه گفتى من واسه تو تموم شدم, تو هم واسه من تموم شدى...فهميدى جناب سرگرد....: مثل اينكه بدت هم نيومده....ازش هم كه شكايت نكردى .., حتما خب...نذاشتم حرفش تموم بشه..داشت به من توهين ميكرد..ميخواستم يه سيلى بزنم تو صورتش كه مچ دستم و تو هوا گرفت ...با گريه گفتم : خيلى بيرحمى ..خيلى بى احساسى ...بخاطر تو چه ذلتى رو تحمل كردم ..اونوقت به من اينطورى توهين ميكنى...دستم رو به زور از دستش در آوردم ...گريم تبديل به هق هق شده بود..._: اصلا پرسيدى من حالم خوبه؟ سالمم؟چه مرگمه؟فقط از وقتى منو ديدى همش بازجويى ميكنى و تهمت ميزنى ..داد ميزنى ...چى از جونم ميخوايى لعنتى ... ولم كن...به نفس نفس افتاده بودم خم شدم تا بتونم راحتر نفس بكشم...نميتونستم..نزديكم اومد تا خواست منو بگيره گفتم: به من دست نزن...چشمامو بستم و همونجا رو زمين نشستم تا حالم بهتر بشه اونم بيرون رفت و با رادين برگشترادين :چى به روز خودت اووردى دختر .. بلند شو بريم خونه ..._: رادين نميتونم بلند شم ..چشمام سياهى ميره يه كم صبر كن...رادين: ميخوايى بلندت كنم ببرمت تو ماشين؟_: نه جلو اينهمه سرباز دوست ندارم ..فشارم افتاده حالا دارم خوب ميشم...رادين كمك كرد تا روى مبلى كه تو اتاق بود نشستم...رادين: من برم آب بگيرم بيام...و از اتاق بيرون رفت...عليرضا: منظور بدى از حرفام نداشتم از دستت عصبانى هستم ...چرا نميخواستى منو ببينى...؟من چه تقصيرى دارم؟ همه تلاشم رو واسه پيدا كردنت كردم....امروز حرفات رو از پشت تلفن شنيدم كه نميخوايى منو ببينى...نميخواستم با اومدنم اذيتت كنم و گرنه همون موقع كه پسر خالت زنگ زد من داشتم ميومدم خونشون , كه گفت نيام....كمى به سكوت گذشت ...خودم هم نميدونستم چى ميخوام ...تو اين مدت منم عذاب كشيده بودم.._: چرا گفتى من واست تموم شدم...؟: شيده تو بد مخمصه ايى بودم... نميخواستم اذيتت كنه بخاطر همين, اينو گفتم...فكر ميكردم اين چيزا رو درك ميكنى..._:درك ....هه...... اينو گفتى كه من راحت بشم ؟كه من اذيت نشم ؟ ميدونستى با اين حرفت من چه زجرى كشيدم ؟ اگه ديشب فرار نكرده بودم كه تا حالا بچه سياوش تو شكمم بود لعنتى....: خفه شو شيده... ديگه نميخوام بشنوم ..._: پس تو هم منو درك كن كه تو چه موقعيتى بودم....رادين تقه ايى به در زد و وارد شد...يه شيشه آب معدنى دستش بود....نيم ساعت رفته بود دنبال آب!!!_: رادين حالم بهتره بريم....عليرضا : شيده مواظب خودت باش از خونه خاله بيرون نيا تا خودم بيام اونجا دنبالت ...جوابى ندادم...از جام بلند شدم مانتوم رو تكوندم با رادين بيرون رفتيم ...رايدن منو رسوند خونه خاله و خودش رفت...خاله تو حياط منتظرم بود...تا منو ديد بغلم كرد و بوسيد با هم داخل رفتيم كه تلفن سياوش زنگ خورد _: الو صداى گريه شكوه ميومد ...: خانم بچم ...محمدم ....تو رو خدا خانم يه كارى بكن_: شكوه چى شده؟سياوش جواب داد : اگه ميخوايى شكوه ,محمد رو زنده ببينه , برگرد ...._: سياو ش احمق نشو..چكار به اين بيچاره ها دارى؟: من باتو كار دارم ...ميايى يا نه؟_: نه...: شيده يادت نرفته كه از بچت نگذشتم ....پس فكر اين رو كه از بچه شكوه بگذرم از سرت بيرون كن, بيا وگرنه ميكشمش...از حرفش ترسيدم...سياوش غير قابل پيش بينى بود..كاراش هيچوقت رو حساب نبود..._: باشه ميام كارى به كارشون نداشته باش...تا شب اونجام...: شب جنازه محمد رو بيا تحويل بگير...صداى جيغ شكوه اعصابم رو بهم ريخته بود.._: خب گفتم كه ميام...: تا 3ساعته ديگه اگه اينجا نبودى ديگه نيا...فهميدى؟_: آره الان راه ميوفتم...تماس رو قطع كردم و با عجله به طرف حياط دويدم ..خاله دنبالم دويد و گفت : چى شده ؟كجا ؟جريان رو مختصر براش شرح دادمخاله : با رادين تماس بگير..._: خاله وقت ندارم ...سياوش يه ديونه روانى هست ...تا اونجا نزديك 4ساعت رانندگى هست 3ساعت بيشتر به من وقت نداده...نميتونم منتظر رادين باشم...بدون اينكه منتظر جواب خاله باشم سريع بيرون رفتم و سوار ماشين شدم و راه افتادم ...همش دعا دعا ميكردم كه سياوش به سرش نزنه بلايى سر اون بچه بياره ...خيابونا به نسبت خلوت بود...تلفن زنگ خورد_: الوصداى عليرضا بود: دارى كدوم گورى ميرى؟_: مجبورم برم...: مجبور نيستى , برگرد ...الان بچه ها دارن راه ميوفتن كه برن اونجا... تو برگرد._: نميتونم همون زنه كه گفتم اسمش شكوه هست, خيلى كمكم كرده ...نميتونم بذارم بچش بخاطر من اذيت بشه...: اذيت نميشه.. تو برگرد..._: سياوش رو نميشناسى كه ....نميتونم منتظر باشم بايد برم ...: شيده اگه برنگردى ديگه اسمتو نميارم ...باور كن بد ميبينى ..._: عليرضا خواهش ميكنم.. درك كن....تماس رو قطع كردم و با سرعت مشغول رانندگى شدم...هوا تاريك شده بود كه به جاده خاكى رسيدم... دعا دعا ميكردم كه پليسا راه رو زود پيدا كنن و بيان...جاده خاكى بود و پر از سنگ, زياد نميتونستم تند رانندگى كنم...از 3ساعت يه كم گذشته بود از استرس و دلهره تهوع گرفته بودم...دستم هم ميلرزيد...چراغاى چند تا ماشين رو پشت سرم ديدم...ماشين پليس بود هر چى چراغ ميزدن كه بايستم نايستادم...نميتونستم ريسك كنم...جون محمد تو خطر بود...به باغ كه رسيدم يه ماشين پليس رو اونجا ديدم ...حتما منتظر بقيه بوده ....بقيه ماشينا هم پشت سرم ايستادن ...به سرعت پياده شدم و ميخواستم سريع خودم رو به در باغ برسونم كه يكى از پشت يقه مانتوم رو گرفت و كشيد به طرف خودش ...عليرضا بود از خشم و عصبانيت رگ گردنش برجسته شده بود..يه كم ترسيدم ....: مگه نگفتم برگرد...._: خواهش ميكنم ...جون چند نفر تو خطره....: پس ما براى چى اينجا هستيم ؟ اينا وظيفه پلسيه..._: هه..ديدم كه چه جور منو نجات داديد..بريد بابا..با سيلى محكمى كه به صورتم خورد به طرف ماشين پرت شدم...شوكه شده بودم...ولى بازم نميخواستم كم بيارم بايد تا سياوش ديوونه نشده برم سراغ محمد..تا خواستم برم باز عليرضا دستامو گرفت و بازوهامو فشار داد..._: بذار برم ..لعنتى.: هيچ جا نميرى برو تو ماشين..._: تو از سياوش هم ديوونه ترى ...ميگم جون يه بچه 6ساله تو خطره....بفهم ...ولم كن..هر چى تلاش كردم تا دستمو آزاد كنم موفق نشدم...منوكشون كشون به طرف يكى از ماشيناشون برد .. يكى از سربازا رو صدا زد...اشاره كرد تا بدستم دستبند بزنه...داشتم از عصبانيت و دلهره ميمردم..._: عليرضا اين كارا چيه؟...: ساكت باش تا بعد تكليفت رو روشن كنم...نميخواستم تسليم بشم هر چى تا حالا كوتاه اومده بودم بس بود ...خم شدم و دست سرباز رو كه داشت دستبند رو به زور به دستم ميبست رو با آخرين قدرتم گاز گرفتم ....دستم رو ول كرد تا ميخواستم فرار كنم عليرضا از پشت موهامو گرفت و دومين سيلى رو تو صورتم زد...دو تا دستامو با يه دستش گرفت و دستبند رو از سرباز گرفت و پرتم كرد تو ماشين و دستم رو با دستبند به در ماشين بست... و خودش به طرف باغ رفت ...داد زدم_: عليرضا اگه اتفاقى بيوفته نميبخشمت ...ازت بدم مياد...صداى شليك تنمو لرزوند ..پشتم به در باغ بود و چيزى نميتونستم ببينم... هر چى تلاش كردم كه دستم رو از دستبند بيرون بيارم نميشد ...از مچ دستم خون ميومد ولى موفق به در اوردنش نشدم...صداى آژير ماشين پليس و آمبولانس هم ميومد چند تا صداى تير ديگه شنيدم...دلپيچه واسترس نفسم رو بند اوورده بود...رادين رو كنار ماشين ديدم صداش زدم_: رادينبا تعجب به طرفم برگشت_: رادين تو رو خدا بيا دستم رو باز كن...: اينجا چكار ميكنى؟_: از اون عليرضاى ديونه بپرس..: صبر كن تا برم كليد رو بيارم...همه در رفت و آمد بودن...ميدونستم از عمد منو تو يه ماشينى گذاشته تا نتونم چيزى رو ببينم...يه كم بعد رادين برگشت..._: رادين كليدا كو؟ دستم درد ميكنه...: شيده...فعلا نميشه با عليرضا حرف زد....._: حالش خوبه؟: آره فقط خيلى عصبانيه ...حالا تحمل كن تا ببينم چكار ميكنم.._: رادين كسى زخمى شده..؟: يكى از بچه ها زخمى شده...زخمش هم ناجور هست..رادين اينو گفت و رفت...اينقدر اشك ريختم تا ديگه اشكى برام نمونده بود...نميدونم چقدر گذشت كه رادين سراغم اومد و گفت : همه چى تموم شد..._: چى شد رادين تو رو خدا دارم ميميرم ...چى شده؟: سياوشو گرفتيم..._: خوب اين مهم نيست... محمد ...اون بچه...كلافه دستى تو موهاش كشيد..: براش بايد دعا خوند با آمبولانس فرستاديمش بره..._: واى ....نفسم بالا نميومد هر كار ميكردم نميتونستم راحت نفس بكشم..نميدونم كى بود كه اومد دستامو باز كرد... فورى پياده شدم و يه گوشه بالا اووردم...نميتونستم خودم رو كنترل كنم رو زمين دراز كشيده بودم وميلرزيدم....صداى رادين تو گوشم بود كه داشت دنبال دكتر ميگشت...چشمام رو كه باز كردم تو بيمارستان بودم...دستام باندپيچى شده بود و سرم بهم وصل بود...كسى تو اتاق نبود...ياد محمد افتادم ...نميدونستم چه مدت گذشته بود.. ميخواستم از حال محمد با خبر بشم...سرم رو از دستم با شدت بيرون اووردم كه دستم پر از خون شد...برام مهم نبود ..نگاهى به لباسام انداختم هنوز همون لباساى خودم تنم بود...روسرى كه كنار بالشم بود رو سرم گذاشتم و از تخت پايين اومدم سرم يه كم گيج بود ولى ميتونستم راه برم .. از در كه بيرون اومدم سينه به سينه يه پرستار شدم...بيمارستان نظامى بود...پرستار: چرا از تخت پايين اومدى؟ دستم كه پر از خون بود رو تو دستش گرفت و گفت : اين چه كارى بود كه كردى چرا سرم رو اينطورى بيرون اووردى....با عصبانيت گفتم :چون دلم ميخواد ...چون ديوونه هستم ...پرستار : كاملا معلومه كه ديوونه هستى برو تو اتاقت ..._: ميرم فقط بگو حال اون بچه چطوره؟..اسمش محمده: متاسفم اجازه ندارم در اين مورد به شما توضيح بدم..حالا برو تا بيام يه سرم ديگه بزنم بهت..._: حالم خوبه سرم احتياج ندارم فقط بگو زنده است؟: خانم برو تو اتاقت...با عصبانيت داد زدم : نميرم مگه نفهمى... دارم ازت سؤال ميپرسم ميگم زنده است ؟ فقط بگو آره يا نه...جوابى نداد...عصبانى بودم...كنترلى رو كارام نداشتم...مقنعش رو گرفتم و كشيدم طرف خودم _: ببين من ديونه هستم نذار كه قاتل هم بشم جوابم رو بده ...از پشت يه نفر منو كشيد و به طرف اتاق برد منم جيغ ميزدم و با مشت و لگد ميخواستم خودمو آزاد كنم..با هر بدبختى بود منو بردن تو اتاق و پرستار هم با يه آمپول كه فكر كنم آرامبخش بود حالم رو جا آوورد!!!!با سر درد چشمام رو باز كردم...سرم خيلى درد ميكرد...مامان كنار تختم نشسته بود...با ديدنش اشكم روونه شد...اونم بدون هيچ حرفى گريه ميكرد و سرم رو نوازش ميكرد...با سختى گفتم : مامان محمد زندست؟: زندست مامان جان... ولى حالش خوب نيست ...همش تقصير عليرضا بود نذاشت برم..._: كجا بستريه؟: همينجا...تا شب هنوز مامان اونجا پيشم بود...مرتب اشك ميريخت ... همش منتظر بودم عليرضا بياد ولى خبرى ازش نشد...ازش ناراحت بودم...تقه ايى به در خورد و رادين وارد شد...با ديدنم لبخندى زد و گفت : خوب اينجا راحت واسه خودت خوابيدى...مرخصى.. زود لباساتو بپوش تا بريم...بيرون رفت تا من لباسامو بپوشم...(يعنى بايد ميرفتم خونه خاله؟ چقدر بايد تحقير بشم ...عليرضا چرا با من اينكارا رو ميكنى؟)مامان كمك كرد تا لباسمو بپوشم ..بغض بزرگى تو گلوم بود كه نميتونستم قورتش بدم...مامان با ناراحتى گفت: يه كمى از وسايلتو و چيزايى رو كه ميخواستى عليرضا داده به پسر خالت...يه مدت بگذره عصبانيتش تموم ميشه مياد دنبالت...پوزخندى زدم و بيرون رفتم ...رادين به مامان گفت: خانم خسروى برسونمتون؟مامان: نه مادر جان جلو در منتظرم هستن...بيرون بيمارستان تو پاركينگ ماشين عليرضا رو ديدم ..پس اونجا بود و نيومده بود پيشم...تا ما رو ديد سرش رو طرف ديگه ايى چرخوند....از اين همه خفت داشتم بالا ميوردم....مامان سوار شد و رفتن...همينكه تو ماشين رادين نشستم, بغضم سر باز كرد و منم اجازه دادم تا دلش ميخواد رو صورتم روون باشه...رادين : خونه به اينجا نزديكه صبر ميكنم آروم بشى بعد راه ميوفتم.._: ميدونم زياد دوست نداريد بيام اونجا ...هر وقت ميومدم خونتون مامانت دستپاچه ميشد...الان هم چاره ايى ندارم يعنى نميومدم...: بابات دوست نداشت با هم رفت و آمد داشته باشيم به مامان هم گفته بود روى خوش بهت نشون نديم_: يعنى اينقدر از بابام حساب ميبرديد كه زود گوش داديد به حرفش...: شيده الان وقت خوبى واسه اين حرفا نيست بعدا صحبت ميكنيم بذار اين ماجرا تموم بشه...وقتى فهميديم ازدواج كردى و بابات رو گرفتن با مامان ميخواستيم بياييم خونت تا باهات صحبت كنيم ولى آدرسى ازت نداشتيم... موضوع دزديده شدن همسر جناب سرگرد كه پيش اومد اتفاقى اسمت رو از امير شنيدم تعجب كردم خوب كه تحقيق كردم فهميدم كه با عليرضا خسروى ازدواج كردى...وقتى خودم رو معرفى كردم اونم خيلى تعجب كرده بود ...در مورد ما چيزى نگفته بودى؟_: چرا ...ولى اسمتون رو نگفته بودم...: وسايلتو عليرضا داد.. گذاشتم تو ماشين , كليد خونت هم هست.._: اون كه ميگفت نميذارم تنها زندگى كنى..: شيده يه كم تنهايى واسه جفتتون خوبه...سرهنگ ارجمند خيلى باهاش حرف زد...دوتاتون مثل هم لجبازيد...ميگفت اون روز جلو در باغ غوغا كردى حسابى....ميدونستى دست سربازى كه گازش گرفتى رو بخيه زدن..؟سرم رو به علامت منفى تكون دادم..با خنده گفت : بايد حواسم به خودم باشه سر به سرت نذارم..هنوز داشتم هق هق ميكردرادين: تموم نشد..._: چى ؟: گريه هات...بسه ديگه...بريم مامان منتظره..._: حالا راستى راستى سياوش , كريم رو كشته؟: اوهوم...ميخواسته محمد رو نجات بده كه سياوش از پشت يه تير تو سرش ميزنه....._: بيچاره ..شكوه .. كجابود؟ نديدمش....: اونم همونجا بالا سر بچشه... خدا كنه از كما بيرون بياد..._: نميدونى چه پسر نازى هست ...لپاش مثل تو هست وقتى ميخنده چال ميشه...همش دلم ميخواست ببوسمش...: ا...پس چرا منو نبوسيدى....؟دلم پايين ريخت ....نميخواستم مسئله ايى بينمون به وجود بياد.. اصلا نميدونستم جدى حرف زده يا همين طورى يه چيزى گفته...با يه تصميم عجولانه به طرفش خم شدم و بوسه ايى سريع رو لپاش زدم و گفتم: اينم واسه اينكه دلخور نشى...چيزى نگفت و راه افتاد...دم خونه خاله كه رسيديم باز اشكم روونه شد...: تو رو خدا اينهمه گريه نكن..ميخوايى خودت برى با عليرضا حرف بزنى...؟_: نه...يعنى اينقدر واسش كم ارزش بودم كه همينطورى ولم كرد ...همش فكر ميكنم چون وقتى اومد خواستگارى زود جواب مثبت دادم و اونم زود به خواستش رسيد قدرمو نميدونه...ولش كن ديگه واسم مهم نيست اگه هزار بار هم بياد دنبالم حتى نگاهى هم بهش نميندازم... وارد خونه كه شديم چند تا كفش بيرون بود...واى رويا .... چقدر خانم و ناز شده بود... فورى بغلش كردم و بوسيدمش...رويا: چقدر بزرگ شدى ,عزيزم_: تو هم بزرگ هم خيلى خوشگل شدى... : معرفى ميكنم شوهرم سعيد ...ايشون هم شيده دختر خالم...رادين هم با شوهر رويا دست داد و نشستن به حرف زدن با اينكه حوصله نداشتم ولى بالاجبارنشستم..يه كم بعد رويا هم اومد و مشغول صحبت شديم: موضوع رو از مامان و رادين شنيدم خيلى ناراحت كننده هست ..الان مشكل جسمانى ندارى؟_:اوهوم.... فكر كنم بايد دكتر زنان برم ...كسى رو سراغ دارى؟: آره ميشناسم ..يه روز كه مناسب بود با هم قرار ميزاريم, ميريم..نميدونم چى شد كه يه مرتبه ياد عماد پسر خاله شكوه افتادم..رو به شوهر رويا كردم و پرسيدم_: ببخشيد , ميخواستم در مورد يكى از همكاراتون سؤال بپرسم: بفرماييد..._: متخصص اطفال هست اسمش عماد بابايى ميدونيد مطبش كجاست؟با سؤال من همشون با تعجب نگام كردن...رويا : عماد , برادر سعيد هست , از كجا ميشناسيش؟_: راستش ... راستش....نميدونم چه جورى بگم...رويا : شيده جون راحت باش...حرفتو بزن_: تو خونه سياوش ...شكوه...سعيد : شكوه؟ شكوه چى؟ زود بگو...شكوه كجاست؟_: همونجا كه سياوش پسر عمم زندونيم كرده بود...با شوهرش و پسرش...از زور ناچارى اونجا كار ميكردن....خيلى كمك كرد تا فرار كنم..شوهرشو كه از دست داده...پسرش هم تو كما بود تازه ديشب از كما بيرون اومده....سعيد كلافه از جاش بلند شد..يه كم قدم زد و با يه ببخشيد رفت بيرون...نگاهى به رويا انداختم و گفتم : ببخشيد نميدونستم ناراحت ميشه...رويا: خوب شكوه دختر خالشون بوده ..بعد اون جريان كه براى شكوه پيش اومد به زور عماد رو زن دادن...هيچ حسى به زنش نداشت..خانمش هم دكتر بود... گفتن كم كم زندگيشون درست ميشه.. ولى نشد..._: الان عماد كجاست؟ : پارسال تو جاده چالوس با زنش تصادف ميكنه.. زنش همونجا بيچاره فوت ميكنه ...خودش هم متاسفانه پاهاش فلج ميشه...._: آخى...ناراحت شدم ...نميدونى شكوه وقتى در مورد عماد حرف ميزد چه برقى تو چشاش بود..1هفته خونه خاله موندم...با اصرار من, با رويا رفتيم و يه كم خونم رو تميز كرديم و يه سرى وسايل ضرورى رو هم خريدم... يه مقدار خرد و ريز هم خاله داد و تو خونه خودم مستقر شدم...يه خونه حياط دار و خوشگل بود...البته قبلا يه بار ديده بودمش...يه اتاق خواب و هال آشپزخونه و سرويس بهداشتى پايين بود... 5تا پله ميخورد به بالا... اونجا هم يه هال كوچكتر با سرويس جدا و 2تا اتاق خواب داشت...اتاق خواب پايين رو برا خودم اماده كرده بودم...رويا مرتب هر روز باهام تماس داشت...اونم سرش شلوغ بود و زياد وقت نداشت كه بياد پيشم...رادين هم بيشتر بيرون باهام قرار ميذاشت تا اينكه بياد خونه..داشتم براى خواب آماده ميشدم كه رادين زنگ زد_: الو رادين...: دختر خاله گلم , خوبى؟_: بد نيستم...: نشد يه بار ازت بپرسم بگى خوبم..._: دروغ دوست ندارم بگم..: حالا با اين خبرى كه بهت ميدم ديگه بايد خوب خوب بشى..._: چى شده؟ محمد؟: در عوض خبرم چى گيرم مياد؟_: هر چى بخواهى ... زود باش نصف عمر شدم..: آره محمد به هوش اومده....از خوشى جيغى كشيدم و رو تخت بالا پايين ميپريدم.._: رادين مرسى خوشحالم كردى ...هر چى بخواهى بهت ميدم...حالا ميشه برم ببينمش...: الان كه نه... فردا ظهر وقت ملاقات ميام دنبالت..._: واى تا فردا ظهر من ميرم كه ...نميشه پارتى بازى كنى؟: با اون سابقه داد و فريادت تو بيمارستان, پارتى واسه تو فايده ايى نداره...يه كم با هم حرف زديم و قطع كردم... از خوشحالى نميتونستم بخوابم...تا صبح بيدار بودم ..روشنايى آفتاب كه به صورتم خورد چشمام بسته شد و خواب رفتم....با صداى زنگ در بيدار شدم..نگاهى به ساعت انداختم واى ساعت 12ظهر بود...از تو ايفون رادين رو ديدم در رو باز كردم و پريدم تو دستشويى...صداى در هال اومد بعدش هم رادين كه داشت صدام ميزد..: شيده ...شيده ...كجايى؟_: رادين تو دستشويى هستم ,بشين تا بيام ...زود دست و صورتم رو شستم و بيرون اومدم رادين تو هال نشسته بود درست روبروى حمام...._: سلام به پسر خاله عزيزم امروز حالم خوبه...رادين سلامى كرد و مات و مبهوت نگام ميكرد...با تعجب گفتم : چيه؟ چته؟: برو زود لباساتو بپوش .. بعدا بيا !!تازه متوجه وضعيت شدم سريع دويدم تو اتاق خواب ..قلبم تند تند ميزد...يه تاپ بندى كرم رنگ و واى ..با يه شلوارك..البته اگه اسمشو ميشد گذاشت شلوارك!!...عجب افتضاحى...جلو مامان و سمانه هم من اينطورى نرفته بودم....جاى عليرضا حسابى خالى بود...!!!!!سريع يه تى شرت فيروزه ايى با يه جين سفيد پوشيدم و بيرون رفتم..._: ببخشيد رادين حواسم به لباسم نبود تازه بيدار شده بودم...: اشكال نداره...زود اومدم تا اول با هم بريم ناهار بخوريم بعد بريم بيمارستان...***تو رستوران نشسته بوديم و داشتيم ناهار ميخورديم كهرادين گفت: هنوز تصميمى واسه زندگيت نگرفتى؟ تا كى ميخوايى اينطورى زندگى كنى؟_:خودم هم نميدونم ... ميبنى كه آقا بجاى دلجويى از من خودشو كنار كشيده...: عليرضا شايد زياد احساساتش رو نشون نده ولى خيلى به فكرت هست ...اون روز كه مامان زنگ زد و گفت رفتى , اداره رو , رو سرش گذاشته بود تا برگه مأموريت رو گرفت ,مثل برق راه افتاد تا زودتر از تو برسه ... نميدونى چقدر عصبى و ناراحت بود..._: اگه گذاشته بود برم تو باغ اين بلا سر محمد و كريم نميومد...: خوشخيال نباش ...همون موقع كه سياوش به تو زنگ ميزنه ميگه بيا , با كريم درگير ميشه و كريم كشته ميشه و بعد هم با تفنگ تو سر محمد ضربه ميزنه...فكرش بكن اگه عليرضا يه كم ديرتر رسيده بود و بلايى سرت ميومد بعدش نميگفتى كه شوهرم عرضه نداره و بى غيرت هست؟ تازه معلوم نبود كه سياوش چه نقشه ايى برات كشيده بوده..._: خب حالا چرا اينقدر طرفداريش رو ميكنى؟ گفت ديگه اسمم رو نمياره...منم كه اعتراضى نكردم ...ولى خيلى داره سخت ميگره...اصلا ولش كن....نميخوام در موردش حرف بزنيم: ميشه يه خواهشى ازت بكنم..._: هوم ...چى؟: محمد فردا مرخص ميشه ...اگه اعتراضى ندارى يه مدت شكوه با محمد بيان پيشت تا تكليفشون مشخص بشه..._: خوبه از نيمرو خوردن راحت ميشم...: خوب چيز ديگه ايى درست كن بخور..._: بلد نيستم...املت رو هم ديشب از خاله پرسيدم...حالم از غذاى بيرون هم بهم ميخوره....: آفرين... !! خوبه كه عليرضا زود فهميد سرش كلاه رفته...ناهار رو با خنده وشوخى تموم كرديم با هم رفتيم بيمارستان...در اتاق محمد رو كه باز كرديم اول رادين وارد شد و بعدش هم من...عليرضا تو اتاق بود و داشت با شكوه حرف ميزد...بدون هيچ توجهى به طرف محمد رفتم و غرق بوسش كردم مخصوصا او لپاى خوشگلش رو....محمد: كبوتر برگشتى؟_: آره .....شكوه كه حرفاش تموم شده بود , كنارم اومد و گفت: از وقتى به هوش اومده همش سراغت رو ميگيره...منم مشغول نوازش و بوسيدن محمد شدم...خدائيش خيلى ناز بود...منم كه عاشق لپ چال دار بودم....شكوه رو به رادين كرد و گفت: نميدونيد كه شيده خانم چقدر از شما تعريف كرده..صبح كه از خواب بيدار ميشد به شما هم صبح بخير ميگفت ....اسم عليرضا از زبونش نميفتاد....اه.... شكوه هم وقت گير اوورده بود...رادين رو با عليرضا اشتباه گرفته بود....عليرضا هم كه هنوز اونجا ايستاده بود... ولى من طورى ايستاده بودم كه پشتم بهش باشه...شكوه: خانم مثل اينكه قراره بياييم خونه شما... يه وقت مزاحم شما و شوهرتون نباشيم....سعى خودم رو كردم كه صدام نلرزه ولى زياد موفق نبودم.._: شكوه جان مزاحم نيستى , من تنها زندگى ميكنم شوهر هم ندارم.... همش خواب و خيال بود....حرفام هم فقط روياهام بود....منتظر عكس العمل كسى نشدم... سريع خداحافظى كردم و از بيمارستان بيرون اومدم....قلبم تند تند ميزد....از عليرضا كه اينطورى كوچيكم كرده بود ناراحت بودم ...ولى هنوز عشقش تو قلبم بود....لعنت به اين عشق...تا پاركينگ همش رو دويدم ...كنار ماشين رادين منتظر ايستادم تا بياد...از پشت سرم صداى پايى رو شنيدم بدون نگاه كردن ,گفتم: رادين زود باش بريم حالم خوب نيست...: برا چى حالت خوب نيست؟عليرضا بود...._: مگه مهمه برات؟: معلومه كه مهمه ....هر چى كه به تو مربوط ميشه برام مهمه....فكر كردى از سنگم...نميدونم چرا درك نميكنى ....باور كن خيلى دوست دارم ...درست اين چند وقته همش با هم درگير بوديم..ولى همه فشارا رو دوشم بوده...خواهش ميكنم يه كم به من حق بده...حالا ديگه روبروم ايستاده بود...سرم رو پايين انداختم تا نبينمش ...: اينقدر ازم بدت مياد كه نگام نميكنى....شيده, اگه اتفاقى برات ميوفتاد خودمو نميبخشيدم ...دركم كن...مجبور بودم سخت بگيرم تا بتونم جلوت رو بگيرم...حتما رادين گفته كه قبل از اينكه تو برى اون سياوش ,كار خودش رو كرده بوده فقط منتظر تو بوده...اگه ميذاشتم برى زنده نميذاشتت..._: ولى اينقدر برات بى ارزش بودم كه منو دور انداختى ...حالا چى ميخوايى؟: باور كن از دست خودسريت ناراحت بودم , معذرت ميخوام... نميدونستم كه رفتى تو اون خونه يعنى زودتر ميومدم سراغت... فكر ميكردم خونه خالت هستى...من مأموريت بودم تازه امروز برگشتم..._: ديگه نميخوام ببينمت برو پى كارت....: شيده من معذرت ميخوام...بيا با هم بريم خونه وسايلتو بردار برگرد پيش خودم..._: متاسفم جناب سرگرد, دير بفكر عذر خواهى افتادى همينطور كه شنيدى من زيادى تو فكر و خيال بودم ...زود منو دور انداختى...منى كه به غير از تو كسى رو نداشتم....منى كه زود عاشق شدم...ولى تو لياقت اينهمه عشق رو نداشتى, رودل كردى....حالا هم برو ...منتظر باش تا احضاريه دادگاه بياد برات....تا حرفم تموم شد نميدونم كجا ولى اونقدر دويدم كه به نفس نفس افتادم....دورو برم رو كه نگاه كردم همه جا ناآشنا بود .. اهميتى ندادم تلفنم هم همش زنگ ميخورد ...خاموشش كردم و راه افتادم...به خودم كه اومدم هوا تاريك بود...و كنار خيابون داشتم راه ميرفتم پاهام ديگه نا نداشت ....نگاهى به ساعت انداختم ساعت 12 شب بود....خيابونا خلوت بود...اينهمه مدت فقط برام مثل يه دقيقه گذشته بود...شانسم يه تاكسى برام بوق زد ... مسير رو گفتم و سوار شدم....نيم ساعتى طول كشيد تا به خونه رسيدم كرايه رو دادم و به طرف خونه رفتم....دم در رادين و عليرضا به ماشين رادين تكيه داده بودند و ايستاده بودن....رادين تامنو ديد به طرفم اومد شونه هامو گرفت و با عصبانيت گفت :معلومه چه مرگت هست؟ تا حالا كدوم گورى بودى ؟هيچ ميدونى كجاها كه دنبالت نگشتيم....جواب بده لعنتى..._: رادين ولم كن حوصله ندارم ...: حرف بزن و گرنه ميكشمت...تلفنت رو چرا خاموش كردى؟_: رادين حالم خوب نبود... تو خيابونا راه ميرفتم ...يه مرتبه به خودم اومدم ديدم ديروقته... تاكسى گرفتم و اومدم...: ميدونى اگه گير يه آدم ناجور ميوفتادى چه بلايى سرت ميومد؟ چرا اينهمه تو بى فكرى...؟عصبانى شده بودم , رادين هم يه نفس داد ميزد.._: اصلا به تو ربطى نداره ...از همتون بدم مياد ...مگه من براتون مهم هستم كه دنبالم گشتين ...تا يه مسئله ايى بيش مياد بايد چند تا سيلى و تو دهنى بخورم ....ولم كنين بريد گمشيد... از اسم هر چى مرده بدم مياد...رادين رو كنارى زدم و ميخواستم در رو باز كنم كه رادين كليد رو از دستم در اوورد و خودش در رو باز كرد پرتم كرد داخل حياط...انگشتش رو به علامت تهديد بلند كرد و جلو صورتم اوورد و گفت: شيده, من اگه يكى دلم رو زد ديگه تا آخر عمر اسمش رو نميارم ..باور كن تو هم با اين حرفات دارى دلم رو ميزنى...اگه نميخوايى ببينيم بگو , بخدا تا عمر دارم طرفت نميام ...همينطور كه تا قبل از اين بخاطر خودت نيومده بودم طرفت...حالا هم اگه برم ديگه شيده ايى نميشناسم...دارى با كى لج ميكنى ؟با خودت؟من .؟ يا اون شوهر بدبختت كه نميدونى تا حالا به چه حالى بوده ...گفتيم حتما يكى از آدماى سياوش گرفتت...ديگه اسم منو نيار ...پام رو كه از اين در گذاشتم بيرون كسى رو به اسم شيده نميشناسم...منتظر جواب نشد و به طرف در حركت كرد تا بره.. عليرضا رو كه از دست داده بودم كسى ديگه رو نداشتم تا بهش تكيه كنم تنهايى رو نميتونستم تحمل كنم...به رادين عادت كرده بودم نميتونستم از اون هم بگذرم..دنبالش دويدم و تو لحظه آخر از پشت بغلش كردم..._: رادين تو رو خدا تنهام نذار....برگشت و منو از خودش جدا كرد و گفت :ديگه با من اينطورى نكن ...خوب؟ هر جا خواستى برى اون تلفن لعنتى رو خاموش نكن...قول؟_: باشه , قول....سرم رو بوسيد و گفت :بايد برم عليرضا هم كه بيرون ايستاده..اونم حالش خرابه ..فردا ميام با هم حرف بزنيم...: شب بخير...تا صبح فكر و خيال نميذاشت بخوابم ...به طلاق فكر نكرده بودم اون حرفا رو هم همينطورى به عليرضا زده بودم...ولى نميتونستم به زندگى مشترك با عليرضا هم فكر كنم....احساس ميكردم تو دنيا تك و تنها هستم...قدرت تصميم گيرى نداشتم...(خيلى بده كه نتونى حرفاتو با كسى در ميون بذارى و ازش كمك بخواهى ...مامان...)صبحونه رو خوردم و بيرون رفتم تا براى شكوه و محمد يه كم وسيله بخرم...پس اندازم داشت تموم ميشد بايد فكرى به حال خودم ميكردم...تا ظهر بيرون بودم و سر راه هم غذا گرفتم و خونه اومدم...ماشين وسايل هم , يه كم بعد رسيد با كمك راننده وسيله ها رو تو اتاق خواب بالا جا دادم..با رادين تماس گرفتم كه خسته هستم و بيمارستان نميرم خودش شكوه و محمد رو بياره...اونم قبول كرد..غروب بود و منتظر بودم كه زنگ زدن ....از تو آيفون شكوه و محمد رو ديدم و در رو باز كردم...منم رفتم تو آشپزخونه تا چايى بريزم بيارم ...برا محمد هم كاپ كيك به شكل سر ادمك خريده بودم با شربت واسش آماده كردم و گذاشتم تو سينى و رفتم تو هال ...در باز شد و شكوه و پشت سرش هم ...عليرضا در حالى كه محمد بغلش بود اومد داخل .... از عصبانيت سينى رو محكم كوبيدم رو ميز وسط به طرفش رفتم و محمد رو از بغلش بيرون كشيدم و باعصبانيت گفتم : به سلامت...شكوه با تعجب نگام ميكرد, عليرضا هم همونطور ايستاده بود...._: منتظر چى هستى؟ گفتم به سلامت....شكوه: خانم چرا عصبانى هستى ؟ بيچاره جناب سرگرد از صبح تا حالا دنبال كارامون بودن خسته شدن...بعد رو به عليرضا كرد و گفت : بفرماييد... چايى هم كه حاضره..عليرضا با لبخندى وارد شد و روى اولين مبل نشست...با عصبانيت همينطور كه محمد بغلم بود به طرف پله ها رفتم وگفتم : شكوه محمد رو ميبرم تو اتاقش...اون كيك و شربت , برا محمد هست, لطفا براش بيار...محمد رو گذاشتم رو تخت ...محمد: كبوتر چرا عصبانى هستى؟ نكنه باز پر و بالت رو چيدن؟_: نه عزيزم ايندفه قلبم رو از جا در اووردن...محمد: مگه ميشه؟ .... چه جورى؟_: خودم هم نميدونم...در باز شد و شكوه با سينى كيك داخل شد...محمد تا كيك رو ديد زود بلند شد و گفت : آخ جونشكوه : محمد زياد حركت نبايد داشته باشى , مادر اروم باش..._: شكوه مهمونت رفت...: خانم مهمون من كه نبود... ولى فكر كنم رفت.._: ميشه اينقدر به من نگى خانم , بگو شيده...: باشه...خدا عمرت بده خودم هم زياد راحت نبودم..._: خب محمد كيكت كه خوردى يه كم استراحت كن تا من برم برا شام پيتزا سفارش بدم...با دهن پر , خنده ايى كرد و منم بيرون اومدم و رفتم تو هال تا تلفنم رو بردارم..._: هنوز كه اينجايى ... ميشه برى ديگه...: چرا اينقدر سخت ميگيرى شيده ؟ دلم برات تنگ شده....پوزخندى زدم و گفتم : هه...اون شيده احمق كه با اين حرفا گوشش دراز ميشد مرد...هر چقدر دلت ميخواد بذار تنگ بشه براى من مهم نيست...لطفا تنهام بذار ...: شيده لج نكن ... خب ميدونم نبايد دست روت بلند ميكردم... ولى داغون شدم وقتى خالت زنگ زد و گفت باز رفتى سراغ سياوش... بيا يه فرصت ديگه به خودمون بديم..._: فرصتهات تموم شد ...خيلى فرصتا رو از دست دادى , حالا تا ديوونم نكردى برو بيرون...بدون حرفى در رو بهم زد و بيرون رفت...با عصبانيت گوشى رو برداشتم و شماره رادين رو گرفتم : الو شيده مهمونات رسين؟_: احمق ...نفهم ...من گفتم خودت بيارشون , نگفتم؟: خودتى ..... من كار داشتم به عليرضا گفتم , اونم ميخواست باهات حرف بزنه ..._: نميخوام ديگه ببينمش ...فهميدى؟ ديگه اينطورى واسه من نقشه نكش....: داد نزن ...منم ميتونم داد بزنم ...شب ميام اونجا ببينم چه مرگته باز به سرت زده...نرى بيرون نصف شب بيايى ها ...من شبا زود ميخوابم...با اين حرفش خندم گرفت..._: نه بابا هنوز پام خوب نشده...حوصله پياده روى ندارم...: شب ميبينمت...بخاطر محمد كه زود ميخواست بخوابه زود شاممون رو خورديم و داشتيم با شكوه چايى ميخورديم كه زنگ زدن..تا رادين رو ديدم در رو باز كردم...نگاهى به لباسام انداختم يه تونيك سياه با شلوار استريچ قرمز...شال و روسرى هم نميپوشيدم اصولا تو خونه...اون موقعها هم بخاطر احترام به مامان و عليرضا ميپوشيدم...اومدن رادين با تأخير شد..._: شكوه همينجا باش تا من برم ببينم چرا نمياد تو...: باشه برو...تو حياط با ديدن رادين و كسى كه باهاش بود شوكه شدم, دهنم وا مونده بود...: اون دهنت رو ببند شيده ..._: سلام : سلام من عماد هستم...._: خوشبختم...ولى كاش قبل از اينكه بياييد ميگفتيد تا شكوه رو آماده كنم...: آماده... واسه چى؟ _: اخه بعد از سالها....: عماد صبح رفته بود بيمارستان شكوه و محمد رو ديده..._: اهان خوبه...بياييد تو... رادين عماد رو كمك كرد تا با ويلچر بره تو ..همين كه من خواستم برم داخل دستم رو كشيد و گفت: تو بيرون باش باهات حرف دارم..._: باشه ... حالا چرا ميزنى....كنار باغچه دو تا سنگ بزرگ گذاشته بودم واسه دكور, رو همونا نشستيم: عصرى هاپو شده بودى.._: اهان..اره...: گاز هم گرفتى؟_: اگه نميرفت ميگرفتم ...خودت خبر دارى كه گازاى من چه كار ميكنه...: اره بيچاره دست سربازه ...ميخواست ازت شكايت كنه...سرهنگ ارجمند و عليرضا كلى باهاش صحبت كردن و مجبور شدن 2هفته مرخصى بهش بدن تا راضى بشه..._: اين ارجمند خوب تو همه مسائل خودشو قاطى ميكنه...: اينطورا نيست ..حالا موضوع اون رو بذار كنار ...با عليرضا ميخوايى چكار كنى؟_: كارى ندارم باهاش ازش جدا ميشم...: اونوقت با چه بهانه دادگاه پسندى؟ اينقدر بدم مياد تا يه تقى به توقى ميخوره خانما زود ميگن طلاق ميخوام.._: منم اينقدر بدم مياد كه هرروز تو سرى بخورم و بگم ميسوزم و ميسازم...: من مثل شير پشتتم , نميزارم ديگه كتك بخورى..._: هه ... شير ... ميخوايى بچسبى بهم...هر روز كه پيش من نيستى كه نذارى كتك بخورم...: مگه هر روز قرار هاپو بشى ...يا فرار كنى؟_: شوخى نكن اينهمه... حوصله ندارم..: شوخى ندارم..._: خواهش ميكنم رادين فعلا بذار يه مدت بگذره...نميخوام در موردش فكر كنم...ميخوام برم سر كار...: چيه پولات ته كشيده؟_: اوهوم...هر جا زنگ ميزنم وجردا كه بايد رضايت پدر داشته باشن....تا ميفهمن هم كه متأهلم ميگن اجازه از شوهر بايد بيارى...ميشه تو بيايى باهام؟ يه جا رو ديروز زنگ زدم گفت بايد با شوهرت بيايى.... ميايى؟: نه...با شوهرت برو..._: ميشه يه بار نقششو تو برام بازى كنى؟: نه شيده...من خودم باهاش حرف ميزنم ببينم چى ميگه...صبح با صداى زنگ تلفنم بيدار شدم_: الو رادين خوبى ؟: اره , شيده خوبم.. ميگم حاضر شو ميخوام بيام دنبالت... لطفا موهاتو ببند..مقنعه هم سرت كن..._: چيزى شده؟: بابات ميخواد ببيندت... زود ...تو راهم من....نميدونم چه جورى 10 دقيقه ايى حاضر شدم...خونه رو به شكوه سپردم و سريع با رادين راه افتاديم...دوباره استرس و دلشوره لعنتى....: چرا ميلرزى؟ رنگت پريده..._: اره وقتى استرس دارم اينطورى ميشم...بابا حالش خوبه...؟: زياد نه...داريم ميريم بيمارستان..._: ميدونستم يه چيزى شده....حالش خيلى بده؟: ديروز داداگاهش تموم شد و حكم صادر كردن...حكمش....حكمش ابد شد..._: واى...بابا هم به خودت بد كردى هم به من....حالش از شنيدن حكمش بد شده؟: اره ... سكته كرده....تا رسيدن به بيمارستان همش تو فكر لحظه هاى خوب و بدى كه با هم داشتيم بودم...بالاخره بابام بود به عنوان بابا خيلى دوسش داشتم ولى از كاراش هم بدم ميومد و ميدونستم كه بايد مجازات بشه...به بيمارستان كه رسيدم نميتونستم درست راه برم بدنم يخ كرده بود...رادين دستم رو گرفت تا رسيدن به اتاق بابا سرم پايين بود و ميلرزيدم ..بيرون اتاق يه سرباز مراقب , رو صندلى نشسته بود...تا رادين رو ديد ايستاد و سلام نظامى داد و در اتاق رو باز كرد...بازم اين ...نميدونم هر جا ميرفتم چرا اين عليرضا جلو چشمام بود...داشت با بابا حرف ميزد ...چقدر بابا ضعيف شده بود موهاش خيلى كوتاه شده بود..صورتش هم چروكاش بيشتر تو چشم بود..رنگش هم پريده بود...با بغض نزديكش رفتم و فقط تونستم بگم _: بابا ...: شيده بابا گريه نكن...صدات نكردم كه بيايى اينجا واسم گريه كنى...(حرف زدنش مثل همون موقعها دستورى بود....از اين موضوع خوشحال شدم كه بابا رفتارش با من تغييرى نكرده...): اين اولين و آخرين بارى هست كه ميايى ديدنم...چه زنده باشم چه نباشم...خوش ندارم بيايى ديدنم...متوجه شدى؟_: بابا...بله .. چشم...ميدونستم كل كل باهاش فايده نداره هميشه حرف خودشه...: اينجا جلو شوهرت و پسر خالت ميگم ...ميرى خونه خالت ميگى اون موضوع رو كه ميخواستى بگى الان وقتشه..._: چه موضوعى بابا؟: گفتم برو از خالت بپرس نه از من...حالا هم دست شوهرت رو بگير و برو...ديگه هم نميخوام ببينمت.._: بابا بذار بعضى وقتا بيام....: برو بحث نكن...با شوهرت برو تا خيالم راحت بشه...با اينكه از ته قلبم راضى به اين كار نبودم ولى كنار عليرضا كه نزديك در بود رفتم و با بابا خداحافظى كردم و خواستم برم بيرون كه احساس كردم يه برق فشار قوى به دستام وصل كردن...دستام تو دست عليرضا بود...لبام رو از زور عصبانيت به هم فشار دادم با هم از اتاق بيرون اومديم..._: دستمو ول كن...احمق...: اينقدر تلاش نكن فايده نداره ...مگه نميخوايى راجع به كاركردن حرف بزنى...بريم بيرون ....با هم بيرون رفتيم چند تا نيشگون از دستش گرفتم تا دستم رو ول كنه ولى نيشگونهاى من كجا و دستهاى قوى و محكم عليرضا كجا...كنار ماشين عليرضا ايستاديم...: خب ...از اين به بعد هر وقت كارم داشتى خودت ميگى , نه اينكه يه نفر ديگه رو بفرستى..._: اونش ديگه به خودم مربوطه...ميخوام برم سركار .. فردا بيا تا ....: يواش يواش خانم... زياد تند نرو... اول ببين من راضيم بعدا قول و قرار بذار...من راضى نيستم برى سركار...اگه ميخوايى كار كنى بيا سر خونه زندگيت...هر جا هم بدون اجازه من برى فورى ميفهمم و نميذام...متوجه شدى...؟_: تو يه احمق نفهمى ...با اون سياوش عقده ايى فرقى برام ندارى....دستمو محكم از دستش كشيدم و پياده راه افتادم ...يه كم كه رفتم تلفنم زنگ خورد ...رادين بود..نميخواستم جواب بدم.... ولى ياد اون روز كه ميخواست تنهام بذاره افتادم و جواب دادم: چته باز فرار كردى؟ كجايى؟_: نميدونم...ميخوام تنها باشم برو خونه من خودم ميرم...: هر طور راحتى...دير نرى ها..._: باشه...ولى به حرفش توجه نكردم تا دير وقت تو خيابونا ميگشتم ...ديگه از خستگى كيفم رو رو زمين ميكشيدم...خيابون هم خلوت بود و تا خونه هم راه زيادى بود...با صداى پارس سگى از وحشت جيغ بلندى كشيدم و پا به فرار گذاشتم...تلفنم رو برداشتم و شماره رادين رو گرفتم..._: الو رادين..: شيده من جايى هستم نميتونم حرف بزنم...بعدا زنگ بزن....فورى هم قطع كرد...معلوم نبود كجا بوده...از ترس نميدونستم چكار كنم...عقلم ميگفت به عليرضا زنگ بزنم ولى دلم ميگفت نه ...گوشى رو برداشتم و به امير زنگ زدم_: الو امير:شيده خوبى ..؟_: امير من بيرونم ... استش دير وقت شده نميتونم برم خونه, ميتونى بيايى دنبالم ...؟: شيده من الان جايى هستم مأموريت دارم...آدرس بده ميگم يكى از بچه ها بياد دنبالت...آدرس رو دادم تو ايستگاه اتوبوس كه همونجا بود منتظر نشستم...يه مدت كه گذشت يه ماشين برام بوق زد...عليرضا بود...(اين امير و رادين رو ميخوام بكشم...)بدون هيچ حرفى در جلو رو باز كردم و سوار شدم...اونم راه افتاد...: شيده ميشه بگى چرا اينهمه كارايى انجام ميدى كه خودت هم ميدونى خوب نيست...تا اين موقع شب چرا بيرون موندى؟ چرا به خودم زنگ نزدى ؟_: من اسير و زندانيت نيستم كه اينهمه سؤال ميپرسيا...: ميدونم , عشقم هستى ...خانمم هستى...اين چند وقته هم كه مأمور عذابم شدى و همش اذيتم ميكنى...جوابش رو ندادم سرم رو به پنجره تكيه دادم و چشمام رو بستم....با بوى عطرى كه خيلى نزديك بينيم بود , بيدار شدم...اول يقه عليرضا به چشمم خورد بعدش هم خودش...بوى عطرش داشت مستم ميكرد.... تو بغلش بودم ... منو گذاشت رو تختم...در اتاق رو بست و خودش هم كنارم رو تخت نشست...ديگه كاملا بيدار شده بودم..._: مرسى كه منو رسوندى ...حالابرو..: ميشه شب پيشت بمونم...شيده اين چند وقته...نذاشتم حرفش تموم بشه...خواستن و نياز و رو تو چشمامش ديدم ولى نميتونستم روزاى سخت گذشتمو فراموش كنم كه تحقيرم كرده بود..._: عليرضا برو..: يه امشب ...._: خواهش ميكنم برو ...من حالم خوب نيست..بدون هيچ حرفى رفت...تا صبح گريه كردم و زار زدم..خودم هم نميدونستم به قول رادين چه مرگم شده بود...صبح با صداى محمد از خواب بيدار شدم..: كبوتر كبوتر پرواز نميكنى؟بلند شو صبحونه بخوريم..._: محمد خوابم مياد...برو...صداى شكوه اومد كه داشت به زور محمد رو با خودش ميبرد...دلم طاقت نيورد تا به خواستش بى اعتنا باشم..._: محمد صبر كن حالا ميام با هم صبحونه بخوريم...مشغول خوردن صبحونه بوديم كه ياد حرف بابا تو بيمارستان افتادم گفته بود برم سراغ خاله يه چيزى ازش بپرسم...سريع بلند شدم و با خاله تماس گرفتم و خاله هم گفت كه شب با شكوه و محمد بريم خونش تا موضوع رو بگه...نميدونستم چى ميخواد بگه زياد تو فكرش نرفتم ...شايد هم نصيحت ميخواد بكنه... دلم واسه مامان وسمانه تنگ شده بود ولى نميخواستم برم ديدنشون...بيشتر تلفنى با مامان حرف ميزدم ...از وقتى كه عليرضا منو تو بيمارستان تنها گذاشته بود, مامان هم ازش دلخور شده بود و رفته بود خونه سمانه...ميدونستم حسابى تنها شده .... سمانه هم به گفته مامان باهاش سرسنگين بود...خودم هم دلم برش تنگ شده بود مخصوصا اون چشماى جادوييش...تو آژانس بوديم كه شكوه گفت : شيده .... من امشب ميرم خونه رويا جون..._: ا...خبريه؟: خبره چى ؟.... يه كم ميخواييم با هم حرف بزنيم_: راجع به عماد؟: نه بابا.....اونطوريا كه فكر ميكنى نيست ...هنوز خاك كريم خشك نشده...تا دادگاه سياوش بايد خودمو آماده كنم...فعلا به چيز ديگه ايى فكر نميكنم...عماد هم حرفى به غير از حرفاى معمولى دختر خاله ايى , پسر خاله ايى نزده..._: باشه , باشه , فهميدم ميخواستم شوخى كنم يه كم بخندى ...خيلى وقته نديدم بخندى...با حرف من تو فكر رفت...تا رسيدن خونه خاله ديگه حرف مهمى نزديم...جلو خونه خاله كه رسيديم ...ماشين سعيد, رادين و عليرضا رو ديدم ...اوه چه خبره...وارد خونه شديم و با همه سلام و احوالپرسى كردم....به عليرضا سلام سردى دادم و دورترين محل به اون نشستم...با چشماش داشت التماس ميكرد كه اينكار رو باش نكنم ...ولى لج كرده بودم...نگاش آتيشم ميزد.. ميدونستم كه جلو همه دارم كوچيكش ميكنم , ولى نميتونستم روزاى سختمو فراموش كنم....ولى بازم اون دل لعنتى عاشقش بود...يه كم كه از نشستنمون گذشت,گفتم : خاله جون ميشه بگيد چه موضوعى رو بايد من بدونم ؟ بابا هم خيلى اصرار داشت كه هر چه زودتر بيام خونتون و اون موضوع رو بدونم...: باشه ميگم...ميخوام يه داستان برات بگم... فقط لطفا همه حرفامو تا آخر بايد گوش بدى ....باشه؟ حرفو رو هم قطع نكن.._: باشه خاله , دارى كم كم نگرانم ميكنى: گوش كن....*** خاله به نقطه ايى از اتاق خيره شد و شروع كرد....رادين و رويا كوچيك بودند كه با باباشون سر يه مسئله خيلى كوچيك و پيش پاافتاده دعوامون شد...يه سوء تفاهم بود كه باعث شد اون خدا بيامرز طلاقم بده و بچه هام رو ازم بگيره...تا مادر نشى نميدونى كه چقدر سخته كه از بچه هات دور بشى...بدتر اون تهمتى كه براى گناه نكرده بهت بزنند....هيچ كسى رو هم نداشتم...تك وتنها بودم فقط يه دوست داشتم به اسم فرخنده..بعد از طلاق تو خونه اون رفتم تا بتونم خودمو جمع و جور كنم و يه كارى واسه خودم دست و پا كنم...ولى هر چى پى جور كار شدم , نتونستم كار مناسبى پيدا كنم...هيچ كارخاصى هم بلد نبودم...چند وقت كه گذشت يه روز فرخنده صدام زد و گفت كه ميخواد باهام حرف بزنه...كلى راجع به زندگى و سختياش و تنهايى گفت...كه يه زن تنها خيلى سخته تو يه جامعه پر از گرگ دووم بياره...بعد از كلى مقدمه چينى گفت كه يه نفر ميشناسه كه دنبال يه زن خوب ميگرده و اگه كه من راضى هستم منو بهش معرفى كنه...اولش ترديد داشتم ولى وقتى كه از وضع مالى خوبش برام گفت راضى شدم. فقط يه مسئله بود و اونم موضوع ازدواج و بچه هام... فرخنده گفت كه بهش گفته من چند وقت صيغه كسى بودم, ولى در مورد بچه ها چيزى نگفت...ميدونم كه خبر ندارى كه وقتى من بدنيا اومدم دوقلو بودم با خواهرم ... بعد از 1سال خواهرم بدليل تنگى حفره هاى قلبش فوت ميكنه ولى مامان و بابام شناسنامشو باطل نكردن ....تصميم گرفتيم كه با شناسنامه خواهرم ازدواج كنم و حرفى از بچه ها نزنم,,,شوهر سابقم هم از اين شهر رفته بود و نميدونستم كجان پس زياد نگران اون نبودم كه واسم دردسر درست كنه...اوايل زندگيمون خيلى خوب بود زياد شوهرمو دوست نداشتم ولى اونقدر سختى و بى پولى كشيده بودم كه بخاطر پولشاز زندگى با اون راضى بودم...اهل مشروب و قمار و خيلى خلاف ديگه بود ولى منو خيلى دوست داشت و ازش بى احترامى نديده بودم...تا اينكه نميدونم كدوم بى دين و ايمونى كه از زندگى قبليم خبر داشت همه جيك و پيك زندگيم رو برا شوهرم گفت و وقتى فهميد, مثل شير زخمى بود و از اينكه بهش دروغ گفته بودم ناراحت و عصبى بود به حدى كه قرار گذاشت طلاقم بده .. تازه داشتم طعم زندگى راحت رو ميچشيدم كه اين اتفاق برام پيش اومد...هر چى التماس و خواهش كردم فايده ايى نداشت..زبعد از اينكه مراحل قانونى طى كرديم قرار شد كه براى باردارى برم آزمايش بدم...وقتى كه جواب رو گرفتم نميدونستم خوشحال باشم يا ناراحت...جواب آزمايش مثبت بود و من حامله بودم..شوهرم تا فهميد حامله ام كلى كتكم زد...آخه قرار گذاشته بود تا يه مدت جلوگيرى كنيم وقتى فهميد در اين مورد هم رودست خورده عصبانى تر شد...برام شرط گذاشت يا بچه رو سقط كنم يا وقتى زاييدم بچه رو تحويلش بدم و برا هميشه از زندگيش برم بيرون...با اينكه ميدونستم كه اين يكى بچم هم بايد بدون من بزرگ بشه ولى بازم دلم رضا نداد كه سقطش كنم, شرطش رو قبول كردم كه بعد از زايمان بچه رو تحويلش بدم و برا هميشه از زندگيش برم بيرون...كارم شده بود اشك و آه كه چرا از اولش راستش رو نگفته بودم ولى ديگه پشيمونى فايده ايى نداشت...روز زايمانم بدترين روز عمرم بود چون حتى اجازه نداد برا يه بار هم كه شده بچم كه دختر بود رو ببينم...فرخنده كه بچه رو ديده بود ميگفت خيلى شبيه منه ...بعد از مرخص شدنم به خونه فرخنده رفتم و يه كم بعد هم شوهرم طلاقم داد....افسرده شده بودم و همش گريه ميكردم تا اينكه يه روز شوهر اولم به ديدنم اومد و گفت كه فهميده همه حرفايى كه قبلا شنيده بوده سوءتفاهم بوده حالا هم پشيمون شده و ميخواد كه من بهش برگردم مخصوصا كه دلم برا بچه ها حسابى تنگ شده بود....قبول كردم ولى به شرطى كه حتى شده يه بار دختر كوچولوم رو ببينم...اونم كلى رفت و اومد تا رضايت گرفت كه بعضى وقتا برم بچه رو ببينم...خودم رفتم خونه شوهرم تا بچه رو ببينم كه ديدم مهمونى داره , مثل هميشه همه دوستاش اونجا هستن و همه هم مست بودن....تو اتاق دخترم رفتم و داشتم از لحظه هايى كه اونجا هستم استفاده ميكردم كه يكى از اون خدا بيخبرا كه مست هم بود اومد تو اتاق و در روقفل كرد هر چى فرياد زدم ,زار زدم صدام به كسى نرسيد ....با يه تصميم آنى آينه ميز توالت رو شكوندم كه از خودم دفاع كنم, كه مردك هوشيار شد و در رو باز كرد...شوهرم كه تازه از مستى بيرون اومده بود پشت در اتاق رسيد و با ديدن صحنه كلى ناراحت شد...ميخواستم ازش شكايت كنم كه به التماس افتاد كه پاش رو به كلانترى و اين جور جاها باز نمكنم منم براش شرط گذاشتم كه بذاره مرتب دخترم رو ببينم ...با اين شرط قبول كرد كه دخترم تا وقتى كه شوهر نكرده نفهمه كه من مادرش هستم ...قرار شد كه .....اينجاى حرفش كه رسيد خاله ديگه طاقتش رو از دست داد و شروع به بلند بلند گريه كردن كرد...رويا براش ليوان آبى برد و سعى كرد آرومش كنه .... منم يه كمى با حرفاش گيج شده بودم...خاله ادامه داد...: داشتم ميگفتم با اين شرط قبول كرد كه دخترم منو به عنوان خاله بشناسه ....اينطور شد كه دخترم شيده , به جاى مامان منو به عنوان خاله شناخت....آرزو داشتم كه يه بار مامان صدام كنه...ولى قول و قرار گذاشته شده بود...منم برگشتم پيش شوهر اولم و دوباره ازدواج كرديم ...گيج شده بودم رويا: شيده ...متوجه حرفاى مامان شدى؟_: نه ...اون دختر الان كجاست؟رويا : شيده اون دختر تويى ...خواهر كوچولو..._: چى؟من؟شوكه شده بودم , در حالى كه صورتم از اشك خيس شده بود بلند شدم رفتم روبرو خاله ايستادم_: حالم ازت بهم ميخوره...از همتون بدم مياد...مامان من همون موقع واسه من مرده ...تو فكر نكن كه حتى يه بار اون طور كه بخواهى صدات بزنم....نميدونى چقدر سخته بى كس بزرگ شدن اون سالها كه آرزو داشتم يه نفر پيشم باشه و نصيحتم كنه راهنماييم كنه تو كدوم گورى بودى ؟ ... آرزو بدلم موند كه يه بار مامانم مثل بقيه نوازشم كنه... ميدونى چرا با كسى رابطه ندارم ؟ ...ميدونى چرا هيچ دوستى ندارم ؟...چون به همشون حسوديم ميشه ...همشون از مامانشون برام تعريف ميكنن ... ولى من چى ؟ ... ميدونى بدترين روز عمروم چه روزى هست؟ روز مادر ....!! چون كسى رو ندارم كه واسش هديه بخرم .... با كسى صميمى نشدم تا نكنه ازم بخوان باهم بريم واسه مامانمون خريد كنيم .. اينا همش تقصير توه لعنتى هست....ازت بدم مياد ,متنفرم....گريم به هق هق تبديل شده بود...خاله سرش رو پايين انداخته بود و در حالى كه گريه ميكرد گفت: منو ببخش دخترم...._: به من نگو دخترم ... شرمم ميشه يكى مثل تو مادرم باشه... رادين از عصبانيت بلند شد يقمو گرفت وگفت : اگه تو سختى كشيدى... مامان هم سختى كشيده ... پس اينهمه حرف بيخود نزن..._: بيخود تويى و .......دست رادين بلند شد ولى تو هوا موند.. خاله بود كه دستش رو گرفته بود...خاله: رادين, اگه دستت به صورت خواهرت بخوره , ديگه بچه ايى به اسم رادين ندارم...رادين از عصبانيت مشتش رو به ديوار كوبيد....پوزخندى زدم و گفتم : خواهر....هه.... برادر.... حالم از هموتن بهم ميخوره... كيفم رو برداشتم و از خونه زدم بيرون.. نميدونستم چكار ميكنم از ته دل گريه ميكردم و تو كوچه و خيابون با خودم حرف ميزدم....ديوونه شده بودم...فكرم كار نميكرد...خستم شده بود... نميدونستم كجا هستم... آدرس خونم چى هست...با نور قرمزى كه بصورتم خورد انگار از خواب بيدار شدم...ماشيين گشت پليس بود...يكيشون پياده شد وگفت : اين موقع شب تو خيابون چكار ميكنى؟_: اين موقع ؟ مگه ساعت چنده؟پوزخندى زد و گفت: ساعت 2نيمه شبه...نميدونستم برا چى تو خيابون هستم از خستگى رو زمين نشستم و گريه كردم ...پليسه هم كه همينطور پشت سر هم سؤال ميپرسيد....منم فقط گريه ميكردم..هر كارى كرد از جام بلند نشدم تا منو تو ماشين ببره...مثل اينكه پليس زن هم باهاشون نبود تا قشنگ بلندم كنه و ببرتم تو ماشينشون!!! تلفنم زنگ خورد وقتى ديدن جواب نميدم خودشون جواب دادن....نميدونم چى شد و چى گذشت فقط يه مرتبه ديدم تو ماشين عليرضا نشستم...جلو در خونم نگه داشت و كليد رو ازم گرفت و در رو باز كرد و باهام اومد تو حياط...با بى حالى گفتم: برو ديگه...:حالت خوب نيست ,امشب ميمونم ..._: خوب ميشم ...برو ميخوام تنها باشم...: نميتونم بذارم تنها باشى ,شكوه هم كه نيستش...حالم خوش نبود اتفاقات اون چند ساعته ديوونم كرده بود...عليرضا هم كه اصرار ميكرد ....منم دق دليم رو سر اون خالى كردم..._: اصلا چرا حرف حاليت نيست؟ هر چى با زبون بى زبونى ميخوام حاليت كنم نميخوامت ,تو نميفهمى...از وقتى وارد زندگيم شدى همه چى رو بهم زدى .. يه روز زندگى عادى ندارم....هر روز يه اتفاق جديد برام ميوفته و داغونم ميكنه ...بابا منم آدمم ...خودت ببين من همون شيده ايى هستم كه تو آموزشگاه بودم؟ هر كى منو ببينه نميشناسه...من كه صداى بلندم رو خودم هم نشنيده بودم هر روز دارم داد و بيداد ميكنم هر روز دارم اشك ميريزم...ديگه بسمه ...خسته شدم بخدا, خسته شدم...عليرضا گند زدى به زندگيم... گند زدى....رو زمين نشسته بودم و گريه ميكردم..عليرضا همونجا ايستاده بود يه قدم به من نزديك شد وگفت: خودت دارى خودت رو عذاب ميدى ...فكر ميكنى حالا كه اين اتفاقا برات افتاده همه مقصر هستن الا خودت...تو اينقدر مغرور و از خود راضى هستى كه حاضر نشدى يه بار هم كه شده خودت رو جاى من بذارى كه من چى كشيدم,,منى كه مثل داستانا تو نگاه اول عاشقت شدم و تا آخرين روز عمرم ميخواستم عاشقت بمونم..وقتى خودت نميخوايى , باشه ...اگه من گند زدم به زندگيت...پس تو چى؟ تو فكر ميكنى به زندگيم گند نزدى؟ تو اداره همه فهميدن تو زندگيم چه خبره ...از پايين و بالا متلك شنيدم...فكر ميكنى خودم ناراحت نيستم كه جلو همه زدم تو صورتت...ولى باور كن اگه مجبورم ميكردى مشت و لگد هم ميزدم تا اينكه يه لحظه هم بدون من جلو سياوش نرى...سياوش از كوچيكى ازت عقده داشت هيچ ربطى به من نداشت..... ولى حالا كه ميگى گند زدم به زندگيت ,ميرم ...تو هم آزادى هر جور دلت ميخواد زندگى كنى....اين آخرين بارى بود كه ازت خواهش كردم و ميخواستم يه سر و سامونى به زندگيمون بدم... با صداى كوبيده شدن در سرم رو بلند كردم ...عليرضا رفته بود...تا چند روز تنها بودم خبرى از شكوه هم نداشتم...دلم برا همشون تنگ شده بود...عليرضا, رادين ,محمد , شكوه....هنوز احساسم رو راجع به خاله يا ...مامانم ....تغيير نداده بودم.. فكرش رو كه ميكردم حالم بد ميشد..ميدونستم حرفاى بدى به عليرضا زدم ولى اون چند وقته اختيار زبونم دست خودم نبود..هيچ وقت حرف زشت يا توهينى به كسى از دهنم خارج نشده بود, ولى تو اون روزا دهنم چفت و بست نداشت...بعدش هم زود پشيمون ميشدم...خوب بود كه اين چند روز تنها بودم تا فكر كنم ...همش دعا ميخوندم تا خدا كمكم كنه كه بتونم راه درست و از غلط تشخيص بدم...ميخواستم برم خونه سمانه با مامان و سمانه حرف بزنم...دلم واسه عليرضا كلى تنگ شده بود...ياد اون شب ميوفتادم كه صداش ميلرزيد...يه مردى مثل عليرضا كه زياد احساساتش رو بروز نميداد وقتى صداش ميلرزه يعنى خيلى داغونه...عذاب وجدان ولم نميكرد...چرا گفته بودم گند زدى به زندگيم...با صداى باز شدن در و صداى محمد خنده رو لبام اومدمحمد فورى پريد تو بغلم: كبوتر كجايى تو ..._: من كه اينجا بودم تو رفته بودى مهمونى...: مامان گفت كه نميخوايى منو ببينى..._: تو استثنا هستى...هميشه ميخوام ببينمت...شكوه وارد شد و سلام كرد..._: شكوه خوبى ؟تنها اومدى؟ : خوبم ...با آقا رادين... _: كجاست ؟ رفت؟چرا نگفتى بياد تو ؟ دلم براش تنگ شده....يه مرتبه رادين جلوم ظاهر شد...: راست راستى دلت تنگ شده بود ؟تا ديدمش نتونستم خودم رو نگه دارم و رفتم تو بغلش و به اندازه سهميه اون چند روز گريه كردم...: چه خبرته لباسم رو خيس كردى..._: دلم واست تنگ شده بود...: منم همينطور, خواهر كوچولو....از شنيدن خواهر كوچولو يه جورى شدم...نميدونم چه حسى بود..ولى خوب بود.._: رادين من كلى حرف بد به همه زدم....: اوهوم ..._: مخصوصا به عليرضا: برام تعريف كرد..._: ناراحته؟: امروز رفت دادخواست طلاق داد....احساس كردم قلبم ريخت پايين...با بغض گفتم : رادين راست ميگى....؟منتظر جواب نشدم و زار زار گريه كردم...: چرا اينقدر زود گريه ميكنى؟ ميخواست بره من باهاش صحبت كردم گفتم يه كم صبر كنه..._: واى رادين دوست دارم , عاشقتم, مرسى , مرسى , داداشه گلم....رادين با تعجب نگام كرد خودم هم نفهميدم چه طورى اون كلمه داداش از دهنم بيرون رفت.. اصلا اون چند وقته زبونم اخيارش از دستم در رفته بود...: پس منو به عنوان داداشت قبول كردى..._: نميدونم....در حالى كه بلند ميشد گفت : پس يه روز هم بيا خونمون بيش مامان.. خيلى ناراحته..._: اوهوم ... ميام صبر كن زندگيم يه كم روبراه بشه...: ميخوايى چكار كنى؟_: درسته يه سرى مشكلات تو رابطم با عليرضا دارم ولى نميخوام زود تسليم بشم...ميخوام يه فرصت ديگه به خودمون بدم ...: خوبه من اداره كار دارم ...خداحافظ_: صبر كن منم ميام ميخوام با عليرضا حرف بزنم...: اونجا جاى خوبى واسه حرف زدن نيست....كلى اصرار كردم تا رادين راضى شد منو با خودش ببره پيش عليرضا...: فقط شيده اون موهاى فرفريت رو ببند , مقنعه هم سرت كن...چيزى هم به صورتت نمال..._: باشه يه كوچولو ميمالم...به اداره كه رسيديم خيلى شلوغ بود... رادين كار مهمى براش پيش اومد و از مركز باهاش تماس گرفتند... منو گذاشت و رفت....تو راهرو نزديك اتاق عليرضا نشستم تا يه سربازى كه مسئول بود عليرضا رو خبر كنه...وقتى اجازه داد تا وارد بشم....رفتم تو اتاق عليرضا و در رو بستم با ديدنم اخمى كرد وگفت: اينجا اومدى چكار ...؟_: ميخواستم باهات حرف بزنم...: حرفى هم مونده كه نزده باشى...؟اينجا جاى حرف زدن نيست برو خونه...هر چى ميخوايى بگى برام اس ام اس كن...مگه نميدونستى كجا دارى ميايى كه اينهمه آرايش كردى..؟_: آرايش نكردم رنگم پريده فكر ميكنى كه....: باشه بسه ديگه.... باهات حرفى ندارم برو خونت...._: عليرضا حرفم مهمه...اون چيزى كه تو فكر ميكنى نيست...همون موقع در زدن و سرهنگ ارجمند وارد شد ...تا منو ديد گفت: نميدونستم مهمون دارى سرگرد ...عليرضا وسط حرفش پريد و گفت : نه ... ايشون داشتن ميرفتن....ارجمند نگاهم كرد و گفت:خوبيد.. خانم...؟ ببخشيد فاميليتون رو يادم رفته..._: خسروى هستم ... همسر جناب سرگرد...عليرضا همچين برگشت و با تمسخر نگام كرد كه ميخواستم از خجالت بميرم...سرهنگ ارجمند هم لبخندى زد و گفت : سرگرد جان ! همه منتظرت هستن ....عليرضا رو به من گفت: شما... برو ..._: پس من ميرم خونه ... منتظرت هستم...جوابى نداد .... معلوم بود كه عجله دارن و ميخوان جايى برن ,منم خداحافظى كردم و بيرون اومدم...(خوب مثل اينكه نوبتى هم باشه شيده خانم نوبت توه كه التماس كنى)سريع تاكسى گرفتم و رفتم خونه تا غروب همش نشسته بودم و چشمم به در خشك شد ولى خبرى از عليرضا نشد...هر چى به موبايلش زنگ ميزدم, جوابى نميداد...تلفن رو برداشتم و شماره مامان رو گرفتم_: الو مامان....: الو عروسك خوبى..؟_: نه مامان خوب نيستم ...: چيزى شده؟_: ميخواستم با عليرضا حرف بزنم.... ميخوام يه سر و سامون به وضعمون بدم ....ولى عليرضا توجهى به من نداره.. چكار كنم؟: راستش چند بار خواستيم من و امير دخالت كنيم ولى نذاشت...يه بار هم با امير خيلى بحثشون بالا گرفت كه پادرميونى كردم...فعلا هم گفته نميخواد هيچ حرفى نه بزنه... نه بشنوه در اين مورد..._: مامان كمكم ميكنى تا ببينمش؟: امشب مياد اينجا خونه سمانه ... ميخوايى بيايى؟_: اره, الان ميام ...: پس زود بيا تا نيومده...سريع آژانس خبر كردم و تو فاصله آمدنش آماده شدم...زنگ خونه سمانه رو كه زدم از شدت ضربان قلبم سينه هام درد گرفته بود....سمانه در و باز كرد ....با مامان و امير و سمانه احوالپرسى كردم و هنوز ننشسته بودم كه صداى زنگ بلند شد...امير در و باز كرد صداى عليرضا رو شنيدم كه داشت باهاش احوالپرسى ميكرد...وارد اتاق مهمون كه شدند عليرضا تا منو ديد گفت : اگه ميدونستم مهمون داريد نميومدم...جا خوردم ولى نميخواستم احساس ضعف كنم...مامان گفت: الان هم مهمون نداريم همه خودى هستن...با همه دست داد و سلام كرد ولى از جلوى من رد شد و حتى نگاهى هم نكرد....همونجا رو يه مبل نشستم و سعى كردم تا عادى برخورد كنم...همه ساكت بودند..عليرضا هم با اخم نشسته بود...يه كم كه گذشت سمانه و امير بلند شدند تا ميز شام رو بچينند مامان هم به بهانه كمك رفت تو آشپزخونه....ميدونستم عليرضا چيزى نميگه پس خودم شروع كردم..._: عليرضا امروز اومده بودم تا با هم صحبت كنيم...: حرفى هم مونده كه سركار خانم نزده باشن...؟_: ميخواستم بگم كه من اون حرفا رو .....اون حرفا رو از رو عصبانيت زدم...: ديگه حرفات برام مهم نيست....مگه نگفتى گند زدم به زندگيت....خوب ميخوام از زندگيت برم كنار..._: من اگه معذرت خواهى كنم آروم ميشى؟: من آروم هستم....ميخواستم برم دادگاه رادين نذاشت...به احترامش چيزى نگفتم و نرفتم تا چند روز ديگه...._: عليرضا چرا ؟ يعنى ديگه هيچ احساسى به من ندارى؟ باور كن اين چند مدت خيلى عصبى بودم ميدونم كه رفتارم خوب نبوده تو هم بعضى وقتا با من رفتار خوبى نداشتى...دوتامون مقصر هستيم مگه نگفتى يه فرصت ديگه....: تو هم گفتى كه تموم شد فرصتا....فكرش كه كردم جدا شدن بهترين راه..._: عليرضا خواهش ميكنم يه ...: گفتمت كه نه...مگه تو به خواهشاى من اهميت دادى...؟ چه موقعى كه تنها بوديم , چه تو جمع همش منو كوچيك كردى....خوارم كردى..._: بذار چند روز....: ميگم نه...گوش كن....تا وقت دادگاه هم ديگه نميخوام ببينمت....خيلى ناراحت شده بودم بغضم مثل گلوله تو گلوم گير كرده بود...كيفم رو برداشتم و با پاهاى لرزون بلند شدم و به طرف در خروجى رفتممامان تا منو ديد صدام زد: شيده كجا؟ وقت شام هست...با صداى لرزونم گفتم : بهتره برم ...: كجا اين وقت شب....بعد هم صداى عليرضا زد....عليرضا بيرون اومد ...مامان : تو يه چيزى بگو اين وقت شب داره ميرهعليرضا: مامان حتما راحته كه داره ميره...ديگه هيچ چيزى برام اهميت نداشت...مهم اين بود كه عليرضا ردم كرده بود....كفشم و پوشيدم و بيرون اومدم...ساعت 10 شب بود...اونورا رو هم خوب بلد نبودم...خونشونم تو يه كوچه فرعى بود...تند تند شروع به راه رفتن كردم...يه ماشين برام بوق زد, آرزو كردم شايد خودش باشه برگشتم عقب , يه پژويى كه رانندش يه پسر جوون بود...تا منو ديد كه نگاش ميكنم لبخندى زد و گفت : برسونمتون....جوابى ندادم : مگه نميخوايى برى خونت.. ميرسونمت_: برو آقا مزاحم نشو...: مزاحم نيستم ...ميرسونمت خونت كاريت ندارم..._: گمشوگريم گرفته بود...عليرضا حتى به خودش زحمت رسوندن منو نداده بود اين وقت شب...از پشت سرم صدا ميومد نگاه كردم يه مردى بود كه درست نميتونست راه بره ...مست مست بود از ترس شروع به دويدن كردم...به خيابون اصلى كه رسيدم با ديدن ماشينها تو خيابون نفس راحتى كشيدم,,ولى از استرسم كم نشد.. حالم خرابه خراب بود..كلى به رادين زنگ زدم تا جواب داد_: الو رادين: چيه ؟ چرا گريه ميكنى؟_: بيا دنبالم , دارم ميميرم...به زور آدرس جايى رو كه بودم رو دام به فاصله 10 دقيقه رادين اومد دنبالم...تا ديدمشش پريدم تو ماشين و زار زار گريه كردم...اونم ترسيده بود و همش سؤال ميپرسيد...براش تعريف كردم كه چى شده ....عصبانى شد و تلفنش رو برداشت و زنگ زد به عليرضا: الو فقط ميخواستم بگم كه خيلى نامردى كه اين موقع شب زنت رو انداختى بيرون...منتظر جواب نشد و قطع كرد...تمام تنم پر از عرق بود و از سرما ميلرزيدم رادين تا منو ديد كه ميلرزم دسشو گذاشت رو صورتم...داد زد : صورتت داغه چرا ميلرزى...؟ديگه زياد خوب حرفاشو نميفهميدم فقط فهميدم كه داشت با تلفن حرف ميزد و ميگفت كه سعيد خودشو برسونه.... با احساس دستى كه صورتم رو نوازش ميكرد چشمام رو باز كردم...خاله بود..(نميخواستم هنوز بهش مامان بگم)تا منو ديد گفت: خوبى ..؟لبخند تلخى زدم...و جوابى ندادم...رويا هم تو اتاق بود كنارم اومد نشست و گفت: ميتونى حرف بزنى..؟ با زحمت گفتم : آره...اينجا كجاست؟: اينجا..خونه ما هست...حالت خيلى بد بود..تا حالا دكتر رفتى بخاطر لرزيدن و غش كردنت؟_: آره مشكلى ندارم...اين حالتم بر ميگرده به يه اتفاق تو گذشته...حالا نميخوام راجع بهش حرف بزنم..دستى به سرم كشيد و گفت: هر جور راحتى..._: رادين كجاست...؟ : تازه خوابيده...همش بالا سرت نشسته بود..._: اهان...كسى باهام تماس ...: اگه منظورت عليرضا هست ....نميدونم ... با اينجا كه تماس نداشته ...تلفنت هم كه دست رادينه....احساس ضعف ميكردم,,چشمام رو بستم و دوباره خوابيدم....دو روز خونه رويا موندم يعنى مجبور شدم... نه رادين اجازه ميداد برم خونه , نه رويا..شكوه هم تو مطب عماد به عنوان منشى مشغول به كار شده بود..از صبح ميرفت با محمد, ناهار رو هم با عماد ميخوردند.. شب هم فقط واسه خواب ميرفت خونه مشتركمون...صبح تازه از خواب بيدار شده بودم كه رادين اومد خونه رويا, صدام زد: شيده بيا اينجا..._: چيزى شده؟: راستش يه چيزى ميگم ولى قول بده قوى باشى...خوب؟_: بگو ديگه... اينطورى كه بدتر ميشم...: ميدونى اونشب كه خونه امير بودى چرا عليرضا نيومد دنبالت...؟_: نه مهم نيست... بذار هر كار كه ميخواد بكنه...: حالا برات ميگم ...تو كه از خونه ميرى بيرون...خانم خسروى با عليرضا دعوا ميكنه همين كه ميخواد بياد دنبالت, حال خانم خسروى بد ميشه و ميبرنش بيمارستان..._: واى بخاطر من...خيلى ناراحت شدم...چرا زودتر خبر ندادن...: چند بار عليرضا زنگ زد من جوابش رو ندادم , تو اداره هم نديدمش ....مرخصى رد كرده بود...تا ظهر صبر كردم و بعد از ظهر با رادين رفتيم بيمارستان ديدن مامان ...رادين كلى باهام حرف زد كه عادى باشم و استرسم رو كنترل كنم ولى نميتونستم...پشت در اتاق كه رسيديم رادين گفت: به حرف كسى اهميت نده .. فقط تو اومدى كه خانم خسروى رو ببينى...باشه؟ قول بده اگه كسى چيزى گفت كه خوشت نيومد جواب ندى...باشه؟_: خودم ميدونم مگه بچه هستم...: بچه كه هستى , حالا زود برو داخل....در زديم و وارد شديم...مامان رو تخت نيم خيز نشسته بود, سمانه و عليرضا هم ايستاده بودند...تامامان رو ديدم اشك تو چشمم حلقه زد...بغلش كردم و بوسيدمش..._: مامان خوبى ببخشيد من نميدونستم كه حالتون بد شده...سمانه: همون بهتر كه نميدونستى..خوب نگاه كن اينا همش تقصير تو اون برادر ديوونه خودم هست...سرم رو پايين انداختم ...داشتم خودم رو كنترل ميكردم كه جواب ندم...مامان هم اخم كرد و گفت: سمانه جان تقصير كسى نيست من كه هميشه قلبم اذيتم ميكرد...سمانه : ولى تو اين چند وقته بيشتر حمله بهتون دست داده... قلبتون هيچوقت اينطورى نبود..بعد رو به من گفت: حالا اومدى چكار ؟ اومدر شاهكارتو ببينى؟ به عليرضا گفتم كه زود تكليفتون رو مشخص كنه ... اينطورى كسى اذيت نميشه...چرا نميذارى همه رو راحت كنه...اگه ميخواستيش كه اين همه اذيتش نميكردى...دستامو بغل كردم تا بتونم لرزشش رو كنترل كنم سرم رو بلند كردم نگام تو نگاه نگران عليرضا گره خورد...دلم واسه چشاى جادوييش تنگ شده بود...صدام ميلرزيد ولى اهميت ندادم..._: من معذرت ميخوام ميدونم تقصير منه....اگه ديدن من باعث عذابتون ميشه ديگه نميام...هر تصميمى كه برادرت بگيره , برام محترمه...به طرف مامان رفتم و سرش رو بوسيدم و ميخواستم برم بيرون كه مامان دستام رو گرفت و به سمانه گفت: مامان جان اين حرفا رو اگه واسه راحتى من ميزنى كه من اينطورى بدتر ميشم...اشاره به عليرضا كرد كه بياد نزديكش ...عليرضا هم اونطرف تخت مامان ايستاد مامان دستامونو گذاشت تو دست همديگه و گفت : اگه راحتى و آرامش منو ميخواييد با هم آشتى كنيد..گرماى دست عليرضا يخ دستمو باز كرد...مامان داشت به عليرضا نگاه ميكرد و منتظر جواب اون بود....يه كم كه گذشت عليرضا به مامان نگاهى كرد و گفت: قبوله...مامان نگاهى به من انداخت منم آروم گفتم: هر چى شما بگيد...رادين كه تا اون موقع ساكت ايستاده بود جلو اومد و با مامان و بقيه سلام و احوالپرسى كرد...وقت ملاقات تموم شد و موقع رفتن بود.. به سمانه گفتم :ميخوايى من امشب اينجا بمونم ...سمانه با لحن بدى گفت: لازم نكرده...رو به مامان گفتم : مامان من بمونم امشب...؟مامان لبخندى زد و گفت : مادر جان فردا صبح مرخص ميشم سمانه ميمونه كه بعدش هم برم خونشون..._: خوب مامان بياييد خونه خودمون...اينبار عليرضا گفت: سركار خانم كه نه آشپزى بلدى نه خونه دارى ...مامان بره خونه سمانه راحتتره...از خجالت صورتم داغ داغ شد...سرم رو پايين انداختم چون نميخواستم جواب بدم و اتفاق بدى بيوفته و بعد هم منو مقصر بدونن....قلبم شكست...درسته حق با عليرضا بود..كار زيادى بلد نبودم ولى اينطور هم نبايد ميگفت...تازگيا از شكوه و رويا چند نمونه غذا ياد گرفته بودم...رادين دستش رو پشت كمرم گذاشت و گفت : شيده جان بريم...مامان گفت: دخترم يه كم كه حالم بهتر شد ميام خونه پيشتون...خودتو ناراحت نكن..._: نه مامان ناراحت نيستم...: پس الان با عليرضا برو وسايلت رو جمع كن ببر خونه ...منم تا چند روز ديگه ميام...با چشمام ازش تشكر كردم و گفتم : چشم...با رادين و عليرضا بيرون اومديم...رادين همينطور زير لب غرغر ميكرد...عليرضا به رادين گفت : ديگه جواب تلفنام رو نميدى...رادين: اين دو روزه شيده حالش خوب نبود مشغول اون بودم...عليرضا هيچ عكس العملى از خودش نشون نداد...به ماشين كه رسيديم رادين خداحافظى كرد و رفت منم سوار ماشين عليرضا ..خونم رفتيم و وسايلم رو جمع كردم و رفتيم خونه عليرضا...به شكوه هم زنگ زدم و جريان رو گفتم ...كلى ذوق كرد و خوشحال شد...تا رسيديم خونه, رفتم تو اتاقمون عليرضا دنبالم اومد و گفت : ببين من فقط واسه خاطر مامان قبول كردم...پس فكر نكن كه از ته قلبم راضى هستم...جلو مامان با هم نقش زن و شوهر رو بازى ميكنيم ولى وقتى مامان نيست از نقش و زن و شوهرى, و چيزاى كه مربوط به اين بشه خبرى نيست , قبول دارى؟ديگه واقعا بهم برخورده بود..تو چشماش نگاه كردم و گفتم: چى فكر كردى, منم واسه مامان قبول كردم... بقيه مسائل هم واسم اهميتى نداره...عقده ماچ و بوس و رابطه زن و شوهرى هم ندارم...
نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت
10:33 توسط یاسمن|
آخرين مطالب
| Design By : Pichak |


